ه‍.ش. ۱۳۹۱ فروردین ۳۱, پنجشنبه

از مبصر تا سر گروهبان


کسانی که سربازی رفته اند و مخصوصا دوران آموزشی خود را در یکی از مراکز آموزش نیروی زمینی گذرانده اند، بیشترین خاطرات تلخ – و نه لزوما سخت – خود را از همین دوران دارند. معمولا اعضای اصلی کادر آموزش، گروهبان وظیفه هستند که بیشترین خشونت کلامی را دارند. ایراد گرفتن های الکی از نظافت شخصی و جمعی، توهین به شعور سرباز آموزشی که چپ و راستش را هنوز نشناخته، امری بسیار متداول میان آنهاست.
دوست هم خدمت اهل بروجردی داشتم که ذاتا تن صدای او بالا نبود. هنگام حضور و غیاب که سرباز باید با تمام توان "من" بگوید، معمولا مورد اعتراض قرار می گرفت. روزی یکی از سرگروهبانهای وظیفه که از نظافت جمعی ناراضی بود، یک ساعت قبل از خاموشی، تصمیم به تنبیه گروهان گرفت. در نهایت به "من" گفتن دوستم پیله کرد و دستور داد او پشت گروهان برود و بقدری داد بزند "من"، که همه از جمله گروهان بغلی بشنوند. به "من من" افتادن آدمی ذاتا محجوب و آرام، در خلوت پشتی ساختمان گروهان، چنان روحیه او را خراب کرد که کار به بیمارستان کشید. 
لازم نیست آدم تئوریهای خشونت و شیوه بازتولید آن را عمیقا مطالعه و درک کرده باشد تا متوجه دلیل اینهمه توهین و تحقیری شود که ضمن آموزش مرتکب می شوند. دقیقا چند ماه پیش همانها توهین و تحقیرهای بسیار شدیدتری را تحمل کرده و نهایتا برای بازتولید همین فرهنگ انتخاب شده اند. مخصوصا اگر در مصدر گروهانی قرار بگیرند که در آینده ای نزدیک، افسر وظیفه خواهند شد.


وقتی دختر من کلاس اول دبستان رفت، معمولا بیشتر از کسانی با عنوان چهارمی ها و پنجمی ها شکوه می کرد. می گفت: مانع آب خوردن و بیرون رفت او شده اند، اسمش را به خانم معاون داده اند و از این گلایه ها هر روز می کرد. برای کلاس اول و دوم، مبصر از کلاسهای چهارم و پنجم انتخاب می شود.
دختر من اکنون کلاس چهارم است، خود او و دوستانش به سمت انتظامات و مبصری کلاسهای پائین منسوب می شوند. این عبارات افتخار آمیز بعضی از همین بچه ها، که معمولا پس از انتساب، به والدین شان هنگام تعطیلی مدرسه می گویند را، یادداشت کرده ام :
شیدا : مامان، امروز مبصر شدم، نگذاشتم یک نفر بدون اجازه من از کلاس بره بیرون، خانم خیلی خوشش اومده بود.
فرحناز : مامان، این اولی ها خیلی بچه اند، هیچی نمی فهمند، همینجوری سرشون میندازند پایین و میرند آب بخورند! 
آنوشا : نیوشا، دفترشو نیاورده بود، منم رفتم به خانم معلم گفتم.
نهال : خانم معاون گفته: "هیشکی حق نداره در راه رو دیده بشه" منم اسمای همشونو نوشتم و به خانم معاون دادم.

 به دخترم گفتم: بالاخره تو هم چهارمی شدی ها! یادته کلاس اول بودی چقدر از این چهارمی ها و پنجمی ها ناراحت بودی؟ گفت : نخیر! فرق داره، اولا من که نمی تونم حرف خانم معاونو گوش ندم، بعدا منو انتظامات نمیزاره! دوما، من که حرف بد نزدم، اونا نمی فهمن که باید حرف منو گوش بدن، باید چکار کنم؟ 

ه‍.ش. ۱۳۹۱ فروردین ۲۸, دوشنبه

داستان صورتحساب

سال 1373 اولین نسخه سیستم توزیع و فروش در شرکت ساسان به بهره برداری رسید. ساسان دو حوزه فروش شهر و شهرستان داشت و غول نوشابه سازی ایران در آن تاریخ محسوب می شد. بار ارسالی و دریافتی توسط اسناد جداگانه ای  به نام حواله خروج  و ورود و برای فروش مویرگی نیز هر دو روی یک برگ، ثبت و مستند سازی می شد. ترکیب این اسناد منجر به طرح سند مهمی به نام بارنامه شد، که اکنون استفاده از آن در تمام شرکتهای نوشابه، فراگیر شده است.
وقتی اواخر سال 1374 در اولین زمزم، یعنی زمزم شرق تهران، قراداد همکاری و پیاده سازی سیستم منعقد شد، متوجه تفاوت اساسی در گردش کار زمزم ها با شرکت ساسان شدم. شرکت ساسان کاملا بارنامه محور بود اما در زمزم ها سندی به نام صورتحساب، در پایان روز برای فروشنده صادر می شد. این سند خلاصه ای از عملکرد تعدادی و ریالی بود. نیازی به  تشریح بیشتر گردش کار این سند نیست، همین اندازه بگویم که کار طراحان سیستمهای دستی زمزم، استادانه بود. آنان تعمدا و البته جسورانه، مرتکب کاری غیر حسابدارانه شده و انبار محصول را به عنوان تنظیم کننده و صادر کننده صورتحساب تعیین کرده بودند. سه سال پیش که در زمزم رشت همچنان سیستم دستی پابرجا بود، شاهد ادامه این روند بودم. وظیفه انباردار فقط ثبت و ضبط تعدادی کالاهاست و به هیچ وجه نباید درگیر محاسبات ریالی شود. اما گردش کار و ترجیح سرعت و عدم معطلی فروشنده، با آموزش مناسب انباردار، برطرف شده بود. پیداست که گروه طراح اولیه، اشخاص صاحبنظری بوده اند.
ایده اولیه این سند را در حد توان خود بسیار توسعه دادم. متوجه شدم طراحان اولیه به اجرای دستی نظر داشته اند و نمی توانستند صندوق دار را درگیر این محاسبات کنند. اما در سیستم مکانیزه به راحتی این سند قابل بازگشت به محل اصلی خود و با امکانات بهتر بود. این کار نیز صورت گرفت، علاوه بر اطلاعات قبلی، عملکرد صندوق نیز در طرح آن گنجانده شد.
طراحان اولیه صورتحساب در گردش آن تعمدا اصول حسابداری را نادیده گرفته بودند، اما متاسفانه من در طراحی آن اشتباهی بسیار ساده وابتدائی مرتکب شدم، که تا همین الان در سیستم پابرجاست. همه شما نیز با آن آشنا هستید و ضرورتی به توضیح بیشتر نیست. اولا تعداد بارنامه ها در یک صورتحساب محدود است و دوما به طور اساسی سیستم قادر به گزارش گری بارنامه بر اساس صورتحساب نیست. به عبارت دیگر سیستمی با این همه دبدبه و کبکبه، قادر نیست به راحتی گزارش کند که بارنامه در کدام صورتحساب ثبت شده است.!! بسیاری از دوستان آرزو می کردند که مثلا شماره صورتحساب هم در گزارش چندسطحی عوامل به عنوان یک لایه وجود داشت. کاری که بسیار ساده به نظر می رسد، اما اشکال طراحی مانع اصلی اجرای آن بود. هر روز و هر سال که می گذشت، به همان اندازه که جبران آن سخت می شد، میزان شرمنده گی بنده نیر بالا می رفت.  
به دلایلی از اول امسال تمام راههای برون رفت و فرار از این معضل بسته شد. توفیق اجباری ناچارم  کرد این نقیصه را جبران کنم. خوشحالم که با تاخیر فراوان نسخه اصلاح شده را به تدریج برای شما  ارسال خواهم کرد. البته شما تاخیر بسیار اساسی تری را تحمل کرده اید که حتی از آوردن اسم آن نیز هراسانم.
لطفا توجه داشته باشید که در بخش "مدیریت – نگهداری سیستم – تثبیت روش جدید صورتحساب" ابزای برای این تغییر گنجانده شده که ضرورتا باید اجرا شود. مطابق استانداردهای سیستم، پس از اجرا، جداولی با پیش نام فیکس ایجاد خواهند شد که باید جایگزین جداول اصلی شوند.

ه‍.ش. ۱۳۹۱ فروردین ۲۴, پنجشنبه

تبریز، چندمین شهر ایران است؟

زمستان سال 1362، بعد از ثبت نام در اولین سال تحصیلی پس از بازگشائی دانشگاهها، و تا زمان شروع کلاسهای درس، فرصتی فراهم شد تا اطراف شیراز را بگردیم. به اتفاق دوستان عموما همشهری و هم مدرسه که در این دانشگاه قبول شده بودیم، علاوه بر دیدنی های شیراز، کوهنوردی هم کردیم. در ارتفاعات اطراف شیراز و در جای با صفائی به مردی میانسال که در حال چوپانی بود، برخوردیم. من سر صحبت را با او باز کردم. از من پرسید، اهل کجائی؟ گفتم : ارومیه، سری تکان داد و پیدا بود اصلا چنین نامی به گوش او نخورده است. تعجب کردم!، و مجبور شدم نشانی بدهم. در نهایت گفت : «آها! طرفای تبریز». بعد از مدتی مصاحبت، متوجه شدم از کل منطقه آذربایجان، فقط با نام تبریز آشناست.
بعد از برگشت به دوستی اهل ارومیه که همراه ما نبود، این اتفاق را توضیح دادم. او نیز با خونسردی گفت : «چرا تعجب می کنی؟ کسی که بزرگترین دریاچه کشورش را نشناسد، اصلا ارزش فکر کردن ندارد» اما آدم حساسی مثل من، مگر می توانست ول کن قضیه باشد. در کوره دهات بسیار دور افتاده ارومیه، شهر های مشهد و شیراز و اهواز و آبادان و بندر عباس و حتی کرمان و یزد را می شناسند، و یا دست کم اسم آن شهرها را شنیده اند، اما این مرد به زحمت نام تبریز را به یاد آورد.
پایان همان سال که برای تعطیلات نوروز بر می گشتیم .دوستان تازه ای هم پیدا کرده بودم، از جمله دوستی اهل تهران که با هم، همسفر شدیم. در آن تاریخ، اتوبوسها از وسط شهر اصفهان و از روی سی و سه پل، عبور می کردند. قبل از ورود اتوبوس به دروازه شیراز، شهر زیبای اصفهان به خوبی قابل مشاهده بود. با دوست تهرانی ام صحبت از بزرگی اصفهان و نصف جهان شد. من این بیت فارسی، ترکی را برای او خواندم که : «اصفهان، نصف جهان – اولماسن، تبریز جهان» بعد که فارسی آن یعنی  اصفهان نصف جان، گر نباشد تبریز جهان را برای او گفتم، کاملا تعجب کرد. به شوخی گفت «این حرفها چیه میزنی؟ این اصطلاح ویژه اصفهان است و بقیه اش احتمالا فقط به درد شما ترکها می خوره». ساکت شدم! ما از بچگی وصف بزرگی و زیبائی اصفهان را شنیده و همواره بزرگی تبریز را به آن ضمیمه کرده بودیم. برای من به اندازه همان "اصفهان نصف جهان" بدیهی بود. آیا ما در جزیره جدائی از ایران بزرگ شده بودیم؟  اگر نه! چرا اینها، اینقدر از ما بی اطلاعند؟
در تمام مدت تحصیل و سالها بعد از آن همچنان ذهن من درگیر این موضوع باقی ماند. حتی نمره ماشینها را نیز در نظر داشتم. قبلا شماره گذاری ماشینها شامل شهر مبداء نیز بود و ارتباطی به شخص مالک نداشت. میزان حضور ماشینهای مثلا نمره اصفهان و یا شیراز را با میزان حضور ماشینهای نمره تبریز و ارومیه در همان شهرها مقایسه می کردم که همچنان نشان از ارتباطی کاملا یک طرفه داشت. در مدت سربازی نیز متوجه شدم پادگانها و مراکز نظامی در شهرهای آذربایجان از منظر سایرین، دور افتاده و به نوعی تبعید گاه محسوب می شود. پادگانهای خاش و سراب، آه از نهاد کسانی بلند می کرد که به علت امتیاز کم و یا نداشتن پارتی، ناچار از ادامه خدمت در آنجا بودند.
مشاهده موقعیت شهرهای ما برای دیگران، من را به صرافت انداخت که با یک روش شخصی موضوع را بیشتر بررسی کنم. تصمیم گرفتم سوالی را طرح کنم و به طور کاملا اتفاقی و به مناسبتهای متفاوت از هموطنانی که به آنها می رسم، بپرسم. در این سوال، سوال شونده را با اطلاع قبلی از کسانی انتخاب می کردم که اهل آذربایجان و به طور کلی غرب ایران نباشند. البته این کار را از زمان دانشجوئی شروع کردم، اما  بعدا کار نرم افزاری و درگیر شدن با نظامهای مالی و مدیریتی و پخش، بسیار کمک می کرد که سوال کاملا طبیعی جلوه کند. اتفاقی و بدون مقدمه می پرسیدم "چند شهر ایران را نام ببر!" و بعد توضیح می دادم که مثلا می خواهم به نام آنها و به طور آزمایشی مرکز توزیعی را ثبت کنم. شکی نیست که این مطالعه واجد شرایط و معیارهای علمی نبود، اما به وضوع مشاهده می کردم که تبریز، نه تنها بعد از مشهد و اصفهان و شیراز و اهواز و بندرعباس، بلکه از کرمان و یزد و نیشابور هم دیرتر به ذهن سوال شونده می رسید. ارومیه و زنجان را میشد حذف شده فرض کرد، اردبیل هم که به سختی شهر فرض می شد. مشخص است که شهریت و سابقه مدنیت در این شهرها، دست کمی از سایر نقاط ندارد، اما چرا اینگونه فراموش می شدند؟ اصفهان محله تبریزیها دارد اما در تبریز تعداد خانوارهای اصفهانی ساکن، یقیننا بسیار محدود است.
بی بی سی فارسی اکنون پرمخاطب ترین تلویزیون فارسی زبان است. بخشی از با سوادترین روزنامه نگاران کشور در آن مشغول به کار هستند. در تمام شبکه های خبری، گزارش آب و هوا، برای شهرهای اصلی تحت پوشش آن شبکه بیان می شود. مثلا یورونیوز پاریس و لندن و مسکو ... را پوشش  می دهد. بی بی سی فارسی نیز که به طور ویژه برای ایران و افغانستان و تاجیکستان است، دوازده شهر اصلی ایران را اینگونه دسته بندی کرده است:
صفحه اول: تهران، اصفهان، مشهد، شیراز 
صفحه دوم : اهواز، بندرعباس، کرمان، یزد
صفحه سوم :تبریز، سنندج، رشت، گرگان
این دسته بندی هیچ مبنای جغرافیائی و یا منطقه ای ندارد. حتی ممکن است سوال شود، مثلا کرمانشاه و همدان و زاهدان بر چه اساسی کم اهمیت تر از این شهرها ارزیابی شده اند؟ اما سوال اصلی تبریز است. به راستی تبریز چندمین شهر ایران است؟ می توان پذیرفت که نیت خاصی در این دسته بندی وجود ندارد و ذهن گردانندگان، ناخودآگاه تبریز را در این جایگاه قرار داده است. می‌توان تردید هم کرد. چون تاکید بیش از حد گردانندگان این رسانه به سمرقند و بخارا عجیب به نظر می‌رسد. سمرقند و بخارا جزو ازبکستان است. مردم این دو شهر سواد درست و حسابی فارسی ندارند. مثل ما تُرک‌های ایران که عموماً سواد تُرکی نداریم. اگر اهالی این دو شهر سواد فارسی هم داشته باشند، فارسی ایران را که لهجه معیار بی‌بی‌سی فارسی است به دشواری متوجه می‌شوند. و اگر متوجه بشوند، و سواد فارسی هم داشته باشند، با الفبای عربی آشنا نیستند. چون به سیرلیک می‌خوانند و می‌نویسند. اگر فرض کنیم که همه اینها را داشته باشند، و الفبای عربی را هم بشناسند، به ظن قوی در مدارس دینی آنجا درس قرآن می‌خوانند و کاری و نیازی به بی‌بی‌سی فارسی ندارند. آنوقت این تلویزیون روزی چندین بار آب و هوای سمرقند و بخارا را با الفبای عربی می‌نویسد، تا مبادا اهالی این دو شهر، در روز بارانی چتر خود را فراموش کنند و با سر و وضع نامرتب سر کار خود حاضر شوند.
پروموشن (تیتراژ شروع خبر) بی بی سی فارسی بسیار زیبا طراحی شده است. احتمالا تاکید بیش از حد به شمال و علی الخصوص رشت، به رئیس رشتی بی بی سی بی ارتباط نباشد، که به وضوح سوغات رشت را نیز تبلیغ می کند، اما سایر تصاویر، برآیند دیدگاه گردانندگان و تولید کنندگان آن است. از تخت جمشید تا اصفهان و شیراز، حضور پررنگی را در این پروموشن دارند، و در انتها به سازهای من در آوردی شجریان هم منتهی می شود، اما هیچ نشانی از تبریز و آذربایجان در آن نیست!. اتفاقی است؟ من شخصا تصور می کنم تعمدی در کار نیست. همان عواملی که اهمیت تبریز را برای عموم مردم تعیین می کند، روزنامه نگاران و برنامه سازان را هم، بی نصیب نگذاشته است.
باید توجه داشت که حضور پررنگ یک شهر و یا حتی یک برند در اذهان، فقط یک افتخار نیست، سرشار از مزایای اقتصادی هم هست. در هر نقطه جهان اگر از مردم آنجا سوال شود که چند شهر مهم در جهان را نام ببرند، احتمالا پس از شهرهای خود، بلافاصله پاریس و لندن را هم خواهند گفت. پاریس لبریز از توریست، تمام تلاش خود را می کند که همچنان سر زبانها باقی بماند. دشوار بتوان کسی را در جهان یافت که نام کوکا کولا را نشنیده باشد. با این وجود کوکا میلیاردها دلار هزینه تبلیغات می کند که همچنان موقعیت خود را حفظ کند.  
آیا تبریز شایسته چنین موقعیتی در سطح ایران است؟ شهری که در چند صد سال گذشته جزو تاثیر گذارترین شهرهای ایران بوده، هم اکنون حتی در ردیف کرمان و یزد نیز ممکن است دسته بندی نشود. شاید هم در آینده با بخشداریهای تازه  شهر شده، ناچار از رقابت باشد!.
سرنوشت محتوم تمام شهرهائی که زبان آنها در داخل یک جغرافیای سیاسی کم اهمیت تلقی می شود، نمی تواند خیلی درخشان باشد. این در حالی است که تبریز شهری زبان باخته است. انتطار موقعیت بالا برای شهری که زبان آن مدام در معرض توهین و تحقیر باشد، دور از واقع بینی خواهد بود. حتی شاید بتوان گفت با وجود چنین گرفتاری بزرگی، تبریز از پیشینه درخشان و قدرتمند خود بهره می برد و همین موقعیت را هم مدیون آن سابقه است. وگرنه شهری که زمانی نه چندان دور گل سر سبد شهرهای ایران بود، بیشتر از این هم استعداد فراموشی دارد.

ه‍.ش. ۱۳۹۱ فروردین ۱۵, سه‌شنبه

پرسپولیس و استقلال چه فرقی با هم دارند؟

استقلال و پرسپولیس نماینده مستقیم هیچ بخشی از جامعه نیستند، در عین حال تقریبا در قریب به اتفاق اقشار جامعه طرفدار دارند، این پدیده را چگونه می توان توضیح داد؟ آیا زمان آن نرسیده است که از دورهِ لیگ فوتبال که فقط  دو تیم اصلی دارد عبور کنیم؟
وقتی با دو باشگاه روبرو هستیم که به لحاظ سبک بازی، روش و تکنیک، تفاوتی با هم ندارند، زمانی که حتی مسائل حاشیه ای، سوء مدیریت و جنجال های شان با هم مشابه است کمی عجیب نیست اکثر مردم  فقط طرفدار سرسختِ پرسپولیس یا استقلال باشند؟
ریشه های  طرفداری از هر باشگاه در کشورهای صاحب لیگ معتبر، کاملا مبتنی بر یک احساس شناخته شده منطقه ای، قومی، زبانی و یا حتی مذهبی است. در اسکاتلند، گلاسگو رنجرز نماینده پروتستان ها و سلتیک نماینده کاتولیک هاست.
 در انگلستان، منچستر یونایتد از طرف کارگران صنایع بزرگ منچستر، زادگاه انقلاب صنعتی، حمایت می شود. فوتبال مردمی بارسلون نماینده کاتالونهای اسپانیاست و رقیب دیرینه آن رئال مادریدِ پایتخت نشین، در پیشینه خود، حمایت دربار و اقشار ثروتمند را داراست.
در ایتالیا و آلمان، هر باشگاه بزرگ، مردم ایالت و منطقه ایی را نمایندگی می کنند که در گذشته ای نه چندان دور، حکومت های مستقل هم داشته اند. در فرانسه و ترکیه نیز باشگاهها، طرفداران خاص خود را دارند. بشیکتاش و فنر باغچه و پارسین ژرمن، نام مناطقی به همین نام در استانبول و پاریس  هستند.
لیگهای معتبر سبک خاص خود را  چه به لحاظ نحوه برگزاری و چه به لحاظ نوع فوتبال دارند و عموما طرفداران فرا منطقه ای خود را نیز متناسب با سبک و کیفیت خود جذب می کنند. تفاوت فوتبال انگلیس با ایتالیا به قدری آشکار است که حتی بیننده عادی فوتبال نیز قادر به درک تفاوتهای ماهوی آن است.
سبک ها و تکنیک های اصلی که توسط باشگاه های بزرگ آنها نمایندگی می شود طرفدارانی را در خارج از حوزه جغرافیایی و یا فرهنگی  فراهم می کنند. اگر در نروژ هستید، منچستر یونایتد را به آ ث میلان ترجیح می دهید و احتمالا سبک بازی سرعتی و سانتر از جناحین را بیشتر می پسندید.
جمعیت کافی، شهرهای بزرگ و طرفداران بی شمار و همینطور پشتوانه مالی، موقعیتی است که شانس داشتن یک لیگ جذاب و متنوع را دارد. کشور ما مستعد باشگاه های بزرگ است، چون مهمترین بخش آن یعنی طرفداران بی شمار و تفاوتهای فرهنگی و زبانی را در حوزه جغرافیایی ایران داراست.
نمی توان در جامعه ای که سرشار از تفاوتهای فرهنگی و زبانی و حتی اقتصادی است همچنان شاهد حضور بلامنازع استقلال و پرسپولیس بود. در اصفهان و مشهد، طرفداران این دو تیم  از باشگاه های  منطقه بیشتر است. ممکن است شما در اهواز باشید و در حالی که تیم محلی شما با استقلال بازی دارد کاملا طرفدار پیروزی تیم میهمان باشید و برای آن هورا به کشید. فوتبال دوستان جنوبی با آنکه سعی می کنند فوتبال برزیل را برای خود الگو قرار دهند ولی یک صدا، استقلال و پرسپولیس را فریاد می زنند.
در کشوری که اقوام قدیمی و ریشه داری در آن زندگی می کنند و می توانند رقابتهای سالم خود را در قالب مسابقات باشگاهی دنبال کنند فریاد یک صدای قرمزته و یا آبیته دنباله روی از چیست؟  آیا مردم، باشگاه فوتبال مورد علاقه خود را به خاطر نداشتن تفاوت بارز،  با شیر یا خط مشخص کرده اند؟
اگر از یک مشهدی اصیل که چندین نسل اهل این شهر بوده پرسیده شود :« باشگاه ابومسلم برای تو هیچ اهمیتی ندارد؟» جوابی آشنا خواهد داد :« ابومسلم همینقدر برای من اهمیت دارد که در لیگ بماند تا پرسپولیس به مشهد بیاید!»
این ادعا واقعی است که ملوان بندرانزلی، تراکتور سازی و اخیراً تا حدودی سپاهان اصفهان، نشانه های ظهور  باشگاه های مطرح و جذاب را دارا هستند. باشگاههای اصفهانی بدون استقلال و پرسپولیس هم تماشاگر را به استادیوم می کشانند. تبریز قادر است بیش از پنجاه هزار نفر تماشاگر مشتاق را برای بازی تراکتور، به تهران روانه کند.
همه این زمینه چینی ها و سئوالات ارائه شد تا به مدد آن و برای بهتر شدن وضعیت لیگ های فوتبال،به تیم های غیر تهرانی فرصت ابراز و علاقه بدهیم. شاید بد نباشد به سپری شدن دوران انحصار استقلال و پرسپولیس فکر کنیم. شاید از این طریق بتوان امیدوار شد که  تنوع و طرفداری در مسابقات باشگاهی بیشتر شود و در نتیجه، فوتبال ایران نیز گسترش یابد.


نسخه ویرایش شده برای انتشار در مجله مرد روز