ه‍.ش. ۱۳۹۱ خرداد ۱۰, چهارشنبه

دریاچه ارومیه، این بار در معرض یک توطئه عربی

این روزها در محافل و خبرگزاری های عربی توطئه جدیدی در حال شکل گرفتن است که خبرهای آن جسته و گریخته به بیرون درز می کند. الجزیره در سایت انگلیسی خود خبر نگران کننده ای را منتشر و بلافاصله حذف کرد. العربیه پا را از این هم فراتر گذاشت و تحلیلی مفصل در خصوص دریاچه ارومیه نوشت. چند روز پیش گستاخی این محفل وابسته به دربار سعودی از حد و مرز خود گذشت و برگردان تحلیل نوشته شده را روی سایت فارسی العربیه هم گذاشت. ظاهرا سرنوشت تلخ دریاچه همیشه ارومیه، گل بود به سبزه نیز آراسته شده است. آیا واقعا توطئه ای به مراتب خطرناکتر در حال شکل گرفتن است؟
موضوع از این قرار است که اخیرا اسناد و مدارکی از دوران اموی و عباسی منتشر شده است که نویسندگان فارس و عرب و رومی آن عهد، در توافقنامه های فی مابین، دریاچه همیشه ارومیه را بحرالعرب نامیده اند. آن طور که سایت العربیه در تحلیل خود نوشته بود، تا چهارصد سال قبل که صلحی پایدار میان ایران و عثمانی برقرار شد، در تمام مراودات این دو دولت، هنگام اشاره به حدود مرزی، نام دریاچه بلااستثنا بحرالعرب ثبت شده است.
اما موضوع فقط به اینجا ختم نمی شود. اخیرا نتیجه تحقیقات مشترک دانشگاههای ام آی تی و کمبریج و تل آویو به بیرون درز کرده است. این تحقیقات نشان می دهد که خشک شدن دریاچه، طبیعت ارومیه را دچار مشکلات غیر قابل جبران خواهد کرد، اما برای همسایه های ثروتمند عرب، فوق العاده مفید خواهد بود. علی الظاهر در شوره زار دریاچه ارومیه، نوعی خرما قابل استحصال است که شدیدا مورد توجه شاهزادگان سعودی و امارات قرار دارد.
این نوع خرما به مقدار بسیار محدود و در بخشهای خشک شده بحرالمیت توسط دانشمندان دانشگاه تل آویو، فرآوری، کاشت و نهایتا برداشت شده است. خاصیت اصلی آن علاوه بر خوشمزگی غیر قابل وصف، افزایش قدرت مردانگی است. اشکال کار در  نایاب بودن این محصول است، طوری که مقدار محدود آن را با وزن زعفران تولیدی از دهها هکتار زمین می توان مقایسه کرد. تنها نقطه ای از کره خاکی که این نوع خرما قابلیت استحصال دارد، بخشهای خشک شده بحرالمیت است که شباهت بسیار زیادی به طبیعت دریاچه ارومیه دارد. پیش بینی می شود که اگر دریاچه کاملا خشک شود سالانه بیش از دو تن خرما در این شوره زار قابل برداشت باشد. اگر با ظرفیت کل بحرالمیت که نهایتا 150 کیلو خواهد بود، مقایسه شود، اهمیت موضوع خود را نشان خواهد داد.
اما چرا این توطئه کاملا در خفا صورت می گیرد؟ برخی کارشناسان معتقدند که عربها از سرنوشت تغییر نام خلیج همیشه فارس درسهای زیادی گرفته اند. آنان به خوبی متوجه شده اند که در سرزمین اهورائی، ممکن است حتی یک قرن بلاتکلیفی میزان مالکیت ایران بر خزر تحمل شود، ممکن است از بین رفتن دریاچه ارومیه و کارون و فرسایش خاک کشور تحمل شود، اما تغییر نام دریاچه همیشه ارومیه با نام جعلی عربی هرگز تحمل نخواهد شد. همین کارشناسان نظر می دهند که اعراب این پیشینه را در تحلیلهای استراتژیک خود لحاظ می کنند و سعی دارند کاملا خود را بی تفاوت نشان دهند. چون به خوبی می دانند حتی شنیدن نام بحرالعرب و چشمداشت سعودی ها به خاک خشک شده دریاچه همیشه ارومیه، تمام مردم و مسئولان ایرانی را بر آن خواهد داشت که حتی آب آشامیدنی خود را هم وقف دریاچه کنند، تا خشک نشود.
عربها منتظر خشک شدن دریاچه هستند تا اسناد تاریخی مربوط به نام بحرالعرب را به سازمان ملل ارائه و زمین آن را تصاحب کنند. وای بر ما!

ه‍.ش. ۱۳۹۱ خرداد ۸, دوشنبه

پاپ و راک در انحصار انگلیس و انگلیسی

وقتی نتیجه یورویژن 2012  باکو اعلام، و سوئد قهرمان این مسابقه آواز پر سر و صدای اروپائی شد، نکته جالب مقام شامخ انگلستان بود. که با نهایت اقتدار رتبه 25 از میان 26 فینالیست را کسب کرد. این هم از عجایب یوروویژن است که معمولا تکرار می شود. در عالم واقع، و در موسیقی عامه پسند پاپ و راک اروپائی، اصلا مقام دوم وجود ندارد. تمام مقامها متعلق به انگلیس است. لندن پایتخت بی چون و چرای تمام گروههای جریان ساز موسیقی عامه پسند در چندین دهه گذشته بوده است.
کسانی که فوتبال انگلیس را دنبال می کنند، می دانند که تیم ملی انگلیس به اندازه سایر کشورهای اروپائی برای انگلیسی‌ها  اهمیت ندارد. آنان مسابقات باشگاهی خود را به هر چیز دیگری ترجیح می دادند. موسیقی ای که بنیانگذار و جریان ساز آن هستند و فوتبالی که از آن جزیره به جهان معرفی شده است، نشانه های کافی از این دارد که این سرزمین به نوعی غنای داخلی رسیده است. اصولا جهان خارج در درجه بعدی اهمیت برای آنها قرار دارد و به نظر می رسد همین فرهنگ را هم به امریکا صادر کرده باشند. یوروویژن هم نشان داد که خیلی در بند مسابقات خارج از جزیره نیستند. و گرنه مقام بیست و پنجم آن هم بعد از کشورهائی مانند صربستان و ترکیه و مولداوی و آذربایجان و روسیه و لیتوانی و ... که در این نوع موسیقی، حتی موقعیت قابل اندازه گیری هم ندارند، بسیار عجیب است.
من سوالی دارم که نزدیک پانزده سال است جوابی برای آن پیدا نمی کنم. با هر اهل فن هم که صحبت می کنم، چیزهای جدید یاد می گیرم اما سوال همچنان پابرجاست. چرا موسیقی راک و پاپ و بطور کلی موسیقی عامه پسند، در انحصار انگلیس و امریکا و بطور کلی کشورهای انگلیسی زبان است؟ حرف بی حسابی نیست که بگوئیم در این نوع موسیقی مقام دومی وجود ندارد.
صدها سال است کشورهای مهم و بزرگ غرب اروپا در تمام زمینه های علمی و فرهنگی، تقریبا انحصار دارند. بین خودشان در زمینه های مختلف، کشور و منطقه خاصی ممکن است پیشرو باشد. اما بقیه نیز به دنبال همان کشور، حضوری بسیار فعال دارند. پاریس پایتخت نقاشی و نویسندگان رمانهای بزرگ است. آلمان و اتریش سرزمین موسیقی کلاسیک و آهنگسازان آن است. ایتالیا معماری شگفت انگیزی دارد. اما اینطور نیست که بقیه در همین زمینه ها بزرگان صاحب سبک نداشته باشند.
در زمینه های علمی و سیاسی و فلسفی، دانشگاههای انگلیس و فرانسه و آلمان تفاوت فاحشی با هم ندارند. اگر انگلیس مرکز تفکرات لیبرالی است، فرانسه هم متفکرین بزرگ لیبرال مانند توکوویل دارد. اگر آلمان و فرانسه مرکز تفکرات چپ جهانی است، جریان چپ موسوم به راه سوم، از انگلیس و با تونی بلر شروع شد که نظریه پرداز آن آنتونی گیدنز بود.
اما به نظر می رسد موسیقی پاپ و راک، تنها موردی است که ارتباط در آن کاملا یک طرفه است. چرا؟ مسلما جهانی شدن زبان انگلیسی و گسترش روز افزون آن در این پدیده بی تاثیر نیست. اما زمانی که بیتل ها قله های موسیقی جهان را فتح کرده بودند، فرانسه هنوز سرمست دوران با شکوه زبان خود بود. بعید نیست در آن عصر تعداد انگلیسی هائی فرانسه دان، بیشتر از فرانسوی های انگلیسی دان بوده باشد. چند سالی بیشتر نیست که این واقعیت جهانی را قبول کرده اند که باید درست و حسابی انگلیسی یاد بگیرند.
چند سال پیش مصاحبه ای از التون جان می خواندم. او از هنرمند پاپ فرانسوی میلن فارمر خوشش آمده بود و ابراز امیدواری  می کرد که کنسرت مشترکی با او داشته باشد. خوشحال بود از اینکه در فرانسه چنین هنرمندانی وجود دارد. لحن مصاحبه به گونه ای بود که انگار مستشاری بلژیکی از کنگوی برازاویل بازدید می کند و متوجه استعداد نهفته جوانی جویای نام شده است. آن هم در فرانسه و در پاریس که اهالی آنجا با ملکه الیزابت هم پالوده نمی خورند.
برنامه صبحگاهی و پربیننده Télématin از کانال دو فرانسه عموما با آهنگی انگلیسی شروع می شود. تاپ چارت آهنگهای پرفروش در فرانسه معمولا انگلیسی است. این در حالی است که حضور یک آهنگ فرانسوی (سال 2001، اگر درست یادم مانده باشد) در لیست آهنگهای پرفروش انگلیس خیلی عجیب به نظر می رسید. کشوری با هنرمندانی بزرگ مانند ژاک برل، ادیت پیاف، Jean Ferrat، که هر کدام برای خود یک پینک فلوید محسوب می شوند، تمام و کمال تسلیم موسیقی عامه پسند بریتانیائی است. آلمان و هلند و کشورهای اسکاندیناوی به مراتب بیشتر از فرانسه تسلیم این موسیقی هستند. چنین رابطه یک طرفه ای در هیچ زمینه دیگری وجود ندارد. چون به موضوع حساس هستم طی این پانزده سال زمینه های دیگر را همیشه مقایسه می کردم.
شوپنهاور نخستین کسی بود که گفت همه هنرها می خواهند به مرحله موسیقی برسند. و گفته اند آنجا که سخن باز می ماند موسیقی آغاز می شود. همه این توصیفها بیانگر کیفیت انتزاعی موسیقی است. با همه اینها موسیقی راک عمیقا با زبان انگلیسی پیوند خورده است. شکیرا هم تا انگلیسی نخواند، جهانی نشد. چند سال پیش تلویزیون Arte در برنامه ای که به موضوعات جالب می پردازد، یک آگهی هلندی نشان  داد که در خصوص  لزوم یادگیری زبان انگلیسی بود. پدربزرگ و مادر بزرگ محترمی در حال رانندگی به آهنگی گوش می کردند و به نظر می رسید که آن را پسندیده اند و بعد آگهی توجه بیننده را به شعر آهنگ جلب می کرد که بسیار بی ادبانه بود. برای من این آگهی معنی دیگری هم داشت؛ انگار قرار است تمام آهنگهای عامه پسند انگلیسی باشد!

ه‍.ش. ۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۲, جمعه

آیا مشکل دریاچه ارومیه، فقط زیست محیطی است؟

به نظر می رسد توهم توطئه عهدی ناگسستنی با سرزمین ما بسته است. عهد عتیق این توهم با حمله عرب شروع شده و به انگلیس در عهد جدید منتهی می شود. توهم توطئه بدون هیچ رودربایستی مدعی است اگر ایران را به حال خود می گذاشتند، اکنون آلمان فدرال در همین گربه نشسته بر سینه آسیا بود، نه غرب اروپا. بعضی از صاحبنظران این معضل را تحت عنوان نوعی بیماری ملی مورد بررسی قرار می دهند تا شاید خلایق را بیدار کنند که در درجه اول مسئول همه گرفتاریها، خودمان هستیم. اما آیا مبارزه با توهم توطئه، به فرصتی طلائی برای طراحان افکار جدید تبدیل شده است؟ یعنی خیالشان را راحت کرده که دیگران و حتی مخالفان، بی جیره و مواجب در حال خنثی کردن آثار سوء نقشه های آنها برخواهند آمد، که بعله! همه چیز مثل آینه شفاف است. دست کم دو مورد را کاملا به یاد دارم که ابتدا در متوهمانه بودن آنها شک نداشتم، ولی نتیجه با کمال تعجب واقعی از آب درآمد.
دقیقا خاطرم نیست انفجار در حرم امام رضا و میدان شهدای مشهد در چه تاریخی بود. اما اوایل سال 73 یک کارگر مشهدی برای کاری به اتاق من آمد و بی مقدمه و البته با تاسف و تاثر عمیق گفت : کار خودشونه!!. سوژه نابی برای توهم توطئه یافته بودم. لهجه زیبا و غلیظ مشهدی هم تشویقم کرد بیشتر با او سر حرف را باز کنم و بفهمم چرا اینگونه فکر می کند. دلایل او بسیار ساده بود، باید توجه داشت که مشهدی ها علاقه ویژه ای به امام رضا دارند، این موضوع دلایل واقع گرایانه هم دارد. مشهد هیچ وقت پایتخت خراسان نبوده و توسعه و پیشرفت خود را مدیون آن مکان مقدس است. او استدلال می کرد که می خواهند از اهمیت آنجا بکاهند و مکانهای جدیدی که به نظرشان مهمتر می رسد را جایگزین کنند. استدلال ساده دلانه ای بود و معقول به نظر نمی رسید، ولی تا چند سال بهترین مثال برای اینکه نشان دهم چقدر درگیر توهم توطئه هستیم را یافته بودم تا اینکه مسئله قتلهای زنجیره ای پیش آمد و باند سعید امامی کشف شد. بنا به اظهار منابع رسمی مشخص شد آن انفجار و مخصوصا انفجار میدان شهدا کار این باند مخوف بوده است. بلافاصله یاد آن روز افتادم. استدلال آن کارگر بر مبنای تحلیل قابل استناد و درکی نبود، اما نتیجه به طرز غم انگیزی درست از آب در آمد.
سال 84 از اصفهان به تهران می آمدم. برنامه ام طوری بود که هر وقت کارم تمام شد بلافاصله از ترمینال کاوه ماشین بگیرم و به تهران برگردم. به طور تصادفی همسفری یافتم که پیشنهاد کرد ماشین را با هم بگیریم تا هزینه نصف شود. برای مطالعه در ماشین کتاب قطور مقدمه ابن خلدون را برداشته بودم که همین کتاب نیز باعث مصاحبت گرم ما شد. تا قم مشغول صحبت و بحث در خصوص تاریخ اسلام و متفکرین آن بودیم. آدم مطلعی بود، اهل اهواز و ساکن اصفهان و با تمایلات کاملا طرفدارانه از حکومت. بطور اتفاقی صحبت از نگرش ارامنه به تاریخ و تمدن مسلمانان کرد. متوجه اطلاعات دقیق او از ارمنستان و علی الخصوص شهر ایروان شدم که به نظرم خیلی عجیب رسید. دلیلش را پرسیدم، در کمال تعجب توضیح داد و من از جواب او یخ زدم. هنوز متوجه نشده ام که آیا به من اعتماد کرد؟  و یا منظوری داشت که برای من قابل درک نبود؟ اما دقیقا تشریح که در ایروان مدتی ساکن بوده و در مناقشه ارامنه و آذربایجان چه ها که نمی کرده اند!. تا تهران به معنای واقعی کلمه هنگ کردم. هر چه گفت و پرسید نطق من باز نشد و همچنان در خود فرو رفته بودم، که آیا او راست می گوید؟ یعنی در این مناقشه و جنگ که بیست درصد خاک آذربایجان در اشغال ارمنستان است، ایران رسما جانب ارامنه را گرفته است؟ فارغ از اینکه در خود قره باغ حق با کیست، ارمنستان به وضوح کشوری اشغالگر است. سرزمینهائی را اشغال کرده که سازمان ملل و روسیه هم متعلق به آذربایجان می داند. چطور چنین چیزی ممکن است؟ تا آن تاریخ فقط در سایتها و اخبار محافل فعال قومی آذربایجان چنین چیزی را خوانده بودم، از آنجا که بعضی از آنها چندان دلبسته جغرافیای فعلی ایران نیستند، یک راست به حساب توهم دامن گیر توطئه گذاشته بودم. اکنون کیست که از این مواضع جانبدارانه خبر نداشته باشد؟ خوش خیالی مثل من نیز متوجه شده است. بگذریم که مردم غیر ترک ایران هم با این تصمیم به غایت اشتباه همراهی عملی دارند و از درک مسئولیت تاریخی خود غافل مانده اند. آنان حتی اگر مضحکه پایان ترکمانچای و بازگشت قفقاز به مام میهمن را هم ملاک قرار دهند، شایسته نیست کرور کرور به ارمنستان سفر کنند و زخمی غیرقابل التیام بر دل آذربایجانیها بگذارند.
در خصوص دریاچه ارومیه فعالان محیط زیست تمام تلاش خود را می کنند که مسولان را بیدار کنند. آنان چنان در فکر مدیریت جهانند که بسیاری معتقدند خانه از پای بست ویران است و مشکل بزرگ دریاچه ارومیه حتی بزرگترین معضل زیست محیطی ایران نیست. وقتی خشکیدن بزرگترین دریاچه کشور فقط یکی از معضلات باشد تصور اینکه چه بر سر محیط زیست کشور می آید وحشتناک خواهد بود. اما وقتی کارشناسی در حد دکتر اسماعیل کهرم بارها از بی بی سی اظهار می کند اگر بیست درصد آب ذخیره شده سدهای احداثی به دریاچه اختصاص یابد، دریاچه نفسی خواهد کشید تا سر فرصت راهکاری مناسب برای نجات آن پیدا شود، چرا این اقدام صورت نمی گیرد؟
یک تفکر پرطرفدار می گوید توطئه ای در کار است تا این دریاچه خشک شود. وقتی فعالیت پیوسته فعالان محیط زیست را می بینیم که چطور برای این دریاچه دل می سوزانند به نظر  این طرز فکر افراطی و متوهمانه می رسد. اما مگر اتفاق نظر وجود ندارد که ابتدا باید از خشک شدن آن با هر نوع مسکنی جلوگیری کرد تا فکری اساسی به حال آن بکنند؟ چرا نمی کنند؟

این عکسها را روز یازده اردیبهشت 91 از ورودی جزیره اسلامی گرفته ام که طی چند سال اخیر خشک خشک بود. جزیره اسلامی زمانی که دریاچه آب کافی هم داشت از سمت تبریز در تابستانها کم آب می شد و مردم راهی داشتند که بدون قایق به شهرهای بزرگ سفر کنند. سالهاست فقط بخشی از جزیره با دریاچه تماس دارد ولی بارندگی امسال بقدری مناسب بوده که آبهای سرگردان حتی همین بخش را نیز پر کرده است. از این فرصت چرا استفاده نمی شود و  آب سدها را باز نمی کنند؟  البته هیچ بعید نیست  چنین تذکراتی باعث شود  در مسیر ورودی همین آبهای سرگردان هم سدی بزنند!!
بخشی بزرگی از آب دریاچه به مصرف کشاورزی و برای کشاورزانی عرضه می شود که حتی درصد کوچکی از آنها هم کشاورز حرفه ای نیستند. شاید بتوان گفت به شعاع بیست کیلومتر از ارومیه، باغات اطراف عملا ویلاهای تفریحی مردم است که بر فرض هم یک سال آب نداشته باشند به جائی بر نخواهد خورد. به ندرت کشاورز حرفه ای در این شعاع وجود دارد. این در حالی است که قبل از مهار شهرچای، آنان به هر طریق شده با آبهای زیرزمینی، زمینهای خود را آبیاری می کردند. گیرم که یک سال تمام محصولات ارومیه از بین برود، اولا جبران خسارت آن از تامین خرج آژانس کمتر است. در ثانی دوستان چینی همه نوع میوه را تولید می کنند، اما هنوز به مرحله تولید انبوه دریاچه نرسیده اند. از چین هم نشد می توان در میوه فروشی معروف نارمک صف کشید و با اندکی تحمل همه نوع میوه را به قیمت ارزان خرید. از قدیم هم گفته اند الاهم فی الاهم باید در کارها لحاظ شود. کویری شدن منطقه سبز و زیبا به مراتب فجیع تر از یکی دو سال تحمل کم آبی است.
آیا آش آنقدر شور خواهد شد که خوش خیالی مثل من هم متوجه کاسه ای زیر نیم کاسه شود؟

ه‍.ش. ۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۹, سه‌شنبه

با لهجه یا بدون لهجه، مسئله این نیست

تلویزیون من و تو در حال حاضر یکی از پربیننده ترین تلویزیونهای سرگرم کننده ماهواره ای در ایران است. روز به روز به خیل کسانی که از خیر کانالهای پرشمار وطنی می گذرند و به ماهواره پناه می برند اضافه می شود. خوشبختانه زبان فارسی روی ماهواره از ابتذال گذشته نجات پیدا کرده و اخیرا حتی نشنال جئوگرافیک نیز کانال فارسی خود را راه اندازی کرده است.
کانال من و تو به همان سرعتی که بی بی سی فارسی جانشین کانالهای خبری داخلی و خارجی شد، به خانه های مردم راه یافت. مشارکت میلیونی در برنامه های موسیقی آن نشانگر نفوذ فراوان و زودهنگام این تلویزیون است. برنامه های آن حرفه ای، با کیفیت و پرهزینه تولید می شود و  یقینا منابع مالی قدرتمندی نیز در اختیار دارد.
خانم «دنیل وودنات» یکی از مجریان این تلویزیون که از پدری ایرانی و مادری بریتانیائی متولد شده از مجریان پرطرفدار این تلویزیون است. او فارسی را با لهجه انگلیسی صحبت می کند. نه تنها لهجه او مانعی برای اجرای برنامه نیست، بلکه به نظر می رسد هیچ کوششی نیز برای برطرف کردن آن نمی شود.
باید توجه داشت که فضای تلویزیون کاملا فارسی است و عموم مجربان آن نیز ایرانی هستند، ایشان نیز فارسی را سلیس و روان صحبت می کند. هر بار که این مجری را می بینم، بلافاصله این سوال برای من پیش می آید که اگر این خانم با همین کمالات، مثلا لهجه گیلکی داشت، اصلا امکان استخدام در آن سازمان برای او بوجود می آمد؟
قاعده ای در تمام رادیو تلویزیونها وجود دارد که مجریان باید لهجه نداشته باشند و خنثی و به گویش رسمی آن زبان صحبت کنند. به ظن قوی اگر گوینده ای مثلا لهجه ترکی و کردی و یا گیلکی داشت، محترمانه همکاری را منوط به اصلاح لهجه می کردند و یا  عذر او را می خواستند و قوانین تلویزیون را برای او یادآوری می کردند. چرا در خصوص این خانم موضوع کاملا برعکس است؟ طبق اظهار خوانندگان وبلاگ این تلویزیون، لهجه بریتانیائی ایشان حتی کولاک ارزیابی شده و به محبوبیت برنامه نیز اضافه کرده است.
در ایران میلیونها ترک زبان وجود دارد و علی الاصول ایرانی ها باید با لهجه ترکی آشناتر باشند. ولی پیشاپیش قابل تصور است که چه فاجعه ای خواهد بود لهجه ترکی داشتن دختری خوش قد و بالا در برنامه ای پربیننده. خود برنامه، برنامه ای برای مضمون هزاران جوک جدید خواهد شد. به نظر می رسد در عالم واقع، نداشتن لهجه ملاک نیست.
فی الواقع قانون نانوشته این طور است که مجری برنامه تلویزیونی باید از افراد بدون لهجه و یا با لهجه ای از یک زبان و فرهنگ برتر استخدام شود. اگر لهجه، انگلیسی کمبریج باشد، البته اولویت ویژه خواهد داشت. بی نظیر بوتو نخست وزیر درگذشته پاکستان، بیشترین محبوبیت را در ایالت زادگاه خود، سند، داشت، اما زبان آن ایالت را درست نمی دانست. در عوض لندن شهر دوم او بود و انگلیسی را با لهجه رسمی صحبت می کرد، رعیت نیز همین را می خواست.
زبانها و لهجه های ایرانی از جمله فارسی و ترکی، مقهور زبان و فرهنگ انگلیسی هستند. احتمالا در ترکیه نیز لهجه بریتانیائی گوینده در مقایسه با فارسی، شیرینر به نظر خواهد رسید. وقتی زیانی و فرهنگی در جایگاهی پائین قرار گرفت، برخورد آن با فرهنگهای برتر، از قانون اندازه حرکت فیزیک در برخورد اجسام پیروی خواهد کرد. محمد قائد در کتاب “ظلم و جهل و برزخیان زمین” و در فصل “سقوط از متعالی به مبتذل در رویاروئی فرهنگها” با آن قلم جادوئی و چند مثال، به زیبائی موضوع را تشریح می کند.  مطالب ایشان البته در خصوص  زبان و لهجه نیست. اما اگر صحبت کردن به یک زبان را با دو لهجه متفاوت ارزیابی کنیم. تاثیر آن بستگی به نگرش شنوندگان آن زبان، به فرهنگ لهجه وارده خواهد داشت. زبان فرهنگ برتر، لهجه را شیرین تر نیز خواهد کرد.
« وقتی فرهنگی از سوی فرهنگ بالادست تحقیر می شود، پاسخ آن ممکن است نه مقابله به مثل، بلکه پرخاش باشد. فرهنگ قوی تر به فرهنگ ضعیف تر نزدیک می شود و به معاینه آن می پردازد، در حالی که فرهنگ ضعیف تر نه تنها قادر به چنین کاری نیست بلکه از فهم گزارش حریف از آن معاینه در می ماند……واقعیات تاریخی هر چه باشد، به تجربه می بینیم که نه فصلی از کتاب، بلکه ده کتاب کامل هم اگر در ممسنی و بویر احمد در ذم اهالی شیراز یا تهران منتشر شود کسی از آنان خم به ابرو نخواهد آورد. حتی ممکن است چنین مطالبی را مفرح قلمداد کنند. برخورد دو فرهنگ، و یا دو خرده فرهنگ، پیش از هر چیز تابع برخورد دو جرم است: جرم سنگین کمتر از جرم سبک از چنین برخوردی تاثیر می پذیرد.»

ه‍.ش. ۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۲, سه‌شنبه

از لیون تا ایلخچی

وقتی کتابی می خوانید که از فرانسه ترجمه شده و با کلمه ای مواجه می شوید که تلفظ دقیق آن با الفبای فارسی امکان پذیر نیست و مشاهده می کنید مترجم اصل فرانسه کلمه را در پانوشت گذاشته است، تازه مشکل دو تا می شود. فرانسه دانها می گویند نوشتن در فرانسه قاعده دارد،حتما همینطور است. اما کسی که فرانسه نمی داند، اگر سعی در خواندن کلمه کند، به ظن قوی در خوانش آن اشتباه خواهد کرد، بس که شکل نوشتن و خواندن کلمات متفاوت است. فرض کنید اسم شهر مون پلیه را نمی توانید بخوانید، چگونه Montpellier به خواندن صحیح آن کمک خواهد کرد؟ به همین دلیل وقتی در جمع فرانسه دانها باشم، به شوخی می گویم نام شهر لیون (Lyon) در فرانسه را جزو عجایب هفتگانه این کشور می دانم. چون هم لیون نوشته می شود و هم لیون خوانده می شود. چیزی که در زبان فرانسه بسیار نایاب است.
بر همین سیاق، اگر از من بپرسند از عجایب هفتگانه آذربایجان یکی  را نام ببر، بدون تردید خواهم گفت ایلخچی!، البته با سرنوشتی کاملا متفاوت. ایلخچی شهر کوچکی در نزدیکی های تبریز است. بهترین پیاز قرمز کشور را تولید می کند، همانطور که انگور نماد ارومیه است، پیاز نماد و گرداننده اصلی اقتصاد این شهر است.
در زمان پهلوی اول مدرن سازی ظاهری که همه ایران را گرفتار کرده بود در آذربایجان بدبختی مضاعفی به همراه داشت، چون ضدیت با زبان و فرهنگ ترکی، بطور وِیژه در دستور کار بود. روشنفکران آن عصر نشستند و فکر کردند و یک دفعه متوجه شدند که همه ایران از نژاد پاک آریائی است و اگر کمی ژنهای این ملت بررسی شود، بیست و پنج نسل گذشته ایرانیان مستقیما از نسل دارا و جمشید و کوروش و خشایارشاه است. هندوانه بزرگی هم بنام گل سرسبد نژاد پاک زیر بغل آذربایجان گذاشتند، و یک شبه مغان چند صد ساله و بلکه هزار ساله شد: پارس آباد!
تقریبا از اسامی ترکی چیزی باقی نماند. البته اگر بخواهیم منصفانه بگوئیم این موضوع مختص آذربایجان و یا خوزستان نبود. نامهای ژیگولی چالوس، نوشهر و بابلسر و رامسر و بهشر هم یادگار همان دوران است. اینکه مردم مازندران متاسفانه خودآگاهی منطقه ای ندارند و بابلسر را به بارفروش ترجیح می دهند مسئله دیگری است. اما در آذربایجان مسئله فقط ژیگول سازی نبود، ترکی زدائی افراطی نقش اصلی را داشت.
تمام رودخانه ها و شهرها و بعضا روستاهای ما را تغییر نام دادند، اما این میان ایلخچی که جای کوچکی هم نبود، همچنان ایلخچی باقی ماند. باید توجه داشت نام این شهر اساسا با الفبای عربی قابل نوشتن نیست و آنچه که نوشته شده حداکثر امکان الفبای عربی فارسی برای نوشتن آن است. این نام نه تنها کاملا ترکی است بلکه در نظام آوائی فارسی غیر قابل بیان است. بیشترین استعداد تغییر نام به مثلا نوشین شهر و کوروش آباد و داریوش دژ و این قبیل نامها را داشت، که بطرز معجزه آسائی از زیر دست مدیران پروژه آریائی سازی در رفت.

وقتی روستای به مراتب کوچکتر گمچی در ارومیه را به کشتیبان تغییر نام دادند، اصلا عجیب نخواهد بود نام ایلخچی را جزو عجایب هفتگانه آذربایجان بنایم!