نهالستان

۱۴۰۰ بهمن ۲۲, جمعه

منوفارسی

مبتکران هشتگ "منوفارسی" با یک حرکت زیبای مدنی آب در خوابگه تمامیت‌خواهان ریخته‌اند. خوشبختانه مطالب زیادی پیرامون این هشتگ و پایان تک‌زبانی نوشته و گفته شد. عکس‌العمل‌ها بسیار فراگیر بود، امیدوارکننده هم بود. وجدانهای بیدار از بدنه جامعه فارس کشور با آن همدلی نشان دادند.

اما همانطور که انتظار می‌رفت معرکه‌گیری زیاده‌خواهان با فریادهای واطنا و وافارسیا سعی فراوان در آلودگی این فضا کرد. شاهد وحدت کلمه بسیار معناداری هم بودیم. سخنگویان رسمی نظام و بخشی بزرگی از اپوزوسیون برانداز در تقابل با این کمپین دشمنی خود را کنار گذاشتند و یک دل و یک صدا به مخالفت با دشمن اصلی طرز فکر خود یعنی پذیرش تکثر برخاستند. کسانی از درون نظام و از میان دشمنان قسمخورده نظام حتی مسئله را زیر سر انگلیس دیدند.

من در این نوشته نمی‌خواهم به عنوان یک غیرفارس از تجارب خودم بگویم که منظور این حرکت مدنی است. اتفاقاً می‌خواهم مخالفان این هشتگ را مخاطب قرار دهم و از بلائی سخن بگویم که ناسیونالیسم ایرانی با محوریت جریان ایرانشهری بر سر زبان فارسی معاصر آورده است. و توجه آنها را به این نکته جلب کنم که وقتی این طرز فکر برای فارسی چنین پیامدی دارد، ناگفته پیداست چه میزان با نفرت آلوده است.

یکی از بهترین راهها بررسی نظرات جامعه مدنی ترکیه و جمهوری آذربایجان و بخشی از فعالان تُرک ایرانی نسبت به زبان فارسی در سالهای اخیر و مشاهده تفاوت‌های باورنکردنی است.

طبعاً در  این نوشته و هیچ نوشته‌ای کاری به کار تمامیت‌خواهان و دشمنان واقعی ایران ندارم. اساساً عدم گفتگو با آنها را عین فضیلیت می‌دانم. اما می‌خواهم وجدان‌های بیداری را مخاطب قرار دهم که همچنان هر مسئله‌ای را زیر سر حکومت می‌دانند، درک درستی از دیگر حرکت‌ها ندارند، منکر سرکوب سیستماتیک صد ساله هستند، هر حرکت هویت‌طلبانه را نوعی قوم‌گرائی می‌دانند و آنها را متهم می‌کنند که آب به آسیات حاکمان  می‌ریزند، با تعابیری نظیر اینکه همه ایرانیان به یک اندازه قربانی شرایط موجود هستند ناخواسته قوم‌گرایانه‌ترین مواضع را در تقابل با کسانی می‌گیرند که اتفاقاً قربانی قوم‌گرائی هستند و به دنبال راهی برای پذیرش تکثر واقعی در پهنه ایران می‌گردند.

***

جریان ایرانشهری ترکیه را کانون تحرکات به تعبیر خودشان پان‌تُرکیستی و فارسی‌ستیزانه در ایران می‌داند. بعضاً با صراحت تمام به همه از جمله رژیم توصیه می‌کنند دست از دشمنی با امریکا و اسرائیل و چین و روسیه بردارند که همانا دشمن اصلی یعنی ترکیه در کمین نشسته است و مترصد فرصت است.

اما در اینجا با یک پدیده بسیار عجیبی مواجه هستیم.  دشوار بتوان زبانی به محبوبیت فارسی در ترکیه یافت. بعید است حتی عربی زبان دین و دانش عالم اسلام هم چنین محبوبیتی در ترکیه داشته باشد.

فارسی در محافل آکادمیک ترکیه با نگاه بسیار مهربانانه‌ای مواجه است. بحث‌هایی از این دست که مولانا تُرک بود یا فارس اساساً در این کشور محلی از اعراب ندارد. اگر کسی هم چنین موضوعی را مطرح کند بلافاصله این جواب را می‌دهند که گذشته آنها از دو حوزه عربی و فارسی جدا نیست.

ملی‌گرایان ترکیه هم زبان فارسی را گرامی می‌دارند. بسیاری از اسلام‌گرایان سعی در یاد گرفتن فارسی می‌کنند. در مدارس بسیار پرتعداد امام خطیب مقدمات فارسی آموزش داده می‌شود. 

اما ستیزی صد ساله در ایران با زبان تُرکی جریان دارد. این ستیز به کتابهای درسی مدارس هم راه یافته است. به میلیونها تُرک ایرانی آشکارا گفته می‌شود تُرک نیستند و زبان آباء و اجدادی را فراموش کردند. از طرف دیگر ترکیه خود را مرکز جهان تُرک می‌داند. خیلی هم در دفاع از خودشان علیه‌السلام نیستند. و اگر یکی از همین مطالب تُرک‌ستیزانه در کُتب درسی آلمان بود لابد هزار بار اعتراض می‌کردند. با این حساب عجیبب نیست که با ایران و فارس و زبان فارسی این اندازه مهربان باشند؟

در میان تُرک‌های ایران و مشخصاً در میان فعالان تُرک دیگر از این مهربانی‌ها خبری نیست. برعکس! فارسی‌گریزی هم روز به روز بیشتر رواج پیدا می‌کند. بعضاً شاهنامه فردوسی را هم که قرن‌ها در میان اندیشمندان تُرک محبوب بود و شاهنامه‌های تُرکی در استقبال از آن می‌سرودند، طوری مورد انتقاد قرار می‌دهند که گوئی شاهنامه منشاء همه تُرک‌ستیزی‌های صد سال اخیر است.

در جمهوری آذربایجان هم نگرشی شکل گرفته است که از پایه و اساس در این کشور سابقه نداشت. آخرین بار وقتی کُمدی موزیکال به یاد ماندنی مشدی عباد را از تلویزیون رسمی این کشور دیدم، متوجه شدم جائی که مشدی عباد بیت "من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفائی ..." سعدی را  می‌خواند از متن فیلم حذف کردند. بعید است کارهائی از این دست تصادفی باشد.

دلیل این تفاوت نگرش با ترکیه از کجاست؟ اتفاقاً جواب بسیار ساده است. از منظر زبان فارسی ترکیه معاصر به هزار و یک دلیل در تاریخ و جغرافیای عثمانی جا مانده است. آنها زبان فارسی را از کانال سعدی و حافظ  و مولانا می‌شناسد. حوادث قابل توجهی هم طی این صد سال نیفتاده است تا در این نگرش دچار تردید شوند.

بنیانگذاران ناسیونالیسم باستانگرای پارسی در داخل ایران با زبان تُرکی دشمن بودند، اما به هر دلیلی با جمهوری تازه تاسیس ترکیه شاخ به شاخ نشدند. حتی از آنها تئوری یک ملت و یک زبان را هم خوب یاد گرفتند. هیچ تضاد منافعی شکل نگرفت. در زمان رضاشاه این دو کشور روابط بسیار خوبی برقرار کردند. جالب اینجاست که بعدها حکومت فرقه دمکرات آذربایجان هم چندان رابطه حسنه‌ای با ترکیه نداشت.

در عین حال جمهوری ترکیه وارث عثمانی بود که به نوعی همه جهان اسلام را خودی می‌پنداشت. صدها سال هم از آخرین جنگ‌های شیعه و سُنّی سپری شده بود. ایران معاصر و نگرش آنها نسبت به ترکیه و زبان تُرکی هم اساساً در مرکز توجه حکومت و جامعه مدنی و کنشگران ترکیه‌ نبود. جمهوری ترکیه دل در گرو اروپا داشت، چندان در پی این نبود که همسایه‌های از خود گرفتارش چه می‌گویند. ارتباط میان روشنفکران دو جامعه هم بیشتر تحت تاثیر گفتمان چپ بود و از حرف‌های ملی‌گرایانه خبری نبود.

و خلاصه اینکه ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم دادند که اساساً افکار عمومی ترکیه و حتی الیت ترکیه از این همه نفرت ناسیونالیسم ایرانی از تُرک و ترکیه بی‌خبر بمانند و ایران را همچنان کشور سعدی بپندارند. با این حساب کدام عاقلی بیت سعدی شیرین‌سخن را می‌خواند و از زبان او لذت نمی‌برد؟

جمهوری آذربایجان با اتفاقی به غایت متفاوت مواجه شد. آذربایجان نگاهی مهربانانه‌تر از ترکیه به ایران و زبان فارسی داشت. اما بلافاصله بعد از فروپاشی اتحاد شوروی ماجرای قره‌باغ اتفاق افتاد و شاخ ناسیونالیسم ایرانی در شکم این کشور فرو رفت. آذربایجانی‌ها در کشور برادر که جز برادری از آن انتظار نداشتند، با ناسیونالیسمی نانجیب و برادرستیز و خودآریائی‌پندار مواجه شدند که حتی در تصور آنها هم نمی‌گنجید. ایران پشت متجاوز بی‌رحمی ایستاد که بیش از یک میلیون آذربایجانی را آواره کرده بود و در چند شهر از جمله خوجالی مرتکب جنایات جنگی شده بود.

کنشگران و نویسندگان و سیاستمداران جمهوری آذربایجان باید خیلی پخمه بوده باشند تا بعد از چند سال بالاخره نفهمند این ایران آن ایران دوست‌داشتنی نیست که به طور تاریخی شناخته‌اند. این ایران در رهن کامل ناسیونالیسمی است که منافع قومی خود را عین منافع ایران می‌داند. تُرک را مهمان ناخوانده و غیرایرانی می‌خواند. هر اتفاقی هم در همسایگی بیفتد و در راستای منافع این نگرش نباشد، کل ایران را فدای ستیز با آن می‌کند.

***

همین اتفاق در داخل ایران به شکل بسیار ویرانگرتری افتاد. نسل جوان آذربایجان چشم گشود و دید در مدرسه نه تنها از زبان او هیچ خبری نیست، بلکه این فارسی هم دیگر زبان سعدی و حافظ نیست. زبانی برای آموزش بیگانه‌پنداری تُرک‌های ایران نیز هست.

وقتی از زبانی صدای نفرت شنیده شود، در هر جائی از جهان به بحران و حتی خشونت منتهی خواهد شد. این اتفاق در امریکا هم سابقه دارد. عمده مهاجران اروپائی به امریکا از جزیزه بریتانیا و آلمان بودند. جایگاه و وزن زبان آلمانی در امریکا دست‌کمی از انگلیسی نداشت. حتی ممکن بود ایالات متحده کشوری آلمانی‌زبان باشد. در سالهای اول تاسیس این کشور و در مجمعی که برای زبان تصمیم می‌گرفت، آلمانی فقط یک رای کمتر از انگلیسی کسب کرد.

اما همین ایالات متحده در سالهای بین دو جنگ جهانی اول و دوم دچار آلمانی‌ستیزی توأم با خشونت شد. برای زبان و انجمن‌های آلمانی محدودیت‌های فراوان و بعضاً خشن وضع شد. یکی از دلایلی اصلی و شاید هم بهانه‌های اصلی وضعیت کشور آلمان بود. از زبان آلمانی فقط صدای کانت و گوته به گوش نمی‌رسید. صدای هیتلر از همه بلندتر بود. خشونت‌های نژادپرستانه آلمان نازی‌ در اروپا بی حد و حصر بود. تَرکِش این فجایع نصیب جایگاه زبان آلمانی و آلمانیها در امریکا شد. اقدامات آلمانی‌ستیزانه انگلیسی‌تباران هم توجهی را جلب نکرد.

غیرفارسهای ایران هم صد سال است فقط فارسی سعدی را نمی‌شنوند، صدای فارسی بعضی اجامر ایرانشهری از همه بلندتر است که رسماً زبان تُرکی را زبان رذیلت‌ها می‌نامند. بعضاً در کانون نویسندگان کشور هم نویسنده‌های عرب‌ستیز و تُرک‌ستیز جولان می‌دهند. ایرانشهری‌ها از میراث فارسی قرائت فراداعشی و انتحاری هم برای اهداف تُرک‌ستیزانه خود می‌کنند که این یکی حقیقتاً نوبر است.

در میراث کلاسیک همه ادیان و فرهنگ‌ها و زبانها بخش‌هائی وجود دارد که با معیارهای امروزی بعضاً دیگرستیزانه و نژادپرستانه است. در میراث اسلامی هم مواردی وجود دارد که مسلمانان معتقد را با کلی اما و اگر مواجه می‌کند. و یا در فارسی و در همان ابتدای گلستان شریف سعدی گَبر و ترسا دشمن معرفی می‌شوند.

این موضوع امری فراگیر در متون گذشته است. اما تقریباً پیروان و دوستداران همه آئین‌ها و آثار کلاسیک در توافقی نانوشته دوست دارند حتی‌الامکان آبروداری کنند و از میراث خود قرائتی مهربانانه داشته باشند و بخش‌های دیگرستیز را نادیده بگیرند. دیگران هم این را می‌پذیرند. چاره‌ای هم جز این نیست، همه در خانه شیشه‌ای نشسته‌اند. اگر بنا بر استناد به منابع یک آئین یا یک میراث یک زبان برای سرکوب دیگران باشد، سنگ روی سنگ بند نخواهد شد.

البته محافلی هم هستند که گذشته را به همان شکل گذشته دوست دارند و درست می‌دانند. محمدتقی مصباح یزدی از بردگی دفاع می‌کرد و می‌گفت امری پذيرفته شده در اسلام است. داعش وقتی در موصل به قدرت رسید زنان اسیر را به کنیزی گرفت. می‌گفتند در صدر اسلام بسیاری از بزرگان دین برده و کنیز داشتند. خیلی از این کنیزان هم در جنگ‌ها اسیر شده بودند. با این وجود هیچکدام از این محافل مدعی چیزی نیستند که از اساس کذب باشد.


اما وقتی پای تُرک‌سیتزی به میان می‌آید ایرانشهری‌ها به شاهنامه هم رحم نمی‌کنند. یک روزنامه در تبریز داستانی از هفت‌خوان شاهنامه منتشر کرد که حاوی سخیف‌ترین اهانت‌ها به تُرک‌ها و زنان بود. شاهنامه در دوران معاصر سرنوشت غم‌انگیزی پیدا کرده است، گوئی اثری برای نخواندن است. کسی می‌گفت شاهنانه را شاهنامه‌پژوهان هم درست و حسابی نمی‌خوانند. اما تا دلتان بخواهد در خصوص این اثر اظهار فضل می‌شود.

مطالب این نشریه ایرانشهری هم از همین دست بود. داستانی که آورده بودند اساساً در هفت‌خوان نبود. اتفاق نظری هم بر وجود چنین تعابیری در شاهنامه نیست. چنین تعابیری هم باشد لزوماً به معنای امروز آن نیست. آنوقت در شهری مثل تبریز  با اکثریت مطلق تُرک محفلی ضدتُرک تصمیم می‌گیرد تمام کینه خود از تُرک‌ها و زنان را از زبان فردوسی بیان کند و ترک را بدنژاد بنامد. این چه معجونی است؟ داعش هم با میراث اسلامی این کار را نکرده است.

در خصوص میراث فارسی از جمله شاهنامه هزار و یک دلیل در دست داریم تا بخش‌هایی از آن را که با معیارهای امروزی تُرک‌ستیزانه محسوب می‌شوند نادیده بگیریم. اهمّ این دلایل هم محبوبیت فارسی نزد دربارها و اندیشمندان تُرک است. اساساً این زبان به واسطه این دربارها در شرق و غرب دنیای اسلام گسترش یافت. معانی کلمات هم در طول زمان ممکن است بسیار متفاوت باشد. آنوقت در ایران معاصر کسانی با صدای بلند اصرار دارند بگویند فردوسی هم صدها سال پیش مثل آنها فکر می‌کرد و با اهدافی کاملاً نژادگرایانه از تُرک‌ها نفرت داشت. جل‌الخالق!!

***

موضوع فقط مربوط به تفکرات نژادپرستانه جریانهای ایرانشهری و پان‌ایرانیستی نیست، با کمال تاسف اسانید به نام فارسی هم طوری از زبان فارسی و جایگاه آن در ایران دفاع می‌کنند که دیگر نیازی به دشمنی با این زبان باقی نمی‌ماند. غیرفارسهای منتقد هم چاره‌ای جر این ندارند که مدام از بدیهیات فکت بیاورند. بحث بر سر بدیهیات هم معمولاً فرسایشی است، خاصه وقتی که نرود میخ آهنین در سنگ.

محمدعلی همایون کاتوزیان در کتاب "آدام اسمیت و ثروت ملل" می‌نویسد وقتی آدام اسمیت در دانشگاه گلاسکوی اسکاتلند تحصیل می‌کرد یک بورس تحصیلی یازده ساله از دانشگاه معتبر آکسفورد انگلستان گرفت. اما بعد از چند سال ترجیح داد به گلاسکو برگردد. قبل از بازگشت در نامه‌ای به یکی از دوستانش دانشگاه گلاسکو را تحسین کرد و به استهزای آکسفورد پرداخت و نوشت : «در اینجا کاری جز دو بار ادای نماز در روز و شرکت در دو گفتار در هفته نداریم! در مقابل تجربه اسکاتلند قرار داشت که در آن شخصی چون هاچسن حتی به خود اجازه داده بود که گفتارهای علمی خود را به جای زبان لاتینی به زبان انگلیسی ادا کند.»

همه این حوادث مربوط به اواسط قرن هیجدهم و دوران اوج قدرت و ثروت و شکوفائی امپراتوری بریتانیاست. اما در دانشگاه‌های بسیار معتبر این کشور زبان علم و دانش لاتین است. دانشگاهی هم که در آن فرانسیس هاچسون فیلسوف به خود اجازه می‌دهد در اقدامی ساختارشکنانه لاتین را کنار بگذارد و به انگلیسی سخنرانی کند، پیشرو محسوب می‌شود.

تاریخ زبان در انگلستان چنین است. زبان لاتین و در مرحله بعد زبان فرانسه نقش دو زبان کلاسیک را در این کشور دارد. هنوز هم بعضی مکاتبات رسمی بین مجلسین عوام و اعیان بریتانیا بر اساس سنت‌های کهن به زبان فرانسه قدیم است. آن هم در کشوری که زبان آن در همه جهان و از جمله فرانسه فراگیر شده است.

بریتانیا کشوری است که از صدها سال پیش و بلکه قریب به هزار سال پیش حوادث حتی کم اهمیت آن با جزئیات باورنکردنی مکتوب شده است. برای فرهنگ عموماً شفاهی ما که تاریخ دقیق تاجگذاری آقا محمدخان قاجار را هم ثبت نکرده است، چنین ثبت و ضبط‌هائی دو چندان شگفت‌انگیز است. اما در همین کشور اگر به مکتوبات دویست سال پیش‌تر برگردیم، انگار نه انگار کشوری انگلیسی‌زبان است.

تعمداً از انگلیسی مثال زدم که جایگاه کنونی آن در جهان بی‌نظیر است. قریب به اتفاق کشورهای اروپائی چنین سرنوشتی دارند. در گذشته در هر حوزه تمدنی فقط یکی دو زبان فرصت کتابت داشت. در دوران معاصر تفکیک زبانهای ملی از زبانهای کلاسیک امری بدیهی است. مضحک و خنده‌دار خواهد بود اگر یک شهروند رُم خود را وارث زبان لاتین بداند و مدعی شود زبان ملی هلند و انگلیس و اسکاتلند و سوئد لاتین بوده است. در دنیای امروز زبان ملی در همه جای جهان زبان ملت است.

در منطقه ما و در حوزه کشورهای اسلامی سه زبان عربی و فارسی و تُرکی بیشترین فرصت کتابت را داشتند. اندیشمندان عموماً این زبانها و مخصوصاً دو زبان عربی و فارسی را می‌آموختند. این موضوع مطلقاً به معنای این نیست که امروز عربی یا فارسی زبان ملی غیرعربها و غیرفارسهاست.

تاثیر این زبانها بر هم جالب است. غربی بر فارسی و فارسی هم بر تُرکی تاثیر گذاشته است. تُرکی قدیم را بدون شناخت فارسی نمی‌توان درست درک کرد. در دانشکده‌های ادبیات فارسی هم اگر کسی عربی نداند خیلی جدی گرفته نمی‌شود. البنه و خوشبختانه کسی در شبه جزیره عربستان ایران را ادامه فرهنگ "عربشهری" نمی‌داند.

اما در ایران دکتر شفیعی کدکنی از نامدارترین استادان زبان و ادب فارسی وقتی در مقابل زبان‌های غیرفارسی قرار می‌گیرد در نهایت به نظریه تَشرشُر می‌رسد. می‌گوید هند و پاکستان هم از زمانی که به فارسی پشت کردند خود را باختند. ایشان در آکسفورد هم بوده است و لابد از پیشینه لاتین در این دانشگاه چیزهایی شنیده است. اما همچنان اصرار دارد هر زبانی که سعدی و حافظ و فردوسی ندارد لاجرم باید گفت : «شاشیدم به این زبان محلی خودم».

جل‌الخالق! این چه معرکه‌ای است وسط آن گرفتار شدیم؟ با این حساب و طبق فتوای این استاد بزرگ قریب به نود درصد زبانهای اروپایی که بعضی از آنها تا همین صد سال پیش صد صفحه میراث مکتوب هم نداشتند و اکنون نوبل ادبیات هم دارند، در نهایت شایسته تئوری شاش استادی هستند که خود و زبانش را نقطه پرگار تمدن منطقه می‌داند.

شفیعی کدکنی با جسارتی باورنکردنی ملت‌های آسیای میانه از جمله ازبک‌ها و قرقیزها را نصیحت می‌کند و می‌گوید اگر به میراث فارسی پشت کنید نمی‌نوانید با لرمانتف روس کشتی بگیرید. شگفتا! کدام فرهنگ این اساتید را چنین به بیراهه می‌برد تا بیش از نوک دماغ خود را هم نبینند؟

ازبکها و قیرقیزها و ایغورها قدیمی‌ترین و غنی‌ترین منابع مکتوب تُرکی را دارند. منظومه درخشان "قوتاد غوبلیک" اثر یوسف خاص حاجب مربوط به قرن پنجم هجری است. جالب اینجاست که محققان اشتراکاتی هم میان آثار سعدی و قوتاد غوبلیک یافته‌اند که لابد ریشه در اشتراکات فرهنگی دارد. شاید هم سعدی در سفرهای خود از دوستداران این اندیشمند کاشغری مطالبی شنیده است. به عنوان مثال بیتی دقیقاً با مضمون تو نیکی می کن و در دجله انداز در قوتاد غوبلیک نیز وجود دارد. "دیوان لغات تُرک" از قدیمی‌ترین دایره‌المعارف‌های شناخته شده جهان است.

با این حساب و اگر بنا بر مسابقه قدمت است باید ملل آسیای میانه به بخت بد خود تاسف بخورند. چون با وجود چنین گنجینه‌هایی به چنان سرنوشتی دچار شدند که شفیعی کدکنی از تهران بعد از عمری مشق فاعلاتن مفتعلن تکلیف آنها را یکسره می‌کند و می‌گوید به شاهنامه فردوسی پناه ببرید تا بتوانید با شاعر و نویسنده قرن نوزدهم روسیه کشتی بگیرید.

البته و دست‌کم این استاد عربی‌دان از پیشینه عربی و تاثیر آن بر فارسی خبر دارد. باید از او و ستایشگرانش پرسید اگر یک استاد ادبیات عرب در دانشگاه بغداد برای عرب‌های ایرانی چنین فتوائی صادر کند و بگوید پیشینه درخشان عربی خود را فراموش نکنید تا به سرنوشت دیگر ایرانیان گرفتار نشوید، با آن استاد چه برخوردی خواهند کرد؟

در ضمن! این چه مرامی است که باید کشتی گرفت؟ چرا نباید آموخت؟ مگر روسها طی دویست سال گذشته با ادبیات فرانسه و موسیقی غرب کشتی گرفتند؟ آنها آموختند و خود بزرگانی کم‌نظیر به تاریخ ادبیات و موسیقی جهان تقدیم کردند.

در دنیای امروز از چند کشور با ادبیات بسیار پیشرفته باید مثال آورد که تا همین دویست سال پیش زبان آنها دویست صفحه هم میراث مکتوب نداشت تا بلکه این اساتید در تاریخ جامانده و بی‌خبر از جهان جدید دست از سر غیرفارسها بردارند؟

باید بر حال و روز ایران تاسف خورد که استادی در این سطح از همسایه‌های خود این اندازه بی‌خبر است، اما چنین قاطعانه برای آنها فتوا صادر می‌کند. و خود حدیث مفصل بخوان این حضرات چه ارمغانی برای ما غیرفارسهای ایران دارند که اسیر این طرز تفکر هستیم. هر روز خرگوشی از کلاه خود در می‌آورند و ادعا معجزه می‌کنند. هر کس هم در معجرات آنها تشکیک کند مهر وطن‌فروشی بر پیشانی او می‌چسبانند.

***

نتیجه :

این چند مثال از داخل ایران و کشورهای همسایه به وضوح چهره واقعی ناسیونالیسم مبنتی بر تفکر ایرانشهری را نشان می‌دهد. هر جریانی که به هر دلیلی از منظر این ناسیونالیسم با ایران و زبان فارسی مرتبط می‌شود، به کلی نگرش دیگری پیدا می‌کند. یکی از بزرگترین بازندگان آن هم جایگاه زبان فارسی است. حتی از ترکیه هم که مثال زدم بیشتر مربوط به حوادث قبل از سوریه است. بعد از سوریه آنها هم کم کم طعم این نگرش را چشیدند.

باید بسیار حوشحال بود که در تقابل با این وضع فضا از این هم تندتر نشده است. و باید جامعه مدنی تُرک ایران را ستود که در مقابل چنین هجمه‌های نانجیبانه و مرتجعانه و دیگرستیزانه و متوهمانه و قوم‌گرایانه‌ هرگز دست از حرکت مدنی بر نمی‌دارد. و همچنان بهترین راه را گفتگوی متمدنانه با وجدانهای بیدار و روشنفکر جامعه مدنی فارسی‌زبان می‌داند. از جمله زیباترین کارها هم همین حرکت مدنی "منوفارسی" است. به زیبائی منویات تمامیت‌خواهانه را در معرض قضاوت وجدان‌های بیدار قرار داد.

سر و صدای ایرانشهری‌ها هم طبیعی است، اما تلاش برای گفتگو با آنها آب در هاون کوبیدن است. گاندی‌بازی بی‌ثمر با ژست فضیلت است. ستون فقرات طرز فکر ایرانشهری انکار تکثر است. سرهنگی هویت همه ایرانیان است. اسم این سرهنگی را هم ایران فرهنگی گذاشته‌اند. ایرانشهری حقوق بدیهی دیگران را یا نمی‌فهمد و یا خود را به نفهمی می‌زند. اتفاقاً عدم گفتگو با چنین طرز فکری عین فضیلت است. با همه اینها وظیفه تاریخی روشنفکران و مشخصاً روشنفکران آذربایجان اهلی کردن نگرش ایرانشهری است تا حد خود بدانند و به حق خود قانع شوند و دست از سر دیگران بردارند. چنین پروسه دشواری وظیفه اخلاقی و وطن‌دوستانه روشنفکران اذربایجان نیز هست، چون با کمال تاسف در گذشته آذربایجانی‌ها هم در پیدایش چنین نکبت ایران‌ویران‌کنی نقش داشتند.

۱۴۰۰ دی ۳۰, پنجشنبه

یاس و مناسک سوگواری درگذشتگان

ویروس کووید 19 همه جوامع امروزی را با مسائل و مشکلات جدیدی مواجه کرد. یکی از این مسائل تعطیلی مناسک سوگواری درگذشتگان بود. چند ماه اول اطلاعات کمتری از ویروس در دسترس بود. حتی اجازه شرکت در مراسم کفن و دفن هم داده نمی‌شد. درگذشتگان با کُرونا به سبک بسیار بی‌سابقه‌ای دفن می‌شدند. به تعبیر عامیانه کسانی شبیه آدم فضائی‌ها کفن و دفن را انجام می‌دادند و جنازه را هم با مواد خاصی می پوشاندند. مناسک سوگواری هم تعطیل شد.


کم نبودند کسانی که عزیزترین‌های خود را به فاصله کوتاهی با این ویروس از دست دادند. اما تنها و بی‌هیچ مناسکی به سوگ نشستند. مناسک سوگواری برای چنین مواقعی است که هر جامعه‌ای متناسب با فرهنگ خود طی قرن‌ها آداب آن را صیقل داده است. شیرازه این مناسک هم بر یک اصل انسانی استوار است : خانواده مصیبت‌دیده را روزهای اول نباید تنها گذاشت تا درد آنها التیام یابد و به زندگی عادی برگردند.

مناسک سوگواری سنتی به دقت مراقب بود تا در چنین مواقعی به داد مصیبت‌دیده‌گان بشتابد و آنها را تنها نگذارد. اما طی سالهای گذشته تشریفات نالازم و بی‌ریشه و پرهزینه و بعضاً سرشار از چشم و هم‌چشمی مثل بهمن بر سر شیرازه همدلانه این مناسک آوار شد و اصل آن را به حاشیه برد. مراسمی که در گذشته جنبه کمک و همدلی آن هم به شکل داوطلبانه داشت، اکنون در سالن‌های مجلل و با کارت دعوت برگزار می‌شود.

***

متاسفانه اطلاعات و مطالعه چندانی ندارم تا بدانم دویست سال پیش شهرنشنیان شهرهای بزرگ کشور سوگواری درگذشتگان خود را چگونه برگزار می‌کردند و چگونه خویش و قوم و همسایه‌ها به خانواده داغدار شهری یاری می‌رساندند و تسلی می‌دادند.

طی چند ده سال گذشته با بسیاری از سنت‌ها و مناسک جاافتاده در اغلب نقاط کشور و مخصوصاً مناطق برخوردارتر چنان کلنگی برخورد شده است که وقتی راجع به چند و چون چنین مناسکی دنبال اطلاعات می‌گردیم، گوئی نیاز به مطالعات باستانشناسانه داریم.

این موضوع فقط در خصوص مناسک عزاداری نیست، اغلب سنت‌ها با چنین سرنوشتی مواجه شدند. مراسم شادی و عروسی در عموم شهرها و روستاهای کشور آداب خاص خود را داشت، اما اکنون اغلب بخش‌های همدلانه آن مراسم به حاشیه رفته است و تشریفات پرخرج روی دست خانواده‌ها مانده است. عروسی‌کارانی مانند خواننده و نوازنده و فیلم‌بردار و تدارکات پذیرائی مراسم را رهن کامل می‌گیرند و خود انحصاری برگزار می‌کنند. در بعضی شهرها عروسی به یک کنسرت تبدیل شده است. خواننده و نوازنده همیشه در عروسی حضور داشت، اما حاکمیت مطلق نداشت. اگر فقط دو نسل قبل از ما امکان مشاهده مراسم کنونی را داشته باشند، ممکن است حتی متوجه ماهیت مراسم هم نشوند.

مناسک جاافتاده جامعه ارتباطی به امروزی شدن و مدرن شدن نداشت. مانع چندانی هم برای توسعه نبود. کاملاً پیداست که جوامع امروزی فرصت و امکان هفت شبانه‌روز جشن عروسی و یا چند روز عزاداری عزیزان را ندارد. اما شیرازه این مناسک را حتماً می‌شد حفظ و با شرایط امروز جامعه متناسب‌سازی کرد.

در تُرکی می‌گوئیم خئیرنن شر قارداشدی، یعنی شادی و سوگواری همزاد هم هستند و هر دو جزو اجتناب‌ناپذیر زندگی محسوب می‌شوند. ضمناً ممکن است کسی هرگز ازدواج نکند، اما از مرگ گریزی نیست. مناسک عزاداری درگذشتگان هم به مراتب بیش از مناسک شادی بازماندگان را درگیر می‌کند. این مناسک از گذشته‌های دور در اغلب جوامع کمابیش در انحصار تفکر دینی و دینداران جامعه بود. دینداران هم ذاتاً محافظه‌کار هستند. اما در ایران این محافظه‌کاری هم کارساز نشد و مناسک ختم و عزا با بحرانی حتی بدتر از مراسم شادی مواجه شد.

دینداران قرنی است برای اقشار درس‌خوانده جامعه قشر مرجع محسوب نمی‌شوند و یا دست‌کم مرجعیت سابق را ندارند. این متولیان نتوانستند مناسک متنوع در نقاط مختلف کشور را با شرایط روز متناسب‌سازی کنند. اغلب بخش‌های همدلانه مناسک سنتی سوگواری به سرعت با تشریفات پرهزینه جایگزین شد. البته نقش و سهم آخوند و مداح همچنان محفوظ ماند و حتی پررنگ‌تر هم شد.

جریان‌های نواندیش دینی هم که به همه فروع و اصول دین و حتی مراسم عزاداری محرم سرک میکشیدند، و بر نهاد روحانیت نقدهای بزرگی وارد می‌کردند، و در مواردی آنها را سر عقل می‌آوردند، در خصوص مناسک عزاداری شخصی و نقش بعضاً بسیار مخرب و سودجویانه مداحان ساکت ماندند. بی‌دین‌ها و شُل‌دین‌ها هم در خصوص سوگواری حرفی و روشی جاافتاده و مردمی نداشتند و ندارند.

در سیسم‌های مالی مدیریتی بخشهائی وجود دارد که فقط یک بار و در پایان سال مالی اجرا می‌شود. به همین خاطر معمولاً اشکالات این بخش کمتر دیده می‌شود و بعضاً برای سالها باقی می‌ماند. و چون هنگام اجرا فرصتی هم نیست معمولاً هر اشکالی موقتاً با یک ابزار جانبی برطرف می‌شود و دیگر کسی سراغ آن نمی‌رود.

مناسک عزاداری هم در زندگی عادی ما حضور ندارد و معمولاً وقتی اتفاق میافتد که کمترین آمادگی را داریم. مثل مراسم عروسی قادر به برنامه‌ریزی برای آن نیستیم. معمولاً هیچ خانواده‌ای برای مناسک عزاداری بدحال‌ترین بیمار کهنسال خود هم پیش از مرگ برنامه‌ریزی نمی‌کند. برای جوان‌ترها و عزیزانی که مرگ آنها به یکباره اتفاق می‌افتد حتی فرصتی برای فکر کردن هم باقی نمی‌ماند. در عین حال ممکن است بارها در مناسک عزاداری دیگران شرکت کرده باشیم، اما در طول زندگی خود حتی یک بار هم شخصاً متولی چنین مراسمی نشده باشیم.

به همین خاطر عیب و ایراد مراسم پرتشریفات فعلی هم معمولاً درست و درمان بررسی نمی‌شود. حتی اگر کسی کاملاً منتقد این وضع هم باشد، وقتی خود در مقابل مصیبتی قرار می‌گیرد معمولاً به متداول‌ترین راه تن می‌دهد تا زمان را از دست ندهد.

***

بخش بسیار بزرگی از جامعه ایران تا همین چند ده سال پیش روستانشین بود. مناطق شهری ریشه‌دار مثل تبریز درصد کمی از جمعیت ایران را شامل می‌شد. بسیاری از شهرهای امروزی هم در اصل روستاهایی هستند که فقط جمعیت آنها افزایش یافته است. مناسک ریشه‌دار هم عموماً در مناطقی متداول بود که مردم بیشتر همدیگر را می‌شناختند. اما در پی مهاجرت گسترده از روستا به شهر همین مناسک روستائی هم مقهور آدابی شد که در شهرهای بزرگ جریان پیدا می‌کرد.

در این مدت که همه‌گیری کُرونا و بی‌کفایتی‌های کم‌نظیر مسئولان دست به دست هم داد تا عموم خانواده‌های ایرانی عزیزی را از دست بدهد، حقیقتاً نیاز به همدلی و سوگواری در کنار بازماندگان بیش از گذشته احساس می‌شد.

کُرونا پیامدهای ناخواسته‌ای هم داشت که چندان بد نبود. مثلاً روبوسی‌های نالازم و در خیلی از موارد نه چندان محترمانه را از سبک زندگی ما زدود و می‌توان امیدوار بود احیاء نشود. استفاده از ماسک ممکن است در همه‌گیری‌های معمولی مثل آنفولانزا ادامه پیدا کند.

طبعاً دلتنگی برای سوگواری درگذشتگان در ایام کُرونا برای تشریفات زائد آن نیست. برای همدلی‌هائی است که ضروری چنین مواقعی بود. خوشبختانه ضمیر ناخودآگاه جامعه از حذف این تشریفات پرهزینه و بی‌مورد چندان ناراحت به نظر نمی‌رسد. بر همین اساس شاید بتوان امید داشت بازگشت به مناسک سوگواری هم توأم با نگاهی به سنت‌های زیبا و شرایط زندگی امروز باشد.

می‌توان سنت‌های همدلانه گذشته را با زندگی امروز سازگار کرد. خوشبختانه در بعضی از مناطق شهری ایران همچنان بخش قابل توجهی از مناسک همدلانه جاری است و نشان می‌دهد که جمع این دو موضوع ناممکن نیست.

در تهران و شهرهای بزرگ آذربایجان متاسفانه موردی سراغ ندارم، هر چه هست پذیرائی و هزینه است. اما در سنندج که هم شهر بزرگ و قدیمی است و هم مرکز استان است، بخش قابل توجهی از این مناسک متناسب‌سازی شده و همچنان برقرار است. البته بدیهی است که در شهر بسیار بزرگی مثل تهران خیلی از این کارها شدنی نیست و لازم هم نیست.

در سنندج وقتی خانواده‌ای عزیزی را از دست می‌دهد، معمولاً مردهای خانواده عزادار در مسجد محل مستقر می‌شوند. اگر در یک زمان مشخص در همان محل چند نفر به رحمت خدا رفته باشد، همچنان همه آنها در همان مسجد و همزمان مراسم می‌گیرند. اجاره مسجد برای ساعت مشخص و هزینه گزاف برای آخوند و مداح هم چندان رواج ندارد. خانم‌ها در خانه متوفی می‌مانند. اقوام و بعضاً همسایه‌ها کسانی را که از شهرهای دیگر آمده‌اند برای استراحت به خانه خود دعوت می‌کنند.

اما نکته جالب پذیرائی از مهمانان است. برای هر وعده یک و یا چند نفر از بستگان و نزدیکان داوطلب می‌شوند. مثلاً میگویند هزینه نهار امروز را این شخص و یا اشخاص تقبل کرده‌اند و فاتحه‌ای هم برای امواتشان می‌خوانند. این وضع مختص مناطق پایین شهر و یا حتی متوسط شهر نیست، چند سال پیش در مناطق اعیانی سنندج این وضع بسیار دلگرم‌کننده را از نزدیک دیدم.

از شهرهای بزرگ گیلان مثل رشت و انزلی خبر ندارم، اما در شهرهای کوچکتر غرب گیلان هم چنین مناسک همدلانه همچنان برقرار است. مراسم در خانه متوفی برگزار می‌شود و مراجعان با خود برنح و روغن و یا هر چیزی که مفید باشد می‌آورند. و اگر کسی چنین امکانی نداشت به اندازه وسع خود کمک مالی می‌کند. نزدیکان و آشنایان هم پذیرانی می‌کنند. در کل هزینه‌ای به خانواده متوفی تحمیل نمی‌شود.

تمرکز این نوشته بر زندگی شهری است که مناسک جاافتاده روستاها را هم تغییر داد. در گذشته روستاها مناسک همدلانه‌ای داشتند که با سبک زندگی روستائی تناسب داشت. دوست دارم این نوشته را با مثالی به پایان ببرم که زیبائی‌های آن حقیقتاً باور نکردنی است. و از دوستانی که این نوشته را اینجا یا فیس‌بوک می‌خوانند خواهش کنم اگر با مناسکی از نزدیکی آشنائی دارند در کامنت‌ها بنویسند تا اگر لازم شد با اجازه آنها به ادامه مطلب افزوده شود.

شخصاً نه نوستالژی زندگی روستائی دارم و نه چنین چیزی را درست می‌دانم. اما همیشه با حسرت این بخش از زندگی روستائی را به یاد می‌آورم. خاصه اینکه در روستاها هم چنین مناسکی در حال فراموشی است. بعید می‌دانم زیباتر و مردمی‌تر و همدلانه‌تر از آنچه در روستاهای اورمیه و مشخصاً بالانج رواج داشت را بتوان در سراسر آذربایجان و ایران یافت. گرچه اطلاعات من از سایر نقاط ایران بسیار محدود است، اما بر مدعای خود با اقتباس از سعدی شیرین‌سخن پافشاری می‌کنم که حد همین است همدلی و همیاری با خانواده داغ‌دیده‌گان را.

***

یاس و مَژمَهی در بالانج :

معادل تُرکی سوگواری کلمه زیبای "یاس" است. یاس معنائی کاملاً متناسب و اختصاصی با چنین مراسمی دارد. سوگواری و عزا معانی فراگیرتری دارند و مثلاً برای ایام مذهبی هم به کار می‌روند.

در بالانج وقتی کسی به رحمت خدا می‌رفت اولین اقدام مراسم کفن و دفن او بود. مناسک این بخش را در اغلب نقاط کشور می‌توان دید. اما مناسک بعدی شگفت‌انگیز بود. مجلس سوگواری برای مردادن در مسجد و برای خانم‌ها در منزل متوفی برگزار می‌شد که به آن "یاس ائوی" گفته می‌شود.

طبعاً کسانی هم از راه‌های دور و روستاهای اطراف برای عرض تسلیت می‌آمدند. مهمانان و خانواده صاحب عزا مهمان روستا بودند. مهمانانی هم که شب می‌ماندند، اگر در یاس ائوی به اندازه کافی جا نبود دیگران آنها را به منزل خود دعوت می‌کردند.

در تُرکی به سینی بزرگ مسی مَژمَهی می‌گویند که همان مجمعی است. مردان بالانج نهار و شام خود را داخل مژمهی می‌گذاشتند و به مسجد می‌بردند. مژمهی زنان هم راهی یاس ائوی می‌شد. هر کسی مژمهی خود را گوشه‌ای می‌گذاشت و منتظر مهمانی می‌ماند تا به اتفاق غذا را نوش‌جان کنند. ممکن بود کسی خود به مسجد یا یاس ائوی نرود و فقط مژمهی بفرستد تا مهمانان میل کنند.

این روند تا سه روز ادامه داشت. طبعاً همه اهالی با هم مژمهی نمی‌بردند. همسایه‌ها به نوعی کنترل نامحسوس بر تعداد مهمانان و روزهای یاس داشتند. طبعاً روز اول شلوغ‌تر بود و مژمهی بیشتری طلب می‌کرد. اما مسجد و یاس ائوی هرگز غذا کم نمی‌آورد. اتفاق هم می‌افتاد تعداد مژمهی بیش از نیاز مهمانان باشد و کسانی به تنهائی غذای خود را میل کنند.

مادر بزرگوارم تمام تلاش خود را برای تدارک مژمهی درگذشتگان بالانج می‌کرد. خیلی وقت‌ها دو مژمهی برای مسجد و یاس ائوی می‌فرستاد. از خانواده ما آخرین نفری که این مناسک برای او اجرا شد مرحوم مادربزرگ پدری‌ام بود. در طی آن سه روز کاملاً مهمان اهالی بالانج بودیم. بعد از آن ما هم اسیر تشریفات شهری شدیم.

۱۴۰۰ تیر ۹, چهارشنبه

داستان یک شکنجه، و عذرخواهی از دوستان

از اوایل خرداد گرفتار شکنجه عذاب‌آوری شدم که آرامش و نظم طبیعی و معمولی زندگی من را به کلی به هم ریخت. بختکی بود که راحتم نمی‌گذاشت. ساعتی هم که آرام میشدم با خُروپُفی نابهنگام حضور خود را تحمیل می‌کرد تا مبادا به روال عادی برگردم. بالاخره موفق شدم خودم را از این عذاب الیم رها کنم.

حدود سی سال پیش و در یک شرابط کاملاً متفاوت و بعد از آشنائی با عاشق‌ترین زوجی که تا آن تاریخ به چشم خود دیده بودم، شرح کوتاهی از دوستی شنیدم که حتی کوتاه‌تر از پُست‌های توئیتری فعلی بود. اگر این داستان به غایت عاشقانه را برای شما نقل کنم، بیان همان شرح کوتاه می‌تواند داستان این شکنجه را هم توضیح دهد. اگر از نزدیک شاهد این عشق رؤیائی و شیرین نبودم و کسی دیگری برای من تعریف می‌کرد، ممکن بود نتوانم باور کنم. شاید هم در دل می‌گفتم داستان یک فیلم عاشقانه هندی است.


***

سالهای اول دهه هفتاد به اتفاق چند دوست شرکتی تأسیس کردیم. کلی طرح و ایده در سرم بود. تصور می‌کردم با همین ایده‌ها به زودی یکی از قله‌های نرم‌افزاری کشور را فتح خواهم کرد. به معنای واقعی کلمه شبانه‌روز برای بخش‌هائی که به عهده من بود کار می‌کردم و برنامه می‌نوشتم. آرام و قرار نداشتم.

اما شش ماه که از ماجرا گذشت، به دلایلی که خارج از حوصله این نوشته است فهمیدم اشتباهات بزرگی مرتکب شدم و کار این سازمان هرگز به سامان نخواهد شد. چون خودم بانی و باعث اصلی بودم چندان توان دم زدن نداشتم. تقریباً همه مسئولیت‌هائی هم که قرار نبود با من باشد به گردن من افتاده بود. از درون به هم ریخته بودم، اما باید تلاش می‌کردم امید را زنده نگه دارم. از منظر مالی هم تحت فشار قرار گرفتم. درآمد چندانی در کار نبود. هر چه اندوخته بودم به تدریج آب می‌شد.

در بیرون از شرکت و به طور خصوصی هرازگاهی این شرایط را برای دوست بسیار نزدیکی تعریف می‌کردم، فی‌الواقع با او درد دل می‌کردم. در یکی از این دیدارها و بر حسب اتفاق رفیق دوست من هم با ما بود و ماجرا را شنید. اسم او را نمی‌نویسم اما نامی شبیه مهرداد داشت و به همین نام هم در ادامه از او یاد می‌کنم.

مهرداد خیلی زود به سنگ صبور من تبدیل شد. بیشتر از دوست اصلی خودم با او گرم گرفتم. پنج سال از من بزرگتر بود. لحن آرامی داشت. تحصیل‌کرده بود و در یک مؤسسه دولتی سمت مهمی داشت. هر وقت با او صحبت می‌کردم حقیقتاً ارام می‌شدم و تحمل سختی شرایط و انبوه بحران‌های کاری آسانتر می‌شد.

مهرداد جوان بسیار خوش‌تیپی بود. قد بلندی داشت. قد و قواره او مثل ستاره‌های هالیوود متناسب بود. درآمد خوبی داشت، خان‌زاده و از یک خانواده ثروتمند هم بود. در یکی از اعیانی‌ترین مجتمع‌های تهران  آپارتمان دوبلکس و لوکسی داشت. متأهل بود و همسر او سیمین هم دختر بسیار زیبائی بود. هر دو خوش‌صحبت و مهربان و اهل مطالعه بودند. دختر کوچکی داشتند که حدود چهار سال داشت. او هم زیبا و مؤدب بود. کسی با ذره‌بین دنبال یک عیب و ایراد کوچک در زندگی این دو زوج خوشبخت می‌گشت چیزی پیدا نمی‌کرد. خوبان همه را یکجا داشتند. تو گوئی خداوند این دو را برای هم طراحی کرده بود.

دوستی من و مهرداد تداوم پیدا کرد، انگار سالها بود همدیگر را می‌شناختیم. خیلی وقتها از طب تا نجوم هم با هم گپ می‌زدیم. می‌گفت از بحث‌هایمان لذت می‌برد. چندین بار هم من را به خانه خود دعوت کرد. در خانه از هر چیزی حرف می‌زدیم. با سیمین هم ارتباط دوستانه خوبی داشتم. وقتی می‌دیدم این دو به طرز باورنکردنی عاشق هم هستند عمیقاً لذت می‌بردم. هر نوع صحبت ممکن میان ما در می‌گرفت. در ضمن کمی مأخوذ به حیا می‌شدم که فقط  آنها من را دعوت می‌کنند، خودم چنین امکانی نداشتم. اما واقعاً احساس می‌کردم وقتی دور هم هستیم به ما خوش می‌گذرد.

خیلی اهل افتادگی نیستم، با افتادگی‌ها تصنعی بر سر لج هم هستم. به یاد هم ندارم وارد رابطه‌ی دوستانه‌ای شده باشم که کسی از بالا به من نگاه کند. اما برای اینکه این داستان کاملاً واقعی را بتوان هندی‌تر تصور کرد، کمی بیشتر از شرایط آن تاریخ خودم می‌نویسم.

در یکی از دشوارترین دوران کاری بودم. سخت کار می‌کردم و درآمدی هم در کار نبود. در محیط شرکت عذاب می‌کشیدم. مدتی از این دوران را سرباز هم بودم. فی‌الواقع بیشترین آرامش من در همان محیط سربازی بود. خانه‌ای در کار نبود. به اتفاق یک دوست طبقه همکف ساختمانی چند ده ساله در خیابان دکتر هوشیار تهران را اجاره کرده بودیم. کامیون که از خیابان رد می‌شد احساس می‌کردیم زلزله رخ داده است. آشپرخانه و توالت در حیاط بود و هر آن ممکن بود چاه فاضلاب که زیر حیاط ساختمان بود فرو بریزد. فرصت رؤیابافی درست و حسابی هم فراهم نبود. فقط دلم می‌خواست جائی را اجاره کنیم که حمام هم داشته باشد و دست‌کم از رفتن به حمام عمومی خلاص شوم. اما کم‌کم برای پرداخت اجازه این محل هم مشکل پیدا می‌کردم.

اگر از این زاویه فلاکت‌بار که من گرفتار آن بودم به زندگی پر از ناز و نعمت مهرداد و سیمین نگاه شود، دیگر لاو استوری هالیوود هم جوابگو نیست، باید در بالیوود دنبال چنین خوشبختی رؤیائی گشت. در زندگی شیرین این زوج چیزی نبود که فراهم نباشد. وقتی بگومگوهای معمولی مثلاً بر سر مهدکودک فرزندشان هم با هم داشتند، به نظر می‌رسید باز هم دارند داستان عشق خود را بیان می‌کند.

رابطه ما ادامه داشت تا اینکه برای مدتی از مهرداد خبری نشد. نظری به رابطه خوبی که داشتیم از این همه بی‌خبری متعجب شدم. از دوست مشترکمان پرسیدم و گفت لابد مسافرت خارج از کشور رفته‌اند. کمی تعحب کردم که حتی با من خداخافظی نکردند. اما بی‌خبری از این زوج خوشبخت خیلی طول کشید. راه تماسی هم نبود، نگران شدم و دوباره از دوست مشترکمان پرسیدم چرا از این بچه‌ها هیچ خبری نیست. کمی مکث کرد و گفت : «از هم جدا شدند»

چند ماهی است تمام سعی خودم را می‌کنم تا هنکام صحبت و یا نوشتن از اسم هیچ حیوانی استفاده نکنم. اما آنچه در آن تاریح به آن رفیقم گفتم را لازم است عیناً نقل کنم. گفتم : «جدا شدند؟ یعنی چه که جدا شدند؟ آخر این عنترها چه‌شون بود؟»

دوست من شروع به توضیح اختلافات آنها کرد. هر چه توضیح داد بیشتر آشفته شدم و گفتم این اختلافات سطحی و ابلهانه است. آدم به خاطر این چیزها حتی  قهر هم نمی‌کند، آنوقت این دو عنتر از هم جدا شدند؟ آن هم به این سرعت؟ بعد گفتم من مدت‌ها با این بچه‌ها بودم. گاهی بر سر موضوعاتی بگومگو می‌کردند که خیلی طبیعی بود. اما هیچ بوئی از هیچ اختلاف اساسی نبردم. یعنی این اندازه خنگ بودم؟

مطابق ایرونی‌بازی‌های متداول خودمان عزم خود را جزم کردم تا حتماً آنها را ببینم و حرف بزنم. لابد انتظار هم داشتم خیلی زود تحت تاثیر فرمایشات گُهربار من قرار بگیرند و سر زندگی شیرین خود برگردند.

اما دوست مشترکمان در جریان همه چیز بود. گفت وقتی با هم بودید برای هر سه شما لحظات خوبی بوده است. گفت مهرداد و سیمین هم از تو تعریف می‌کردند. بر اساس مطالبی که گفت فهمیدم به نوعی ارتباط ما دو طرفه بوده است. گویا من هم ناخودآگاه نقشی در تداوم رابطه بحرانی آنها داشته‌ام. در عین حال مهرداد هم  دوست نداشته است به این نگاه هندی‌طور من لطمه بزند و ناراحتم کند. ناسلامتی سنگ صبور من بود. اما بعد که اختلافاتشان به اوج خود می‌رسد می‌گوید می‌خواهم مدتی از فلانی دور باشم و او را درگیر این مسئله نکنم.

دست بردار نبودم. گفتم تمام دلایلی که از اختلاف آنها می‌گویی یکی از دیگری احمقانه‌تر است. بعد گفتم این دو عنتر به درک! تکلیف آن دختر نازنین چه می‌شود؟ اصرار کردم آنها را ببینم. اینجا بود که آن دوست جمله‌ای گفت که کاملاً پیدا بود همان لحظه از ته دل او برآمد و هیچ طرح قبلی نداشت و انعکاسی فی‌البداهه به این همه احساس ناراحتی من بود. گفت : «ضرورتی ندارد همه اختلافات اساسی باشد. بعضی وقت‌ها هنگام خواب آزار یک خُروپُف هم ممکن است به تنشی بزرگ دامن بزند و حتی به جدائی منتهی شود»

این جمله گوئی از کنفسیوس حکیم صادر شد. دیگر هیچ حرفی نزدم. دورانی که با مهرداد و سیمین بودم خیلی سریع در ذهن من مرور شد. خیلی از اتفاقات ساده معنای دیگری پیدا کرد. مثلاً وقتی گرم بحت با هم بودیم، و آن دو مخاطب یکدیگر بودند، و من می‌گفتم بچه‌ها ببخشید باید یک دقیقه جائی بروم، و بعد که بر می‌گشتم می‌دیدم کاملاً در سکوت نشستند. فی‌الواقع حماقت اصلی از من بود که فکر می‌کردم به احترام من ساکت ماندند. در واقع هیچ رابطه زنده‌ای با هم نداشتند. در واقع فقط در حضور شخص ثالث می‌توانستند با هم حرف بزنند. بعدها شنیدم حتی نمی‌توانستند بر سر اختلافاتشان بدون حضور کسی با هم درست و حسابی جرّ و بحث بکنند. بخش عمده بگومگوهای تلخ آنها در حضور کسانی مثل همین دوست مشترکمان بوده است.

سالهاست این ماجرا را با رعایت کامل حریم خصوصی برای دوستان و آشنایان تعریف می‌کنم. چندان از نوع اختلافات آنها هم که برای همه ما آشناست حرفی نمی‌زنم. این داستان برای من تفسیر عشق واقعی بود. وقتی عشق در میان نباشد، اگر رابطه در حد یک فیلم عاشقانه هندی هم زیبا جلوه کند، خُروپُفی می‌تواند ارکان آن را برباد دهد.

در ضمن برای غرور ناحیه مقدسه طب تا نجوم کار بسیار دشواری است که بپذیرد همه چیز را خطا می‌دیده است. اما به نظر می‌رسد این داستان تفسیری بر فروپاشی ناشی از بحران هم باشد. وقتی چرخ روزگار شخصی را از اوج درآمد و شکوفائی به قعر بحران و گرفتاری پرتاب می‌کند، طوری که از پس کرایه یک خانه درب داغون اشتراکی هم بر نمی‌آید، بعید نیست چنین ماجرائی را هم مدتها مثل یک فلیم هندی ببیند.

***

برای نوشتن خودم را محدود به همین نهالستان و فیس‌بوک کردم. سالهاست هر چه در اینجا می‌نویسم در فیس‌بوک هم به اشتراک می‌گذارم. یکی از دلخوشی‌های بزرگ فیس‌بوک همین بود. خواننده مطالب سایت/لاگم چندین برابر شد. همان روز اول اشتراک‌گذاری بیش از پانصد نفر مطلب را می‌خواند. ظرف چند روز بعضاً هزاران نفر می‌خواند. از کامنت‌ها می‌فهمیدم مطلب واقعاً خوانده می‌شود. خدای خودمان که جای خود داشت، انبوه خدایانِ انبوه ادیان دیگر را هم شاکر بودم. این تعداد خواننده از سر من هم زیاد بود.

شبکه‌های اجتماعی لابد دو هزار و یک ایراد دارند. فیس‌بوک احتمالاً یکی از پرعیب‌ترین آنهاست، اما برای من یک مائده آسمانی بود و هست. در عالم واقع محال بود چنین رفقائی پیدا کنم که اکنون دارم. بعضی از دوستان را گوئی دهها سال است از نزدیک می‌شناسم. با لذت مطالب آنها را می‌خوانم. هیچ کم و کسری از این بابت نداشتم. همه چیز بر وفق مراد بود تا اینکه فیس‌بوک از رونق افتاد.

فیس‌بوک در ایران دیگر یک فضای عمومی نیست. این موضوع خوبی‌های شایان توجهی هم دارد و اتفاقاً باید قدر آن را دانست. فضای فیس‌بوک خاص و کیفی شده است. اما رونق نهالستان من بر باد رفته است.

اغلب دوستان به توئیتر و اینستاگرام و تلگرام کوچ کرده‌اند. دوستانی به من توصیه کردند در توئیتر هم بنویسم. سال گذشته دوستی کریمانه اکانت توئیتر خود را در اختیار من قرار داد و گفت چند صباحی دوری با این بزن شاید خوشت آمد. اما دیدم توئیتر "انفرادی کلمات" است. همه چیز کوپنی و سهمیه‌بندی است و با هیچ متر و معیاری جای من نیست. حتی خطر جانی دارد، ممکن است در آن فضای صد و چند کاراکتری جوانمرگ هم بشوم.

دوستانی را هم می‌دیدم که دوباره از توئیتر به فیس‌بوک برگشتند. مطلبی با عنوان "بازگشت مرتدها" در فیس‌بوک نوشتم. اما طرفداران توتیتر نوشته را خیلی خوب نقد کردند. دوستی یک نقد براهنی‌وار نوشت. در پانویس [1] این دو نوشته را کپی کردم. از همین نقدها خطر ارتداد را حس کردم. تشویق‌های بعدی وسوسه‌کننده بود. اما باز هم سراغ توئیتر نرفتم.

بسیار گفته می‌شود که در دنیای امروز کسی حوصله خواندن مطلب طولانی را ندارد. با این مسئله چندان همدل نیستم. مطلب اگر واقعاً حاوی نکته باشد، حتماً خواننده را تا انتها می‌برد.

محتوای هر نوشته طول مناسب همان نوشته را هم تعیین می‌کند. روده‌درازی آفت دیگری است. مطلب طولانی وقتی مشمول روده‌درازی است که بتوان پاراگرافی از آن کم کرد بی‌آنکه لطمه‌ای به متن بخورد و یا از ارزش نوشته کاسته شود. عکس قضیه هم صحیح است. مطلب کوتاه زمانی واقعاً کوتاه است که نویسنده خود را برای کوتاه نوشتن شکنجه نکرده باشد. متن هم خفه و در فضای محدود حبس نشده باشد. همیشه قرار بر صدور جملات قصار نیست. کسی که خوب می‌نویسد، مطلب ذاتاً بلند را، باید بلند بنویسد. همین نویسنده مطلب کوتاه را هم بی‌هیچ روده‌درازی حتماً کوتاه می‌نویسد.

با امکانان فراوان دنیای امروز اگر کسی حرف کوتاه یا بلند برای گفتن داشته باشد، بالاخره مخاطب خود را پیدا می‌کند. دوستان زیادی هم در جاهائی مثل توئیتر و اینستاگرام صفحات پررونقی دارند، فکر کردم لابد حرفی برای گفتن ندارم تا مطلب در آنجاها معرفی شود. چند باری هم که این اتفاق افتاد مثل روزهای پررونق فیس‌بوک در نهالستان جشن عروسی برپا شد و همان چند روز اول چند هزار نفر مطلب را خواندند.

وقتی همین مسئله را با دوست باذوقی مطرح کردم تعبیر جالبی به کار برد. ایشان گفت در فضای مجازی هر کدام از ما یک اکانت هم هستیم. وقتی اکانت داریم حضور داریم. وقتی اکانت نداریم حضور هم نداریم.

به عبارت دیگر یا باید نویسنده صاحب‌نام و معروفی بود تا مطلب شما در هر حال خوانده شود، و یا باید برای جاهای پرخواننده نوشت. در غیر اینصورت باید آستین بالا زد و اکانت خود را داشت و گلیم خود را از آب بیرون کشید.

روز روز نهم خرداد 1400 اکانت توئیتر باز کردم. مطلبی با عنوان "اکانت ندارم، پس نیستم" در فیس‌بوک نوشتم و از دوستان یاری خواستم. می‌دانستم خیلی زود ممکن است از محیط جدید عاصی شوم. سابقه هم این را نشان می‌داد. به فیس‌بوک با اکراه پیوستم، اما اکنون از آن دل نمی‌کنم. تلگرام را تحویل نمی‌گرفتم، بعد شیفته آن شدم و ضمناً فهمیدم یک شاهکار مهندسی است. به خودم گفتم به هر ترتیبی باید در توئیتر شش ماه دوام بیاورم تا راز جذابیت جیک‌جیک در انفرادی کلمات را بفهمم.

***

آیکون ئوئییر یک پرنده است. توئیت هم معنی جیک‌جیک گنجشگ می‌دهد. قرار است در این فضا با جیک‌جیک کوتاه مردم حرفشان را بزنند و اطلاع‌رسانی کنند. اما آنچه من در توئیتر دیدم فقط جیک‌جیک نبود، توئیتر پر از خُروپُف هم بود.

به نظر من کوتاه‌نویسی فقط مزیت توئیتر نیست، عیب بزرگ آن هم هست. هر ابتذالی و یا حتی هر حرف نژادپرستانه‌ای هم به دلیل کوتاه بودن ناخواسته خوانده می‌شود. توئیتر زیادی در هم است. کامنت و پُست از یک جنس است. همه چیز در ویترین است. چندان فرصت تفکیک نیست. شاید فضای پرتنش آن هم ناشی از برخورد مداوم همین جیک‌جیک‌ها و خُروپُف‌ها باشد.

نظر به سوابق گذشته قضاوت زودهنگام خودم را متهم اصلی این بدبینی می‌دیدم. اما در پرخواننده‌ترین صفحات هم بحث جذابی ندیدم و یا اگر بود به دل من نچسبید. به خودم قول داده بودم دست‌کم شش ماه مقاومت کنم. چند توئیت نوشتم. چند جا زیر توئیت دوستان ریپلای کردم.

خود توئیت هم یک عذاب است. بخش مهمی از وقت مثل شعرای قدیم صرف قواعد عروض می‌شود، نوشته باید رسا و کوتاه و محدود باشد. تنها فرق توئیت با عروض در این است که جیک‌جیک و خُروپّف طول ثابت ندارد و می‌شود کوتاهتر هم باشد.

از دوستانی که در ئوئیتر می‌نویسند و بعد تصویر همان نوشته را نذر فیس‌بوک می‌کنند خیلی شاکی هستم. اگر موافق چنین نذوراتی هم باشم لایک نمی‌کنم. فیس‌بوک از هر منظر برای نوشتن محیط بهتری است و دست کسی را هم برای کوتاه‌نویسی نبسته است. بر همین اساس دوست داشتم مطلب توئیتری را در هر دو محیط منتشر کنم.

برای آدمی که طبق یک نظم طبیعی کار خود را پیش می‌برد، هیچ شکنجه‌ای بالاتر از بی‌عملی نیست. در توئیتر راه رفتن خودم در فیس‌بوک را هم گم کردم. توئیتر برای من نقش همان خُروپُفی را پیدا کرد که به بی‌عملی دامن می‌زد و شکنجه‌ام می‌کرد. آخرین ئوئیت را که روز 26 خرداد نوشتم فهمیدم قطعاً توئیتر جای من نیست. اما تصمیم گرفتم به شکل نمادین تا یک ماه ادامه دهم تا شاید معجزه‌ای رخ دهد و نداد.

توتئیر برای چهره‌های معروف و سیاست‌مداران و روزنامه‌نگاران شناخته شده حتماً محیط بسیار مناسبی است. مدام اطلاع‌رسانی می‌کنند. ریپلای زیر توئیت آنها هم از جنس توئیت است و بعضاً بیش از خود توئیت بازتاب پیدا می‌کند. هیچکدام از این ویژگی‌ها شامل حال من نبود. خبری خاصی برای اطلاعرسانی ندارم. سردبیر و ته‌دبیر نوشته هم خودم هستم. همین الان بیش از سه هزار کلمه قربانی کردم تا از شکنجه توئیتر بنویسم. چنین آدمی چرا باید خود را در انفرادی کلمات محبوس کند؟ توئیتر حتی به درد استفاده ابزاری من هم نخورد. لینک خیلی از سایت‌ها از جمله بلاگ‌اسپات  پری‌ویو نداشت و طبعاً خوب دیده نمی‌شد.

البته این دوران کوتاه شکنجه دو کارکرد مثبت هم برای من داشت. باید قدر صفحه فیس‌بوک خود را بدانم. متاسفانه فیس‌بوک بی در و پیکر صفحه چند دوست را گستاخانه و به بهانه‌های واهی و بر اساس ریپورت‌های الکی بست. تصمیم داشتم اگر با چنین اتفاقی مواجه شدم حتی اعتراض هم نکنم. اما اکنون متوجه شدم قدر صفحه و دوستانم را باید بدانم. محیط جدید به این راحتی شکل مطلوب نمی‌گیرد.

چند دوست نازنین من را تشویق کرده بودند کانال تلگرامی هم داشته باشم. دوست بسیار عزیزی حتی به من اولتیماتوم داد که اگر این کار را نکنم خود کانالی ایجاد خواهد کرد تا مطالب فیس‌بوک و نهالستان را در آن کانال منتشر کند. ضمن سپاس بیکران از محبت بی‌پایان این دوستان، اکنون فهمیدم تا اطلاع ثانوی نهالستان و فیسبوک خانه اول و آخر من است. اگر مطلبی قابل باشد حتماً دوستانی در تلگرام هم منتشر خواهند کرد.

امروز نهم تیر 1400 بعد از یک ماه شکنجه اکانت توئیتر خودم را کاملاً بستم. اما لازم است از دوستانی چند عذرخواهی کنم که این هم داستانی دارد.

***

سال 62 به اتفاق چهار هم مدرسه‌ای برای ادامه تحصیل از اورمیه عازم شیراز شدیم. این اولین مسافرت دور و دراز من بود. مادر بزرگوارم که عمرشان دراز باد در موارد خاص اغلب حکم حکومتی برای اهل بیت صادر می‌کنند. تشخیص موارد هم با خودشان است. سرپیچی هم به منزله عصیان علیه بزرگترهاست. آن روز حکم کردند با همه همسایه‌ها خداحافظی کنم. گفتند این اولین سفر طولانی توست. مطلقاً حوصله این کار را نداشتم. گفتم به جز اقوام درجه یک فقط از طوووس خالا (خاله طاووس) خداحافظی می‌کنم. مرحوم طوووس خالا را دوست داشتم، بزرگ محله بود، اساساً امکان خداحافظی نکردن با ایشان هم نبود. روی بالکن خانه خود می‌نشست و به تمام کوچه اشراف داشت.

اما مادرم کوتاه نیامد. من را به خانه تمام در و همسایه‌ها بُرد. مناسک خداحافظی مو به مو اجرا شد. همسایه‌ها بعضاً به رسم سنت بدرقه و به عنوان خرجی راه پولی هم در جیب من می‌گذاشتند. وقتی خداحافظی‌ها تمام شد و سوار ماشین شدیم تا به سمت ترمینال برویم، بعضی از همسایه‌ها جمع شدند و من را با سلام و صلوت و دعای خیر و آبی که پشت سرم پاشیدند روانه سفر کردند.

بعد از دو روز به شیراز رسیدیم. همین که کارهای مقدماتی ظرف چند روز اول انجام شد، به ما گفتند شما بروید و پانزده روز دیگر برگردید. در این مدت خبری از خوابگاه و امکانات دیگر هم نبود. طی این دو روز با چند نفر دیگر هم آشنا شدم که بچه تهران بودند. پیشنهاد کردند به اتفاق از یک اتوبوس بلبط بگیریم و تا تهران با هم باشیم.

من تنها کسی بودم که مخالف‌خوانی می‌کردم. هزار دلیل می‌آوردم و مشوق ارائه می‌کردم و می‌گفتم می‌توانیم مسافرخانه ارزان بگیریم و شیراز را بگردیم و از این قصه‌ها. اما گوش کسی بدهکار نبود. درد من هم چیز دیگری بود.

برای چند ماه و به یک اندازه یک سفر قندهار از در و همسایه خداحافظی کرده بودم. حالا چطور باید دست از پا درازتر برمی‌گشتم؟ امکان ورود مخفیانه نبود. ساعتی که می‌رسیدم رادار طوووس خالا همه محله را تحت پوشش داشت. گرفتاری عجیبی بود. از پس هزینه تنها ماندن درشیراز هم بر نمی‌آمدم. بالاخره برگشتیم. خوشبختانه مادر برای سفر چند روز بعد حکم حکومتی صادر نکرد.

برای پیوستن به توئیتر کلی مقدمه و مؤخره نوشتم. از یک سال پیش با چند نوشته معرکه گرفتم که توئیتر ال است و بئل است و جای من نیست. دوستانی به جد تشویق‌ام کردند. به تدریج مجاب شدم و با کلی سلام و صلوات ورود کردم.

وقتی اولین توئیت را نوشتم مورد لطف و عنایت چند دوست بزرگوار قرار گرفتم. عزیزانی کامنت گذاشتند و به من دلگرمی دادند که عادت خواهم کرد. دوستانی نوشتند تنها انگیزه آنها از سر زدن به فیس‌بوک خواندن مطالب من بود. خوشحال شدند به توئیتر پیوستم.

از همان دو هفته پیش که هر روز بیشتر از روزهای قبل احساس خفگی می‌کردم، سخت مأخوذ به حیاء  بودم که جواب این دوستان را چطور بدهم. به اندازه یک مکّه رفتن مقدمه چیده بودم که بعله! من آمده‌ام تا چپ و راست ئوتیت کنم. اما نه در توئیتر جای امثال من خالی بود و نه به این زودی روی نوشتن توئیت الوداع را داشتم. از این دوستان بامحبت عذرخواهی می‌کنم. حقیقتاً روحیات من با آن فضا همخوانی نداشت. و اگر احیاناً روزی هم به آن انفرادی سر بزنم، فقط برای خواندن خواهد بود.

 

==========

پانویس [1] این دو مطلب را سال گذشته در فیس‌بوک نوشتم. اولی در خصوص بازگشت بعضی دوستان از توئیتر بود. پرسیده بودم جه ویژگی خاص و درخشانی شما را مجذوب توئیتر کرد؟ مطلب بعدی نقد دوستداران توئیتر بر همین نوشته بود. یکی از این نقدها حقیقتاً درخشان بود. وسوسه توئیتر از همین نقدها به دلم افتاد.


بازگشت مرتدها (لینک در فیس‌بوک)
یکی از دوستانم که در توئیتر بسیار کم می‌نویسد و بیشتر خواننده است، اکانت توئیتر خود را در اختیار من گذاشت تا با این محیط آشنا بشوم. تقریباً همه اسفند گذشته با چراغ دوست در توئیتر بودم، کسانی را هم که او فالو نمی‌کرد، من فالو کردم.
اما قبل از اینکه سال به پایان برسد، همین اندازه حضور را هم به حساب نحوست‌های بی‌شمار 98 گذاشتم و ضمن تشکر از رفقیم چنان با خیال راحت لاگ‌آوت کردم که بعید می‌دانم حالاحالاها گذرم به این قبرستان کلمه بیفتد.
بیش از هر کسی به خودم بابت این تشخیص بی‌رحمانه بی‌اعتماد بودم، چون چنین تجربه‌ای از فیس‌بوک هم دارم. اصولاً خیلی سخت با یک محیط جدید مأنوس می‌شوم، با اکراه و خیلی دیرتر از کسانی که می‌شناختم به فسیبوک پیوستم. بعد از مدتی اتفاقاً به همین نتیجه رسیدم که فیس‌بوک قبرستان کلمه است و اگر کسی حرفی برای گفتن دارد باید در وب بنویسد.
بیش از ده سال است مدام در فیسبوک می‌خوانم و می‌نویسم. اکنون به تشیخص اولیه‌ام بیشتر هم پایبندم. مطلب جدی و فکر شده، یا باید به شکل چاپی و یا در وب منتشر شود، شبکه‌های اجتماعی قبرستان نوشته است.
اما دلیل اکراه اولیه‌ام فقط معضل دیر‌مأنوسی نبود، به عملکرد شبکه‌های اجتماعی هم واقف نبودم. قبل از فیسبوک از هیچ شبکه اجتماعی استفاده نکرده بودم. حتی با گوگل ریدر محبوب آن دوران هم آشنا نبودم.
خوشبختانه یک تجربه مثبت دارم. با همین روحیه و با اکراه فراوان تلگرام را هم روی گوشی خودم نصب کردم. بعد از مدتی فهمیدم تلگرام یک شاهکار است. در عین حال تلگرام به یکی از حسرتهای دیرین من جواب می‌داد. چرائی این مطلب را خواهم نوشت و انشاالله در تلگرام کانال هم درست خواهم کرد. عجالتاً می‌گویم علاقه به تلگرام، به من این اعتماد به نفس را داد تا اسیر روحیه دیرمأنوسی خود نباشم و ضمن ابزار انزجار از موج چند ساله ارتداد فیسبوکی‌ها، از مرتدین بپرسم :
چرا فیس‌بوک را ترک کردید؟ فیس‌بوک به کدام نیاز شما جواب نمی‌داد؟ چه مزیتی در توئیتر دیدید؟
اولین دلیل مرتدین، مخاطب بسیار بیشتر توئیتر در ایران است. این دلیل ابداً درست نیست، چند سال پیش مخاطب توئیتر به گرد پای فیسبوک هم نمی‌رسید، در همان تاریخ گوگل‌پلاس فیلترنشده هم نتوانست با فیس‌بوک شدیداً مغضوب دستگاه فیلتر رقابت کند.
دلیل دیگر کوتاه‌نویسی است. می‌گویند توئیتر اجازه درازگوئی نمی‌دهد. جل‌الخالق! مگر شبکه‌های اجتماعی دیگر دست کسی را برای کوتاه‌نویسی بسته است؟ حتماً باید دیکتاتوری 280 کاراکتری بالای سر آدم باشد تا کوتاه بنویسد؟ اتفاقاً این اجبار خیلی وقت‌ها نوشته را از ریخت می‌اندازد، نویسنده کلی متن را بالا و پائین می‌کند و بعضاً به فواصل هم رحم نمی‌کند تا بلکه در 280 کاراکتر بگنجد.
همین محدودیت چیزی به نام رشته‌توئیت را متداول کرده است که حقیقتاً مسخره است. نوعی خودزنی است. بی‌احترامی به قلم است. تمسخر معماری کلمات است. آدم فست‌فود هم که می‌رود، فست‌فودی غدا می‌خورد. برای لمباندن مک‌دونالد کسی شراب بوردو سفارش نمی‌دهد، مک‌دونالدی‌ها هم جز یک دبّه کوکاکولا نوشنیدنی دیگری به شما نمی‌فروشند.
می‌گویند توئیتر فضای مناسب برای هشتگ و توفان‌های توئیتری است. شخصاً با هشتگ میانه‌ای ندارم و تا کنون یک بار هم استفاده نکردم. اما این ایراد درست بود و در گذشته اشکال بزرگ فیس‌بوک محسوب می‌شد. خیلی زود و قبل از مهاجرتهای میلیونی فیس‌بوک امکان هشتگ را به همان شکل توئیتر فراهم کرد.
البته کسانی از توئیتر ایراد می‌گیرند و از فضای تند توئیتر شکوه می‌کنند. کسانی به همین دلیل دوباره به فیس‌بوک برمی‌گردند و دنبال محیطی آرام برای نوشتن هستند. دل آدم کباب می‌شود وقتی شرح حال این تواب‌های شکست‌خورده را می‌شنود.
جوزده شده‌اند و رفته‌اند و در توئیتر موفق نشده‌اند، اکنون دلایل آبکی برای بازگشت خود هم می‌آورند. منتی هم سر ما می‌گذارند که بعله! فیس‌بوک سرشار از آرامش است. مگر توئیتر سرخود برای هر توئیتی یک بشکه باروت ضمیمه می‌کند؟ یا فیس‌بوک مشاوه رایگان آرامش دارد؟
فضا را در هر شیکه اجتماعی ما خودمان می‌سازیم. خودمان تعریف می‌کنیم چه نوشته‌ای را چه کسانی ببینند. فرد مزاحم کلی وقت می گذارد و یک اکانت می‌سازد، اما با یک کلیک بلاک می‌شود. اکانت فیک و یا مزاحم فقط یکی دو بار فرصت عرض اندام دارد. این امکان در فیس‌بوک و توئیتر به طور نامحدود فراهم است.
در همین فیس‌بوک شهره به آرامش، مزاحم سمجی دارم که تا کنون با چندین اکانت مختلف سر و کله‌اش اینجا پیدا شده است، تا فهمیدم کیست او را بلاک کردم. الان هم این یادداشت و همه یادداشت‌های پابلیک را می‌خواند، اما می‌داند دست از پا خطا کند نفله می‌شود.
ایهاالمرتدین! آخر چه امکان خاص و درخشانی شما را مجذوب توئیتر کرد؟ چرا کفر ورزیدید؟ با این حساب فردا موئیتر هم مُد بشود، دوباره آنجا بساط می‌کنید. اسم جوگیری خود را هم همراهی با تکنولولوژی روز می‌گذارید. مؤمنان را هم که بر سر ایمان خود ماندند، پیر پاتال مرتجع می‌نامید. الحق که استحقاق حکم ارتداد مجازی را دارید.

 در ستایش یک نقد براهنی وار، و خطر ارتداد (لینک در فیس‌بوک)
انتقاد از نوشته قبلی من در خصوص فیس‌بوک و توئیتر، بیشتر از موافقت با آن بود. دوستم مصطفی پورعلی نقد مستقلی نوشت و در آن مشروعیت سؤال من را به رسمیت شناخت، اما استدلال کرد در اتاق تاریک دنبال کلید گم شده می‌گردم. (کامنت اول).
رشته‌توئیت را خیلی نواخته و حتی مسخره کرده بودم، خانم نگار میرزابیگی متذکر شدند رشته‌ئوئیب بهتر و بیشتر خوانده می‌شود. ایشان رشته‌توئیتی را در متن یکدست کپی و به اشتراک می‌گذارند، اما به مراتب کمتر خوانده شده است. تجربه دقیقی است.
سایر دوستان منتقد آنچه نوشتند، اغلب طعنه به من بود که نوششان و نوشم باد و بعضاً بسیار هم شیرین بود، اما ارتباطی به ماهیت توئیتر و فیس‌بوک و سؤال من نداشت. این دوستان توجه نداشتند که در فیس‌بوک هم می‌توان بسیار کوتاه نوشت، و اگر این همه آدم خوشفکر به پیام‌رسان ساخت نظام مقدس هم کوچ کنند، فضای آنجا جذاب‌تر و سرزنده‌تر از فیس‌بوک سوت و کور فعلی خواهد شد.
اما احسان قاسمی نقدی براهنی‌وار بر تفاوت دو فُرم فیس‌بوک و توئیتر نوشت که حقیقتاً لذت بردم. زنده باشی احسان که تشنه جوابی از این دست بودم. احسان به من خیلی لطف دارد، همشهری هم هستیم و در نهایت بزرگواری نوشت درست متوجه ماجرا نشده‌ام. اما اگر کسی همین نکته را با لحنی زهرآگین هم می‌نوشت، باز لذت می‌بردم.
نوشته من در دفاع از فیس‌بوک نبود، اتفاقاً وقتی هر چیزی عالمگیر می‌شود و رقیبان را به حاشیه می‌برد، از تضعیف آن خوشحال می‌شوم. یکدستی در همه حال دشمن تکثر است و نتایج ویرانگر دارد.
وقتی گوگل‌پلاس به بازار عرضه شد، شخصاً خوشحال بودم فیس‌بوک رقیب قدری پیدا کرده است. گوگل حتی گوگل‌ریدر خودش را هم فدای رونق پلاس کرد. مصاحبه‌های آنلاین و پر سر و صدا مثل مصاحبه با باراک اوباما راه انداخت. در ایران گوگل‌پلاس فیلتر هم نبود، اما رقیب فیس‌بوک شدیداً فیلتر نشد که نشد. در سطح جهان هم ناکام ماند.
احسان، فیس‌بوک را پلت‌فرمی استتوس‌محور می‌داند. این پلت‌فرم استعداد شگرفی دارد که به چیزی نظیر سخنرانی طولانی منتهی شود. در انتها هم کسانی چند سوال و نظر در قالب کامنت درج بکنند. در فیسبوک کامنت زیر سایه استتوش است و شخصیت مستقل ندارد.
اما پلت‌فرم توئیتر را می‌توان به میزگرد تشبیه کرد. محدودیت‌های کاراکتری توئیتر نقش مهمی در اداره این میزگرد دارد. در توئیتر کامنت نه تنها زیر سایه توئیت نیست، بلکه از جنس توئیت است. کامنت را حتی می‌توان به اشتراک گذاشت و ریتوئیت کرد.
در توئیتر می‌توان با یک توئیت به بحثی دامن زد، اما در ذیل همان بحث هم تضمینی نیست اصل توئیت انعکاسی پررنگتر از کامنت‌ها داشته باشد.
این همان بحث رابطه فرم و محتواست که سالها پیش در ایران رضا براهنی پیش می‌برد. هر محتوائی مناسب هر فُرمی نیست. نمی‌توان در قرن بیستم مسائل جامعه را به سبک سعدی نوشت و انتظار موفقیت هم داشت. نمی‌توان هر چیزی را در قالب قصیده سرود.
به راستی اگر نابغه‌ای مثل مولانا محدود به فرم غزل و قضیده و مثنوی نبود، و با نمایشنامه‌نویسی و داستان‌نویسی و رُمان هم آشنائی داشت، این همه اسیر مفتعلن مفتعلن می‌ماند؟
اکنون بهتر می‌توان فهمید که چرا کار گوگل‌پلاس نگرفت، چون در نهایت فُرمی نظیر فیس‌بوک داشت. فقط امکانات آن بیشتر بود. البته فیس‌بوک را سر عقل آورد، چون بعداً آن امکانات را اضافه کرد.
اما توئیتر فرم متفاوتی دارد، حتی اگر امکانات آن به مراتب کمتر از فیس‌بوک باشد. در این فرم، بحث و خبررسانی شکل خاص خود را پیدا می‌کند. داشتن هزاران فالوور هم تضمینی برای منبر یکطرفه نیست. چه بسا کسانی که دوباره از توئتیر به فیس‌بوک بر می‌گردند، بعضاً نوستالژی سخنرانی طولانی در کلوپ خود را دارند و آرامش اینجا را بهانه می‌کنند.
ار این نقد و تحلیل احسان خیلی لذت بردم. و چقدر جالب که در یک کامنت پیش آمد و ستون فقرات استتوس طولانی "بازگشت مرتدها" را به لرزه در آورد. از این نقد احساس خطر هم باید کرد، آدم را تا آستانه ارتداد پیش می‌برد.