نهالستان

۱۳۹۸ اردیبهشت ۲۶, پنجشنبه

به یاد عاشیق یوسف اوهانس، و موسیقی عاشیقی در قبل و بعد از انقلاب


عاشیق یوسوف - عکس از احمد اسدی
عاشیق یوسف اوهانس یکی از بزرگان موسیقی عاشیقی اورمیه روز بیستم و یکم اردیبهشت 98 به رحمت خدا رفت. این یادداشت را به یاد آن مرحوم می‌نویسم، در این نوشته ابتدا کمی ایشان را برای دوستان معرفی خواهم کرد. در ادامه شرحی از ابتکارات درخشان و باورنکردنی مدیران رادیو اورمیه در دهه چهل شمسی برای اشاعه موسیقی عاشیقی خواهم نوشت، و اینکه چطور بعد از انقلاب این دستاوردهای کم‌نظیر با فاجعه‌ای بس عظیم مواجه شد. بعید می‌دانم هیچ هنر دیگری با چنین سرنوشت تلخی در بعد از انقلاب مواجه شده باشد، چرائی این مدعا را توضیح خواهم داد. در خاتمه این نوشته هم نقدی بر رفتار متقابل کنشگران مدنی اورمیه و یک عاشیق نام آشنای مسیحی خواهم نوشت که به گمان من و لزوماً حاوی نشانه‌های خوبی نیست. تاثیر این نوع رفتارها را در مصاحبه‌های اواخر عمر عاشیق یوسف به وضوح می‌توان دید.

***

یوسف در زبان تُرکی به شکل یوسوف تلفظ می‌شود و عاشیق یوسف اوهانسن میان مردم به عاشیق یوسوف اشتهار داشت. عاشیق یوسوف را قبل از انقلاب و بارها از نزدیک دیدم. ایشان برای ما اهالی محال باراندوزچای اورمیه بیش از سایر عاشیق‌های معروف و صاحب سبک شناخته شده بود. عاشیق یوسوف متولد روستای دِیزه‌تَکَه (دیزج تکیه) بود و به نوعی هم‌ولایتی محسوب می‌شدیم. فاصله دیزه‌تکه و بالانج ما که مرکز این محال است، چندان دور نیست. بالانجی‌ها برای زیارت با پای پیاده هم به دیزه‌تکه می‌رفتند.

دیزه‌تکه روستائی مسیحی مسلمان است، هم کلیسا و هم یک امام‌زاده معروف دارد. طبق یک سنت دیرین، معمولاً بسیاری از دسته‌جات عزاداری اورمیه روز تاسوعا عازم دیزه‌تکه‌امام‌زاداسی می‌شوند. از این نظر دیزه‌تکه برای بسیاری از مردم شهر اورمیه هم شناخته شده است.

وقتی بخشی معروف حاج قربان سلیمانی به رحمت خدا رفت، آقای محمدرضا درویشی جائی نوشتند که نسل بخشی‌ها به پایان رسید. حقیقتی پشت این اظهار نظر بود. بخشی در فرهنگ خراسان یک آدم حرفه‌ای است. ساز می‌زند و آواز می‌خواند و به عروسی دعوت می‌شود و در مراسم دیگر هنرنمائی می‌کند و بابت این هنرنمائی‌ها دستمزد می‌گیرد و گذران زندگی می‌کند. ممکن است امروز دوتارنوازان بسیار قهاری هم در خراسان سبک بخشی‌ها را ادامه دهند، فرزند حاج قربان هم دقیقاً سبک پدر را ادامه می‌دهد، ولی آنها با معیارهای کلاسیک، بخشی محسوب نمی‌شوند. حتی ممکن است کسر شأن خود بدانند که از این روستا به آن روستا برای اجرا بروند و دستمزد هم طلب بکنند.

عاشیق‌ها در آذربایجان هم دقیقاً چنین جایگاهی دارند. عاشیقی یک شغل هم هست. عاشیق‌های معروف معمولاً قهوه‌خانه‌های خاص خود را داشتند. اتفاق می‌افتاد که در یک قهوه‌خانه به طور سریالی حماسه‌ای را تعریف می‌کردند و از زبان قهرمانان داستان آواز می‌خواندند و ساز می‌زدند. عاشیق‌ها به عروسی‌ها دعوت می‌شدند و بعضاً چند عاشیق در یک عروسی مدام جواب ساز و آواز یگدیگر را می‌دادند. هیچ عاشیقی در چنین مراسمی نباید کم می‌آورد.

شایان ذکر است که موسیقی عاشیقی در آذربایجان مکاتب متفاوتی دارد. یکی از این مکاتب معروف، مکتب اورمیه است که ویژگی‌های کاملاً خاص خود را دارد. در مکتب عاشیقی اورمیه، ساز دیگری جز قوپوز وجود ندارد و از بالابان که در شرق آذربایجان جزو لاینفک این موسیقی است، خبری نیست. در مکتب عاشیقی اورمیه، به مانند بخشی‌های خراسان، عاشیق به تنهائی یک ارکستر است. بسیاری از صاحبنظران، مکتب عاشیقی اورمیه را اصیل‌ترین در نوع خود می‌دانند. عاشیق یوسوف از نسل همین عاشیق‌ها بود. عاشیقی را هم ابتدا در مکتب پدر خود عاشیق یعقوب یاد گرفته بود.

اکنون در همه آذربایجان قوپوزنوازها و عاشیق‌های درجه یکی داریم که این موسیقی را بعضاً بسیار حرفه‌ای‌تر از نوازندگان سنتی می‌نوازند. صدای بعضی از آنها ماندگار است. بسیاری از عاشیق‌های نسل جدید تحصیلات دانشگاهی بالائی هم دارند و کارهای مشترک با سایر حوزه‌های موسیقی هم انجام می‌دهند. اما این روش ادامه سبک عاشیقی سنتی آذربایجان نیست. عاشیق بدون قهوه‌خانه و بدون عروسی، مثل نوازنده ویولنسل می‌ماند که سالنی برای اجرا پیدا نکند. 

با رفتن عاشیق یوسوف، از نسل عاشیق‌های کلاسیک اورمیه، فقط عاشیق دهقان در قید حیات است. عاشیق دهقان بالای هشتاد سال سن دارند و دیگر نمی‌نوازند. با این وجود و با اقتباس از سخن محمدرضا درویشی می‌توان گفت مکتب کلاسیک عاشیقی اورمیه پایان یافته است. خوشبختانه و تا آنجا که اطلاع دارم، در سایر بخشهای آذربایجان اوضاع مثل اورمیه نیست.

***

پایان سبک کلاسیک موسیقی عاشیقی دیر یا زود اتفاق می‌افتاد. در کشورهای پیشرفته هم نمی‌توان میراثی صدها ساله را دقیقاً در همان بستر تاریخی خود حفظ و اجرا کرد. جامعه تغییر می‌کند، موسیقی عاشیقی هم ضمن حفظ سنت‌های خود باید با شرایط جدید تطبیق می‌کرد. چندان منطقی نیست که از جامعه جدید خود انتظار داشته باشیم بتواند سبک بزرگانی مثل عاشیق یوسوف را همه جانبه ادامه بدهد. در اینجا نقش نهادهای فرهنگی و مدرن کشور بسیار تاثیرگذار است. قبل از انقلاب، این نهادها نقش خود را در اورمیه به خوبی ایفا کردند.

برای برای حفظ و رونق میراث درخشان موسیقی عاشیقی، با حفط و رعایت سنت‌های اجرائی دیرین این هنر، و تلفیق آن با امکانات مدرن عصر جدید، رادیو اورمیه پا پیش گذاشت و در اوایل دهه چهل شمسی کاری کارستان کرد.

وقتی با دانسته‌های امروز کاری را که در آن تاریخ رادیو اورمیه برای موسیقی عاشیقی کرد در نظر می‌آوریم، حقیقتاً آدم از این همه کاردانی و فهم بالای مدیران وقت رادیو تلویزیون اورمیه شگفت‌زده می‌شود. گوئی آندره مالرو وزیر فرهنگ فرانسه چنین سیستمی را در شهر ما و در آن تاریخ اداره می‌کرده است.

موسیقی عاشیقی ریشه‌های باستانی دارد، حتی سبک شعر تُرکی هم که عاشیق‌ها می‌خوانند، یک سبک قدیمی و متناسب با فضای صدها سال پیش است. حسین علیزاده گفتگوئی با محسن شهرنازدار دارد که در قالب یک کتاب منتشر شده است. ایشان در جائی از این کتاب با اشاره به موسیقی عاشیقی، فرم آن را متعلق به دورانی می‌دانند که قهرمان داستانها از ظلم ارباب و یا شکست در عشق می‌گویند. بعد اضافه می‌کنند فرم این موسیقی گرچه سیاسی هم هست، اما وقتی به مسائل روز می‌پردازد، بسیار سطحی می‌شود.

به عبارت دیگر ساز و کلام این موسیقی به قدری سنتی و اصیل است که شاعران معاصر تُرک هم چندان موفق به خلق اثری جدید و ماندگار برای اجرا در این سبک نشده‌اند. در جریان انقلاب، بعضی از از عاشیق‌ها با اهداف عدالت خواهانه مضمون‌های چپ‌گرایانه هم اجرا کردند، اما هیچکدام ماندگار نشد.

دخالت در ساز و کار چنین سبک کهنسالی کار بسیار دشواری است. رادیو اورمیه از عهده این کار برآمد. ابتدا چند نفر از معروفترین عاشیق‌ها از جمله عاشیق یوسوف را دعوت به همکاری کردند و بعد در بهترین ساعات عصر، برنامه‌ای را به سبک عاشیقی اختصاص دادند. در این برنامه قصه‌ها و حماسه‌های آذربایجان مثل کوراوغلی و اصلی و کرم، دقیقاً به سبک خود عاشیق‌ها روایت می‌شد.

این برنامه در واقع ادامه همان سبک حماسه‌خوانی و داستانگوئی عاشیق‌ها در قهوه‌خانه‌ها بود. در واقع فرهنگ قهوه‌خانه را به رادیو برده بودند، برنامه‌ها به شکل سریال بود و هر روز شنوندگان مننتظر ادامه داستان می‌ماندند. خط اصلی داستان را مثل قهوه‌خانه یک عاشیق و مثلاً عاشیق دهقان بیان می‌کرد، اما در ادامه عاشیق یوسوف و عاشیق اصلان و عاشیق درویش از زبان قهرمانان با ساز و آواز قصه را ادامه می‌دادند و مسابقه‌ای هم در میان خود عاشیق‌ها برای جلب مخاطب شکل می‌گرفت. عاشیق‌ها میزان استفبال از کار خود و سایرین را از جامعه دریافت می‌کردند و روز به روز به کیفیت اجرای  خود می‌افزودند.

چنین کیفیتی را هرگز نمی‌شد در قهوه‌خانه ارائه کرد. در روستاها از این برنامه‌های رادیو بسیار استقبال شد. برعکس شهرهائی مثل اردبیل و تبریز، متاسفانه اهالی شهر اورمیه در مسابقه بی‌امان امروزی شدن و فراموشی میراث کهن، شاگرد اول کل آذربایجان و بلکه ایران بودند. با کمال تاسف اورمیه پیشتاز از دست دادن قهوه‌خانه‌های خود بود. اما این برنامه چنان موفق بود که دل خیلی از شهری‌ها را هم بدست آورد. موضوع از این هم فراتر رفت، بعضاً در قهوه‌خانه‌ها مردم دور هم جمع می‌شدند و به اتفاق برنامه را گوش می‌دادند. فی الواقع رادیو اورمیه، فرهنگ قهوه‌خانه را به زیباترین و مدرنترین و موفق‌ترین شکل ممکن به درون خانه‌های مردم در شهر و روستا برده بود.

***

دشوار بتوان زمینه ای از هنر یافت که بعد از انقلاب 57 به اندازه موسیقی عاشیقی ضربه هولناک خورده باشد. انقلاب به موسیقی و از جمله پاپ ایرانی لطمات بزرگی زد، اما برای موسیقی عاشیقی مکتب اورمیه، به منزله طاعون بود.

مخاطب موسیقی پاپ و یا هر نوع موسیقی دیگر، چندان مخاطب روحانیت نبود. در آن دوران محبوبیت ستارگانی مثل گوگوش و داریوش، حتی به نوعی در خدمت رونق منبر روحانیان بود. چون با معیارهای آن دوران و با استناد به کارهای این ستارگان، تصویری سرشار از فسق و فجور برای اقشار مذهبی می‌ساختند. اما موسیقی عاشیقی دقیقاً از متن جامعه بود. بخش‌های سنتی و محافظه‌کار و اهل مسجد و نماز و روزه هم مخاطب موسیقی عاشیقی بود. در عین حال حماسه‌هائی که عاشیق‌ها تعریف می‌کردند، از منظر مذهبی به طرز شگفت‌انگیزی خنثی بود.

در معروفترین این داستانها یعنی کوراوغلو، انبوهی از اسامی اسلامی مثل حمزه و حسن وجود دارد و  پیداست قصه مربوط به دوران اسلامی است. اما در کل این حماسه هیچ حجت‌الاسلامی حضور ندارد.

قبل از انقلاب حجت‌الاسلام‌ها تا فیهاخالدون زندگی مردم حضور داشتند، اما خون دلی از دست عاشیق‌ها می‌خوردند که مگو و مپرس. عاشیق همه روزه مردم را در قهوه‌خانه طوری دور خود جمع می‌کرد و ساز می‌زد و داستان تعریف می‌کرد، که گوئی این بزرگواران اساساً وجود خارجی ندارند. بعضی از این عاشیق‌های بسیار موفق، مثل عاشیق یوسوف، مسیحی بودند، اما با ساز و آواز خود دل از مسلمین می‌بردند.

آخوند، عاشیق را عملاً بزرگترین رقیب خود می‌دانست و از او کینه به دل داشت. حجت‌الاسلام‌ها گرچه موفق شده بودند اقشار بسیار مذهبی و متشرع را از رفتن به قهوه‌خانه و نشستن پای ساز عاشیق منع کنند، و به طور اختصاصی پای منبر خود بکشند، اما هرگز موفق نشدند عاشیق‌ها را از مردم بگیرند.

از فردای پیروزی انقلاب، روحانیان حاکم، و از جمله امام جمعه معروف اورمیه، زهر خود را به بدترین شکل ممکن ریختند. عاشیق‌ها در وطن خود آواره شدند و مورد بی‌مهری و کین‌توزی قرار گرفتند. بعدها که جنگ شد و دوران سهمیه‌بندی فرا رسید، سهمیه قند و شکر قهوه‌خانه‌ها را هم نمی‌دادند تا چیزی دریافت نکنند و ریشه این فرهنگ خشک شود. 

این پروژه مخرب متاسفانه موفق هم شد، بزرگانی مثل عاشیق یوسوف برای سالها عملاً از صحنه جامعه رانده شدند. مردم اورمیه هم بسیار سهل‌انگاری کردند. بعدها که موسیقی سنتی اندکی در اورمیه رونق گرفت، سنتی‌کاران و ردیف‌نوازان هم کمابیش با دیده تحقیر به هنر عاشیقی می‌نگریستند. اوایل دهه 60 رفیقی داشتم که نوازنده تار بود، من را به یکی از این آموزشگاههای موسیقی و شاید تنها آموزشگاه همچنان فعال اورمیه برد. در آن تاریخ آموزشگاههای موسیقی موظف بودند در تابلوی خود بنویسند مرکزی برای آموزش سرودهای انقلابی هستند. در آن جمع از قوپوز، ساز عاشیقی سؤال کردم، به من گفتند کار عاشیق‌ها یلخی است و بدون نت است و علمی نیست و از این تیپ حرفها.

اکنون در اورمیه اوضاع به کلی تغییر کرده است و بسیاری از جوانان ارزشهای این میراث گرانبها را گرامی می‌دارند. ممکن است هم اکنون در اورمیه عاشیق‌هائی باشند که هم تحصیلات کلاسیک موسیقی دارند و هم در نواختن ساز و خواندن آواز بسیار حرفه‌ای‌تر از نسل عاشیق‌های کلاسیک مثل عاشیق یوسوف باشند، اما حقیقت را باید پذیرفت که موسیقی عاشیقی مکتب اورمیه به شکل کلاسیک آن با رفتن نسل عاشیق یوسوف به تاریخ پیوسته است. همانطور که موسیقی بخشی‌ها در خراسان با رفتن حاج قربان سلیمانی به پایان دوران کلاسیک خود رسید.

بهترین راه احیاء این سبک، بازگشت به همان کارهائی است که نیم قرن پیش رادیو اورمیه بنیان آن را گذاشت و بسیار هم موفق بود. بدیهی است در شرایط جدید و با انبوه رسانه‌ها، ساختن برنامه‌ای که به سبک عاشیقی داستانی را برای مردم نقل کند و همچنان جذاب باشد، کار بسیار دشواری است، اما محال نیست و اگر روزی روزگاری فرهنگ و هنر کشور دست اهل فرهنگ باشد، شدنی است.

***

سالها بعد از بی‌مهری‌ها و کین‌ورزی‌های اولایل انقلاب، مقامات معمولاً بی‌خبر از فرهنگ این بار چهره فرهنگی به خود گرفتند و از آن ور بام افتادند. عاشیق‌های قدیمی اورمیه بسیار مورد توجه قرار گرفتند. تقدیر از پیش‌کسوتان این هنر جزو لاینفک برنامه‌های مقامات شد.

عاشیق یوسوف در سالهای بازنشستگی بیشتر از دوران  اوج هنر خود مورد توجه قرار گرفت. تمرکز نالازمی هم روی مسیحی بودن و احترام بی‌پایان ایشان به شعائر اسلامی صورت گرفت، تا مثلاً سطح رواداری را در اورمیه نشان دهند. با کمال تاسف بسیاری از کنشگران مدنی اورمیه هم که حسرت دوران باشکوه موسیقی عاشیقی را داشتند، از این فضا متاثر شدند. مصاحبه‌هائی هم که در اواخر عمر شریف عاشیق یوسوف از ایشان منتشر شد، حاکی از این بود که آن مرحوم هم درگیر این فضای نالازم و کاملاً وارداتی و غیراورمیه‌ای شده است.

در مصاحبه‌هائی که من از ایشان دیدم، و لابد تحت تاثیر فضای مصاحبه، به طرز نالازمی در مدح مقدسات اسلامی ابیاتی می‌خواندند. در بعضی از این گفتگوها گوئی ایشان مسلمان معتقدی است که همه عمر خود را صرف مداحی اهل بیت کرده است. جائی و در گفتگو با روزنامه‌نگاران اورمیه از حوادث تلخ اوایل انقلاب شکوه می‌کند، اما در ادامه می‌گوید حضرت علی به خوابشان آمد و نوید روزهای بهتر را داد.

این در حالی است که آن مرحوم مسیحی و پیرو کلیسای شرق آشور بود. چرا باید فضائی به وجود آید که لازم ببیند مدام احترامات بی‌پایان خود را به امامان و حضرت علی و پیامبر اسلام بیان کنند؟ مگر مسلمانان اورمیه در هر فرصتی برای تحبیب قلوب مسیحیان به پیشگاه حضرت عیسی ابراز اردات می‌کنند؟ باید توجه داشت که تاکید بیش از حد یک اقلیت مذهبی بر مقدسات اکثریت، اصلاً نشانه خوبی نیست و می‌تواند حاکی از عدم پذیرش تکثر واقعی در سطح جامعه باشد.

من خودم متولد یک روستای مسیحی مسلمان هستم. سبک زندگی مردم طوری بود که حتی هنگام دعوا، و به طور غریزی، احترامات جاافتاده متقابل را فدای دعوای شخصی خود نمی‌کردند. مثلاً ممکن بود یک بالانجی مسلمان با یک بالانجی ارمنی هنگام کشاورزی بر سر موضوعی اختلافشان بالا بگیرد. اما وقتی برای اثبات حقانیت خود قسم می‌خوردند هر دو به طرف مقابل خود میگفتند : «انجیل قرآنا آند اؤلسون... / به انجیل و قران قسم ...»

برای مردمی که هنگام دعوا هم وارد نزاع‌های مذهبی نمی‌شوند، تاکید بیش از حد بر مسیحی بودن یک چهره بومی فرهنگی، امری نالازم و تصنعی و وارداتی است و ممکن است نقض غرض هم باشد. خاصه اینکه شعارهای وحدت‌طلبانه‌ی باسمه‌ای در کشور بیداد می‌کند. منظور اصلی شعاردهندگان هم در نهایت "وحدت با من" است. چهل سال است از وحدت شیعه و سُنّی می‌گویند، اما تهران تنها پایتخت جهان است که اهل سُنّت در آن مسجدی برای خود ندارند.

عاشیق یوسوف پدرشان و پدر بزرگشان هم عاشیق بودند. حتی نام بعضی از مقامات موسیقی عاشیقی اورمیه برگرفته از فرهنگ مسیحی است. مسیحیان آشوری و ارمنی بخشی از هویت شهر اورمیه و روستاهای اطراف آن هستند.

موضوع دین و مذهب اجدادی عاشیق‌ها اتفاقاً با احتیاط بسیار بیشتری باید بیان شود. گرچه عاشیق‌های مسلمان اورمیه در مدح مقدسات اسلامی همواره ابیاتی زیبا می‌خوانند، اما فرهنگ باستانی عاشیقی از منظر مذهبی، خنثی و بی‌طرف است و این اتفاقاً سرمایه‌ای بی‌نظیر است که باید مراقب آن بود.

در عین حال به نظر می‌رسد بعضی از تاکیدکنندگان نیت خیر دارند و می‌خواهند در چنین روزهائی که خاورمیانه آلوده به فرقه‌گرائی مذهبی است، از پتانسل‌های مثبت شهر خود بگویند. ایرادی ندارد، اما لازمه چنین کاری درک عمیق از لایه‌های عاطفی ارتباط مسلمانان و مسیحیان و همینطور مشکلات واقعی جوامع آشوری و ارمنی اورمیه است.

در این خصوص سه نکته را همزمان باید لحاظ کرد. در متن جامعه هرگز تنشی وجود نداشته است و چیزی که عیان است حاجت به بیان ندارد. نکته دوم اینکه جامعه آشوری اورمیه مطلقاً قدرت سیاسی ندارد، بنابراین با توجه به فضای کشور و رواج فرقه‌گرائی در منطقه، اساساً نمایش پررنگ مدارا با چنین جامعه‌ای، بیشتر به درد کارهای نمایشی سیاست‌مداران و حاکمانی می‌خورد که خود در تنش‌های ویرانگر فعلی یک طرف دعوا هستند. نکته سوم و مهم اینکه طرح چنین مسائل نالازمی، مسئله لازم و ضروری جامعه آشوری اورمیه را به کلی به حاشیه می‌برد، طوری که حتی مطرح هم نمی‌شود.

اگر واقعاً از تکثر حمایت می‌کنیم و واقعاً هنرمندان مسیحی منطقه خودمان را گرامی می‌داریم که می‌داریم، باید چنین سؤالی را پیش بکشیم و در حد امکان به فکر راه‌حلی برای آن باشیم : چرا اورمیه با سرعت بی‌پایانی جامعه آشوری و ارمنی خود را از دست می‌دهد؟

از منظر گروههای اتنیکی و مذهبی جامعه ایران را می‌توان جامعه بی‌صدایان نامید. اگر عمری باقی بود به تفصیل چرائی این مدعا را خواهم نوشت. به نظر من در ایران صدای جامعه بهائی جزو معدود صداهائی است که تا حدودی به صدای واقعی این جامعه شباهت دارد، وضع جامعه ارمنی هم از این منظر خیلی بد نیست. اما به طور خاص صدای جامعه یهودی و جامعه آشوری با کمال تاسف هیچ تناسبی با عمق مشکلات آنها ندارد و پر از اعوجاج است.

در مورد جامعه یهودی مطلبی با عنوان "احضار الکسی دو توکوویل به مجلس ایران" نوشتم. جامعه آشوری هم کمابیش وضعیت جامعه یهودی ایران را دارد. در جوامع دمکراتیک و آزاد اروپائی، یهودی‌ها مدام از یهودی‌ستیزی شکوه می‌کنند، اما رهبران همین جامعه در ایران چنان از همه چیز ابراز رضایت دارند که تو گوئی ایران برای آنها بهشت برین است. در چنین فضائی بدترین کار ممکن احساس خوشایند اکثریت جامعه از شنیدن چنین اظهاراتی است. اتفاقاً اکثریت جامعه باید نگران شرایطی باشد که منجر به چنین اعوجاجی شده است.

جامعه آشوری هم با کمال تاسف چنین وضعی دارد. از رهبران این جامعه معمولاً اظهاراتی به شدت حاکی از رضایت می‌شنویم، بزرگانی مثل عاشیق یوسوف هم به جای مطرح کردن مشکل اصلی جامعه خود، و توجه دادن دیگران به این وضع، تحت تاثیر همین فضا، بعضاً نقش یک مسلمان مؤمن را بازی کردند. این در حالی است که آشوری‌ها عمیقاً ناراحت از شرایطی هستند که عملاً آنها را برای ابد از وطن خود آواره می‌کند.

در نزدیکی زادگاه عاشق یوسوف روستائی به نام ساعتلو وجود دارد که کاملاً آشوری بود. آخرین بار تابستان گذشته این روستا را دیدم، ساعتلو زمانی از مراکز مهم شادابی و سرزندگی منطقه بود، اما اکنون به ندرت جوان دختر و پسری را در سطح روستا می‌توان دید. مسئله مهاجرت از روستا به شهر نیست، جوانهای آشوری به کلی از ایران مهاجرت می‌کنند.

باید به هموطن آشوری خود در حد توان کمک کنیم تا دردها و گرفتاری‌ها اصلی جامعه خود را بی‌لکنت زبان بیان کند. روستاها و آبادی‌های آشوری رو به نابودی است. باید به فکر تبعیض مثبت برای حداقلی از ماندگاری این جامعه در اورمیه بود. وضع جامعه آشوری اورمیه به مراتب نگران‌کننده‌تر از سایر جوامع است، آشوری‌ها در بیرون از منطقه کشوری برای خود ندارند و عملاً و برای همیشه از وطن خود جدا می‌مانند.

۱۳۹۷ اسفند ۲۴, جمعه

ماجرای بشیکتاش، و یک پیشنهاد برای مردان ایرانی


روز 23 اسفند سال 96، مطلبی را در فیس‌بوک با عنوان "ماجرای بشیکتاش" از داخل استادیویم بشیکتاش و قبل از شروع بازی برگشت این تیم با بایرن‌مونیج آلمان، منتشر کردم. البته مطلب عمومی نبود و برای جمع خاصی نوشته بودم. مطلقاً برای رفتن به استادیوم رضایت نداشتم، اما همین ماجرا به یکی از بهترین خاطرات من تبدیل شد. امسال تصمیم گرفتم قسمت دوم ماجرا را بنویسم و توضیح بدهم که چرا این خاطره این اندازه برای من ماندگار شد. هر کاری کردم در اپلیکیشن فیس‌بوک فونتها برعکس می‌افتاد. یک روز هم صبر کردم و گفتم شاید به خاطر اشکالات اخیر فیس‌بوک است، اما درست نشد. به هر حال قسمت این بود که هر دو قسمت را به نهالستان بیاورم و عمومی‌تر با دوستانم در میان بگذارم. ابتدا قسمت اول را عیناً از فیس‌بوک کپی می‌کنم که سال پیش نوشتم.

***

ماجرای بشیکتاش

1-     اگر کسی در سنین جوانی موهای سرش شروع به ریختن بکند، کاملاً درک می‌کنم که ناراحت شود و به هر مکانیزمی متوسل شود که این ریزش زودرس مو را متوقف کند. حتی درک می‌کنم که به جراحی‌های کاشت مو هم رو بیاورد. اما هرگز مردانی را درک نمی‌کردم که در سنین بالا چنین تصمیماتی می‌گیرند. تا اینکه یک روز با صحنه عجیبی مواجه شدم، آن موقع دخترم نهال مهدکودک می‌رفت و حدود پنج سال داشت. شب بود و داشتم او را می‌خواباندم که به یک باره زد زیر گریه. پرسیدم چی شده؟ بعد از کلی گریه و ناراحتی بالاخره به حرف آمد و ماجرا را تعریف کرد. با دوستش پریا حرفش شده بود و پریا هم وسط دعوا نرخ تعیین کرده و به او گفته بود سر بابای تو مو ندارد. بعد پرسید بابا تو از همان اول مو نداشتی؟ کلی توضیح دادم و به خواب رفت.

2-     چنین حوادثی در مورد نام خانوادگی هم صادق است. کسان زیادی را می‌شناسم که در سنین بالا نام خانوادگی خود را تغییر می‌دهند و قبل از هر چیزی نام روستا و زادگاه خود را خط می‌زنند و یک نام شیک انتخاب می‌کنند و یا پسوند را تغییر می‌دهند و مثلا "بابائی راد" می‌گذارند. به تجربه دریافتم خیلی  از نامهای خانوادگی بسیار شیک، چنین سرنوشتی دارند.

3-     من توی عمرم به استادیوم ورزشی برای تماشای فوتبال نرفتم. نه تنها نرفتم، بلکه اگر فینال جام جهانی فوتبال در استادیوم آزادی تهران هم برگزار شود، و بر فرض محال، یک لیموزین هم دنبال من بفرستند تا از جایگاه ویژه فینال را تماشا کنم، اگر اجباری در کار نباشد، باز همچنان امتناع می‌کنم. آخر وقتی می‌توان پای تلویزیون نشست و با بهترین کیفیت فوتبال دید، در سرما و گرما نشستن روی صندلی استادیوم، آن هم در آن شلوغی، چه لذتی دارد؟ از آن گذشته، رفتن و برگشتن به استادیوم و دردسرهای جانبی، یک فوتبال 90 دقیقه‌ای را به یک روز جانکاه تبدیل می‌کند. شایان ذکر است که هیچ کدام از این دلایل محکم باعث نشده است که چندین مطلب در خصوص فوتبال و تماشاگر ننویسم.

4-     بعد از جام جهانی برزیل، دختر من نهال جفت پای خود را توی یک کفش کرد و به من و همسرم گفت هیچ چیزی از شما نمی‌خواهم به جز اینکه من را به روسیه ببرید تا یکی از بازیهای آلمان و شخص توماس مولر را از نزدیک ببینم. چهار  سالی وقت بود، گفتم بزرگتر می‌شود و از سرش می‌افتد. وقتی برای یکی از دوستانم این داستان را تعریف کردم، لطف کرد و از آلمان پیراهن شماره 13 تیم ملی آلمان متعلق به مولر را با چهار ستاره قهرمانی برای نهال فرستاد. یکی دو سال گذشت، اما روسیه هرگز فراموش نشد. هیچ کادوئی، از جمله کادوی تولد را قبول نمی‌کرد و می‌گفت همه را بگذارید برای هزینه سفر روسیه. 

5-     نهال به هر حال شرایط سالهای اخیر را می‌دید و متوجه بود که چنین سفر پُرهزینه‌ای به این سادگی هم نیست. حدود یک ماه پیش انقلابی کرد و کوتاه آمد و راه بسیار معتدلی را انتخاب کرد. پیشنهاد کرد به جای روسیه، 23‌ام اسفند در استانبول بازی برگشت بشیکتاش و بایرن مونیخ را از نزدیک ببینم.  بعد از دو سه سال قصد سفر هم داشتیم، اما نه دم عید، ولی با کمال میل من و همسرم از این پیشنهاد مقرون به صرفه استقبال کردیم.

6-     به دوستم رضا در استانبول زنگ زدم تا زحمت تهیه بلیط را گردن او بیندازم. رضا در این کارها وارد است. طرفدار پر و پاقرص تراکتورسازی است و در ایران استادیوم می‌رفت و تراکتور را تشویق می‌کرد. توی دلم گفتم رضا را هم دعوت می‌کنم. اما راه حل معتدل نهال، بلافاصله "اعتدالی" از آب درآمد. اولین ضربه بعد از اولین اطلاع واصله وارد شد، رضا گفت کف قیمت بلیط 700 لیر است. برنامه دعوت خود او را حتی مطرح هم نکردم. دومین ضربه وقتی بود که معلوم شد بلیطهای 700 لیری تمام شده و فقط برای جایگاهی با حدود 900 لیر می‌توان جا رزرو کرد. بچه‌ها را که نمی‌شد تنها فرستاد، یکی از والدین باید حذف می‌شد که  متاسفانه نفر حذفی من نبودم. ضربه آخر اما از همه دردآورتر بود، رضا گفت سازمان مربوطه برای رزرو هر بلیط 195 لیر کارمزد می‌خواهد. بچه‌ها حال زار پدر را که دیدند، کم کم تصمیم به انصراف گرفتند، حتی سارا داوطلبانه و مهربانانه پیشنهاد کرد که فقط خواهرش نهال را ببرم. اما من تسلیم نشدم.

7-     آن روزها دلار در آستانه 5000 هزار تومان بود، چند روز بعد کمی آرام شد و بانک مرکزی به صرافی‌ها دلار داد و به 4700 تومان رسید. همه کارها و رزرو بلیط استادیوم و هواپیما را در این مقطح انجام دادم، و مقداری هم ارز خریدم. درست روزی که کارها تمام شد، دلار به 4500 تومان رسید. در هر حال خوشحال بودم که بلیطهای ما پیشاپیش رزرو شده است. روز قبل از شروع بازی، دخترم سایت فروش بلیط را چک کرد تا ببیند اوضاع از چه قرار است. در همان بخش استادیوم که ما بلیط گرفتیم، با نفری حدود دویست لیر به تعداد کافی صندلی خالی وجود داشت. امروز صبح هم که برای گرفتن پاسولیگ و کارت ورود به استادیوم بشیکتاش مراجعه کردیم، دهها نفر از این فقیر فقرای موبور و دو متری آلمانی را دیدیم که در استانبول غریب بودند و رفیق کاربلدی نداشتند، اما همانجا خدا به دادشان رسید و جلوی چشم ما با صد لیر بلیط خریدند. در ضمن رضا فقط در تهیه بلیط سنگ تمام نگذاشت، سه بلیطی که گرفته هر کدام یک گوشه است و هیچکدام از ما سه نفر پیش هم نیستیم. وقتی از او دلیل را پرسیدم، توضیحات فنی بسیار پیشرفته‌ای داد. خلاصه کلامش این بود که سیستم تُرک‌ها اشکال دارد. از همین تُرک‌ها خواهش کردم جای خود را با ما عوض کنند تا من پیش بچه‌ها باشم، و در ضمن سیستم‌شان را هم درست کنند.

8-     دوستی اهل خطبه‌سرای تالش دارم که عاشق کوهنوردی است. روزی تنها و با یک کوله‌پشتی سنگین به قله مرتفعی از کوههای تالش صعود می‌کند. چوپانی او را در همان ارتفاع، خسته و عرق‌ریزان می‌بیند و متعجب می‌شود. چوپانهای آن مناطق بعضاً سالی یک بار هم پائین نمی‌آیند و از فقیرترین و محرومترین اقشار هستند. مرد چوپان پس از سلام و علیک به او می‌گوید اینجا چکار می‌کنی؟ او هم جواب می‌دهد دارم کوهنوردی می‌کنم. بعد می‌پرسد کوهنوردی؟ آخه برای چی؟ می‌گوید برای تفریح آمدم و عاشق این ارتفاعات زیبا هستم و لذت می‌برم. می‌گفت مرد چوپان یک نگاه عاقلانه‌ای به من کرد و نفس نفس زدن و عرق ریختنم را دید و گفت : «دئملی سن ائیندی کئف الیسن؟ / مثلا تو الان داری کیف می‌کنی؟» 

9-     اگر هر تیم ترکیه‌ای با هر تیم اروپائی در هر نقطه از جهان بازی کند، به طور طبیعی طرفدار تیم ترکیه‌ای هستم. الان در استادیوم بشیکتاش استانبول نشستیم، بازی ساعتی دیگر شروع می‌شود. مطابق فرمایشات رهبر تیم سه نفره ما، حتماً باید آروزی پیروزی تیم آلمانی را داشته باشیم که قبلاً در آلمان بشیکتاش را با پنج گل لت و پار کرده  است.

10- اینجا غوغائی است، همه دارند کیف می‌کنند. من هم دارم کیف می‌کنم، اصلاً چرا کیف نکنم؟ خیلی‌ها زیر تیغ جراحی می‌روند و مو بر سر خود می‌کارند، یا به یک باره از "بابائی بالانجی" به "بابائی راد" تغییر نام می‌دهند. تازه! چند نفر در استانبول رضا دارند که من دارم؟



***

ادامه ماجرای بشیکتاش، و یک پیشنهاد برای مردان ایرانی

امروز 23 اسفند 97 و یک سال بعد از آن ماجرا، فیس‌بوک نوشته سال پیش را یاددآوری کرد. یادآوری‌های فیس‌بوک را هیچ وقت دوباره به اشتراک نمی‌گذارم، اما ماجرای صدرصد (و نه 99 درصد) تحمیلی بشیکتاش، ناخواسته به دومین خاطره فراموش نشدنی من از این دست تبدیل شد. بهترین خاطره‌ام رفتن به کنسرت موسیقی گران قیمت بود، در آنجا هم مطلقاً تمایلی نداشتم، اما همسرم مهرنوش هزار دلیل آورد و بالاخره و از سر ناچاری تسلیم شدم. روزی ماجرای آن را هم برای دوستانم خواهم نوشت.

صبح 23 اسفند 96 به استانبول رسیدیم و همان روز و ساعت 9 شب بازی برگشت بایرن‌مونیخ و بشیکتاش برگزار می‌شد. قبل از ظهر باید به ودافون پارک مراجعه می‌کردیم و پاسولیگ می‌گرفتیم که چند ساعت طول کشید. به شدت خسته بودم، شخصاً از کل این کار و رفتن به استادیوم نفرت داشتم، آثار بیماری سخت دی ماه گذشته هنوز با من بود. به سختی راه می‌رفتم و برای نیم ساعت سرپا ایستادن و راه رفتن باید حداقل دو ساعت استراحت می‌کرد‌م. با اموراتی اینچنین در مملکت خودمان هم ناآشنا هستم، در استانبول حتی از اصطلاحات فوتبالی و استادیومی هم سر در نمی‌آوردم. کلافه بودم.

وقتی هم فهمیدم بلیط سه نفره ما سه جای مختلف است، و قبل از ورود به استادیوم کسی از دست‌اندکاران نمی‌تواند کاری بکند، بیش از حد بهم ریختم. چطور باید این بچه‌ها را تنها بگذارم؟ حتماً دیگران هم باهم آمده‌اند، چطور باید از آنها درخواست کنم جایشان را با ما عوض کنند و دوستانشان را تنها بگذارند؟ مهرنوش متوجه بود چه عذابی می‌کشم. خیلی آرام به من گفت می‌دانم مریض و خسته و کلافه هستی، ولی همه اینها به خاطر بچه‌هاست. بعد یک هندوانه بزرگی زیر بغلم هل داد و گفت تو پدر خوبی هستی و از این حرفها، بعد ادامه داد نگذار بچه‌ها متوجه بشوند و امروز را هم تحمل کن، همه چیز به خوبی تمام خواهد شد. متوجه اشاره مهونوش شدم، از این حرفهای او انرژی گرفتم.

به هتل برگشتیم و دو سه ساعت استراحت کردم. چون ناآشنا بودیم و مشکل صندلی‌های دور از هم را هم داشتیم، چند ساعت زودتر رفتیم. از مردم چندان خبری نبود، اطراف استادیوم پر از پلیس و ماشین‌های ضدترور بود. ماموران امنیتی گُله به گُله در اطراف استادیوم مستقر بودند. ناچاراً بیشتر از همین مأموران سوال می‌کردم. جالب اینجاست که بر خلاف ظاهر کاملاً نظامی و مسلح، خیلی مهربانانه راهنمائی می‌کردند و حتی یکی از آنها کمی از پُست خود فاصله گرفت و ما را همراهی کرد تا در ورودی مربوط به بلیط خودمان را پیدا کنیم.

به اولین در ورودی که رسیدیم، مأموران کنترل، نظامی بودند و ضمن کنترل کارت‌ها، اجازه بردن هیچ وسیله‌ای از جمله پاوربانک و حتی بطری آب را هم نمی‌دادند. به ما گفت لطفاً آب و پاوربانک را اگر همراهی در بیرون دارید تحویل بدهید و دوباره برگردید. گفتم همسرم خداحافظی کرد و رفت، تلفن هم ندارد.

از انبوه لهجه آذربایجانی من حدس زدم خواهد پرسید اهل کجا هستی، تصمیم گرفتم بگویم آذربایجان. این جواب دقیق نیست، چون ما ایرانی هستیم و آذربایجان برای آنها به معنی جمهوری آذربایجان است. اما جمهوری آذربایجان محبوبترین کشور برای مردم ترکیه است، و راستش قصد استفاده ابزاری از این محبوبیت را داشتم، در هر حال خلاف هم نگفته بودم. همینطور هم شد، با رئیس خود مشورت کرد و هر دو به ما لبخند زدند و اجازه دادند همه وسائل را با خود ببریم.

اما در درب کنترل دوم، مأموران خود استادیوم مستقر بودند. خیلی سخت‌گیر بودند، اگر کسی مدارک جنگ اجداد خود در چاناق‌قلعه را هم نشان می‌داد، افاقه نمی‌کرد. آنها فوتبالی بودند و می‌دانستند وسیله سفتی مثال پاوربانک چقدر می‌تواند خظرناک باشد. پاوربانک و هر چیز سفتی در کوله‌پشتی بچه‌ها بود، حتی بطری‌های آب را مأمور گرفت و گوشه‌ای گذاشت. بعد گفت متاسفانه نمی‌تواند تضمین بدهد هنگام برگشت سر جای خود باشند. چاره‌ای جز تسلیم نداشتیم و موضوع بیشتر کلافه‌ام کرد.

به مرحله آخر که رسیدیم و خواستیم وارد استادیوم شویم، از تی‌شرت بایرن‌مونیخ نهال ایراد گرفتند. توضیح دادم زیر بارانی تی‌شرت را کاملاً می‌پوشاند، ابداً کوتاه نیامدند. نهال هم راضی نمی‌شد تی‌شرت را در بیاورد. ما را به گوشه‌ای دعوت کردند و دو سه نفری مشغول مشورت شدند تا راهی بیابند. از من و سارا که لباس خنثی داشتیم پرسیدند شما با طرفداران بایرن مونیخ مشکلی ندارید؟ کاش می‌گفتم مشکل داریم. چون پیشنهاد کردند که به طبقه دوم و قسمت طرفداران بایرن‌مونیخ برویم.

گُل از گُل نهال شکفت و انگار دنیا را به او دادند. از اول هم همین را می‌خواست. هر چه توضیح دادم آنجا طبقه دوم است و از زمین مسابقه دور است و جای ما خیلی بهتر است، تاثیر نگذاشت که نگذاشت. خیلی ناراحت شدم و حرفی زدم که نباید می‌زدم. گفتم نهال‌جان صبح که خودت دیدی بلیط بخش آلمانی را صد لیر و دویست لیر می‌فروختند، ما این همه هزینه کردیم که برویم طبقه دوم؟ نهال هم دست به یارکشی زد و رای سارا را گرفت و گفت مگر دوست نداری ما لذت ببریم؟ ما می‌خواهیم پیش آلمانی‌ها باشیم و بایرن را تشویق کنیم. همه چیز گل بود و به چمن هم آراسته شد، در کمال ناچاری و ناراحتی و کلافگی تسلیم شدم.

یک نفر را معرفی کردند تا ما را به جمع تماشاگران آلمانی ببرد. ایشان از راههای ویژه و پس از عبور از چندین در، ما را به طبقه دوم و بخش تماشاگران آلمانی رساند. در اینجا یک شانس بزرگ آوردم. جای خالی یافت نشد و باید سر جای خود برمی‌گشتیم. شخص دیگری هم آمد و به اتفاق مأمور همراه، برای نهال توضیح دادند و گفتند متاسفانه اصلاً نمی‌توانند با تی‌شرت بایرن مونیخ او را به بخش تماشاگران بشیکتاش راه دهند. حتی توضیح دادند اگر بایرن گل زد، باید قول بدهد آشکارا خوشحالی نکند.

شکفت‌انگیز بود برای من این همه وقت و حوصله‌ای که این مأموران برای راضی کردن نهال صرف می‌کردند. در مجموع حدود نیم ساعت با ما بودند و بالاخره نهال راضی شد تی‌شرت خود را در بیاورد. به بخش خاصی رفتیم و اتاقی در اختیار او گذاشتد. در مجموع ادب و احترام مأموران تاثیر مثبت خود را گذاشت و نهال راضی به نظر می‌رسید.

با همه این معطلی‌ها حدود یک و نیم ساعت زودتر به صندلی‌های خود رسیدیم. هر سه پیش هم نشستیم تا وقتی صاحب صندلی‌ها آمد خواهش کنم جای خود را با ما عوض کنند. شگفت اینکه تا نیم ساعت قبل از مسابقه، استادیوم تقریباً خالی بود. رضا (همان کارشناش ارشد خرید بلیط) نظرش این بود که بشیکتاش در بازی رفت و در آلمان له شده است و ممکن است خیلی‌ها دیگر رغبتی به آمدن نداشته باشند.

در همین راستا یک نگرانی دیگر هم داشتم. چون بایرن در آلمان بشیکتاش را با پنج گل کوبیده بود، ممکن بود در استانبول به ستاره‌های خود از جمله توماس مولر استراحت بدهد. اما خوشبختانه بایرن نود دقیقه با همه ستاره‌هایش بازی کرد و در استانبول هم بشیک را به توپ بست.

کمی مانده به شروع بازی و خیلی سریع، استادیوم پر از تماشاگر شد. تازه متوجه شدیم چیزی به عنوان صندلی معنی ندارد. همه سرپا بودند و بلیط و شماره صندلی فقط برای مشخص شدن قسمت بود. بی‌جهت نگران بودم و مسئله صندلی خودبخود حل شد.

طرفداران سنت‌گرای موسیقی کلاسیک غربی، چندان میانه‌ای با ضبط این آثار ندارند. گفته می‌شود حتی بعضی رهبران جا مانده در عصر بتهوون، اجازه ضبط اجراهای خود را نمی‌دهند. آنها معتقدند که این نوع موسیقی را فقط باید از نردیک دید و شنید. معتقدند هیچ ضبطی نمی‌تواند کیفیت اجرا در یک سالن را منتقل کند. برای ما که خیلی ارکسترهای خوب را از نزدیک و در سالنهای خوب ندیدیم، درک این مسئله به طور طبیعی دشوار است. برای من که اندکی به افه از ما بهتران بدبین هستم، این نگرش نوعی اسنوب‌بازی هم به نظر می‌رسید. بعد از دیدن همان کنسرتی که در ابتدای همین یادداشت نوشتم، شانس بزرگی آورم که بسادگی اهمیت این مسئله را از نزدیک درک و تجربه کردم. فهمیدم شنیدن موسیقی در سالن چیز دیگری است، و اگر فرق مسئله را متوجه نمی‌شویم، که من به جز آن یکبار دیگر خیلی متوجه نشدم، ناشی از تربیت رادیوئی گوش ماست. گوش ما برای شنیدن موسیقی خوب نه تنها تربیت نشده است، بلکه بی‌تربیت هم شده است.

قبول حرف استادیوم‌بُروها که فوتبال را فقط باید در استادیوم دید، به طریق اولی برای من دشوار بود. فکر می‌کردم استادیوم می‌روند و دور هم خوش می‌گذرانند و فکر می‌کنند کیفیت مسئله هم فرق دارد. کوتاه بیا هم نبودم. البته از منظر دیدن خود بازی و با پیشرفت‌های فیلمبرداری، این حرف کمابیش درست است. در این بازی هم که ما بودیم، نمی‌دانم به چه دلیلی بیلبوردهای بزرگ داخل استادیوم بازی را نشان نمی‌داد. اگر صحنه را از دست می‌دادیم، دیگر تکراری در کار نبود. به عنوان مثال بشیکتاش گل به خودی هم زد، اما من به کلی صحنه را از دست دادم. از این نظر تلویزیون چیز دیگری است.

اما آنچه در استادیوم بشیکتاش بود، فقط فوتبال در زمین سبز نبود، نمایش نود دقیقه‌ای و بدون وقفه چند ده هزار تماشاگر مشتاق بود که فقط باید داخل استادیوم بود و از نزدیک آن را شنید و دید و لمس کرد، تا متوجه شد چیز دیگری است.

مردم پای تلویزیون به صدای گزارشگران عادت کرده‌اند. احتمالاً این یک سنت رادیوئی است که به تلویزیون هم رسیده است. در گذشته گزارشگر رادیوئی باید با جزئیات جریان حرکت توپ را برای شنونده توضیح می‌داد. اکنون و وقتی تصاویر با کیفیت بسیار بالا را می‌بینیم، چندان معنی ندارد که گزارشگر هم مدام بگوید فلان بازیکن توپ را به بهمان بازیکن داد و الی آخر. اما گوش ما به این مسئله چنان عادت کرده است که دیدن فوتبال از تلویزیون بدون صدای گزارشگر لطفی ندارد. گزارش به زبان چینی را هم به دیدن نسخه اصلی و بدون صدای گزارشگر، ترجیح می‌دهیم.

بعد از دیدن بشیکتاش، به نظرم رسید اگر روزی کیفیت ضبط صدا و تصویر استادیوم‌ها به اندازه‌ای پیشرفت کند که فقط بیست درصد حال و هوای استادیوم به تماشاگر پای تلویزیون منتقل شود، هیچ بعید نیست که گزارشگری به این شکل از تلویزن به کلی حذف شود و فقط تحلیل فوتبال باقی بماند.

این موضوع را در تمام مدت بازی و حتی بین دو نیمه به عینه در استادیوم بشیکتاش دیدم. تماشاگران بشیکتاش یک لحظه هم ننشستند. ارکستر چند ده هزار نفره مدام می‌نواخت. تشویق‌های آنها استادیوم را می‌لرزاند. بخشهای مختلف استادیوم بعضاً با شعارهای مختلف جواب هم را می‌داند، اما بسیار هماهنگ بودند. گوئی یک رهبر ارکستر آنها را رهبری می‌کرد تا خارج نزنند. وقتی رو به آلمانی‌ها و خطاب به آنها کُری می‌خواندند، و طرف آلمانی هم به شیشه‌های حائل می‌کوبید، چنان حجمی از  صدا تولید می‌شد که محال است بتوان این فضا را پای تلویزیون درک کرد.

البته من صلاحیت ندارم وقتی هیچ استادیوم دیگری را ندیدم در خصوص تماشاگران بشیکتاش قضاوت کنم، اما حدس می‌زنم حد همین باشد زیبائی و هواداری را. بشیکتاش در مجموع هشت گل خورد، حتی در زمین خود گل به خودی هم زد، اما تشویق هواداران همواره با تیم بود و یکسره  آواز سر می‌دادند، تو گوئی بشیکتاش بایرن را له کرده است. چنان با اعتماد به نفس رو به تماشاگران آلمانی شعار می‌دادند که در باور منِ ایرانی نمی‌گنجید. وقتی از سیستم استادیوم نام زننده تک گل بشکیتاش اعلام شد، چنان قیامتی به پا شد که بیا و ببین. تعجب می‌کردم که بعد از چندین و چند گل خورده، چنین روحیه‌ای دارند و خود را نمی‌بازند و پشت تیم را خالی نمی‌کنند.

عمیقتاً سپاسگزار نهال هستم و بارها هم به او گفتم که چنین خاطره فوق‌العادی را برای من ساخت. آن هم در حالی که تا آخرین لحظات همه چیز برای من تحمیلی بود. آن ساعات شیرین حتی درد و مریضی را هم از یادم برد. پای به پای دخترها در تمام مدت سرپا بودم. نهال به آرامی بایرن را تشویق و ملاحظه بشیکتاشی‌ها را می‌کرد و توصیه‌هائی که به او کرده بودند را در نظر داشت. من و سارا هم دلمان با بشیکتاش بود اما ملاحظه نهال را می‌کردیم. با همه اینها، همه چیز شادی و زیبائی بود. همه چیز به خاطره‌ای بسیار زیبا تبدیل شد.

بازی هم که تمام شد، استادیوم خیلی سریع و آرام تخلیه شد. خوشبختانه امانت‌های ما هم در همان جائی بود که گذاشته بودیم. وقتی برای پس گرفتن رفتیم، دیدیم چندین پاوربانک دیگر هم آنجاست و فی‌الواقع به همین خاطر تضمین نمی‌کردند، شاید کسی اشتباهی وسیله دیگری را بردارد. سارا هم بلافاصله شیطنت کرد و گفت چقدر از آذربایجان تماشاگر پاوربانک‌دار آمده بود.

فقط یک مسئله ما را آزار می‌داد و یک بدشانسی هم آوردیم. تماشاگران به طرز افراطی سیگار می‌کشیدند. احساس می‌کردم از بالای استادیوم دود بلند می‌شود. در یمین و یسار ما هم سیگار می‌کشیدند و وقتی احساس کردند بچه‌ها ناراحتند، متمدنانه عذرخواهی و جای خود را با غیرسیگاری‌ها عوض کردند. در هر حال از دود غلیظ سیگار در استادیوم گریزی نبود. محرومیت ویدا ستاره کروات بشیکتاش هم در این بازی بدشانسی ما بود. سارا خیلی دوست داشت او را در زمین بازی ببیند.

با این تجربه و خاطره به یاد ماندنی و فراموش نشدنی، اکنون برای رفتن به استادیوم انگیزه پیدا کردم. خیلی خیلی دوست دارم در کشور خودمان هم استادیوم بروم. ولی به احترام نهال و سارا و سایر دختران ایران که از چنین تفریح مفرحی محروم هستند، محال است پا به استادیوم کاملاً مردانه بگذارم. من جزو معدود پدرانی هستم که دخترانم برای اولین بار و عملاً به اجبار، پای من را به استادیوم باز کردند.

اکنون احساس می‌کنم عین نامردی است که بدون نهال و سارا و با دوستان اهل فوتبال به استادیوم بروم. اگر همه برادران و پدران و شوهران و به طور کلی همه مردان ایرانی چنین تجربه‌ای داشتند، به نظر من محال بود بدون خواهران و مادران و همسران و به طور کلی زنان اهل فوتبال ایران به استادیوم بروند. این خیلی ظالمانه است. آروز می‌کنم مردان ایرانی هرگز بدون زنان ایرانی به استادیوم نروند و تن به این مضحکه ندهند.

۱۳۹۷ مهر ۲۶, پنجشنبه

فرانکوفونی ارمنستان و داستان تشنه‌لبان


کشورهای فرانسه‌زبان هر دو سال یک بار نشستی را برگزار می‌کنند که همبستگی و ترویج زبان و فرهنگ فرانسه هدف اصلی این نشست است. این نشست سال 1970 تحت نام سازمان فرانکوفونی تأسیس شد. در جهان قریب به سیصد میلیون فرانسه‌زبان وجود دارد. علاوه بر کشورها و مناطقی که فرانسه زبان اصلی آنهاست، در دهها کشور دیگر با بیش از 900 میلیون نفر جمعیت هم به نوعی زبان فرانسه حضور دارد. این نشست در حال حاضر  58 عضو اصلی و 26 عضو ناظر دارد.  


امسال هفدمین نشست در ایروان پایتخت ارمنستان برگزار شد. راستی چرا ایروان؟ زبان فرانسه چه جایگاهی در ارمنستان دارد؟ اغلب کشورهای اصلی فرانسه‌زبان یا قبلاً مستعمره فرانسه بودند، و یا مثل کانادا و سوئیس و بلژیک زبان فرانسه در این کشورها حضور رسمی دارد.

این موضوع چندان تعجبی ندارد، مثلاً امارات و قطر و گرجستان هم در این نشست حضور دارند. در اروپا کشورهائی مثل بلغارستان و یونان و رومانی هم عضو این نشست هستند. ارمنستان سالها عضو ناظر این نشست بود، اکنون از اعضاء اصلی نشست فرانکوفونی است. این موضوع هم چندان عجیب نیست، کشورهای عربی قطر هم عضو اصلی این نشست است.

اما همه چیز به این سادگی نیست، بعضاً عضویت و حتی عدم عضویت در این نشست هم کاملاً تحت تاثیر مسائل سیاسی و تاریخی است. اگر کسی اندکی تحولات و اخبار دنیای فرانکوفونی را دنبال کند، متوجه خواهد شد که یکی از فرانسه‌دان‌ترین کشورهای غیراروپائی جهان، الجزایر است. الجزایر هنوز حاضر نشده است عضو نشست فرانکوفونی بشود، اما مصر که در حال حاضر چندان هم زبان فرانسه در این کشور حضور ندارد، از همان ابتدای تاسیس این نهاد، به عضویت آن در آمد.

داستان عضویت ارمنستان در این گروه هم فارغ از مسائل سیاسی نیست، خاصه اینکه این عضویت به بالاترین سطح در این نشست ارتقاء یافته است. در همین راستا ارمنستان میزبان هفدمین اجلاس این نشست شد و برای برگزاری موفق آن تلاش زیادی کرد. قرار بود شارل آزناور هنرمند معروف و ارمنی‌تبار فرانسه هم در این نشست حضور پررنگی داشته باشد، تدارک زیادی هم برای کنسرت ایشان دیده شده بود. اما چندی قبل از شروع نشست، شارل آزناور درگذشت.

ارمنستان هیچ وقت مستعمره فرانسه نبود. فی‌الواقع از قرنها پیش ارمنستان استقلال نداشته است. در دوران اتحاد شوروی هم زبان اول اتحاد شوروی روسی بود. جریان پیوستن به این جمع، بعد از فروپاشی اتحاد شوروی و استقلال ارمنستان شروع شد. یکی از اقدامات مهم تأسیس دانشگاه فرانسه‌زبان در ایروان بود.

در چند کشور عربی دانشگاه فرانسه‌زبان وجود دارد. دانشگاه گالاتاسرای ترکیه فرانسه‌زبان است، این کشور از قدیم‌الایام کلی مدارس فرانسه‌زبان دارد. در تهران قبل از انقلاب فقط یک مدرسه امریکائی وجود داشت، اما چندین مدرسه فرانسه‌زبان وجود داشت. در شهرهای مهم دیگر ایران هم مدارس فرانسه‌زبان بود. مدرسه دخترانه فرحناز در اورمیه فرانسه‌زبان بود. همه اینها بعد از انقلاب برچیده شد. البته مدارس سفارتی به زبانهای مختلف اکنون هم در تهران وجود دارد، اما استفاده از این مدارس برای عموم آزاد نیست و شرایط خاصی دارد.

در ایران زبان فرانسه جایگاه بالائی داشت. تا نسل سوم استادان دانشگاه تهران معمولاً فرانسه‌زبان بودند. بعضی از این استادان که در آلمان درس خوانده بودند، فرانسه را هم بخوبی می‌دانستند. هنوز هم فرانسه در ایران از محبوبیت  بسیار بالائی برخوردار است. در بعضی مدارس غیرانتفاغی تهران علاوه بر انگلیسی، معمولاً از میان سه زبان فرانسه و آلمانی و اسپانیولی دانش‌آموزان زبان دومی را هم انتخاب می‌کنند. در این مدارس بعضاً کلاس‌های آلمانی و اسپانیولی به حد نصاب نمی‌رسند، اما فرانسه بیشترین خواهان را دارد. این در حالی است که در خود کشورهای اروپائی سالهاست اسپانیولی گوی رقابت را از فرانسه ربوده است.

زبانهای تُرکی و فارسی بیشترین لغات غربی را از کانال زبان فرانسه دریافت کرده‌اند. اما ایران و ترکیه با آن همه سابقه فرانسه‌خوانی و فرانسه‌دانی، جزو جهان فرانکوفونی محسوب نمی‌شوند و تلاشی هم برای عضویت در این نهاد نمی‌کنند.

گفته می‌شود یکی از دلایل فرانکوفونی تلقی شدن ارمنستان، حضور صدها هزار ارمنی در فرانسه و کشورهای فرانسه‌زبان است، این هم دلیلی بر فرانسه‌زبان بودن ارمنستان نیست. صدها هزار تُرک در آلمان و صدها هزار ایرانی در امریکا زندگی می‌کنند، هیچکدام از اینها معیار آلمانی‌زبان و یا انگلیسی‌زبان بودن ترکیه و ایران نیست.

اگر معیار اصلی پیشینه حضور زبان فرانسه در کشورهای مختلف باشد، بزرگترین عضو باید روسیه باشد. زمانی جایگاه زبان فرانسه در مسکو و مراکز علمی و فرهنگی روسیه، بالاتر از هر زبان دیگری بود. در خود بریتانیا و کل اروپا هم زبان فرانسه حرف اول را در ارتباط میان ملت‌ها و مراکز علمی و فرهنگی این کشورها می‌زد.

دلیل اصلی فرانکوفونی تلقی شدن ارمنستان و هر کشور دیگری، در درجه اول خواست همان کشورهاست. ارمنستان نه تنها چنین خواستی را با جدیت دنبال کرده است، بلکه طی سالهای گذشته تلاش و سرمایه‌گذاری موفقی هم  کرده است که عضو مؤثری برای این نشست باشد. هر کشور دیگری از جمله ایران و یا جمهوری آذربایجان چنین خواست و تلاشی می‌کرد، مثل ارمنستان به عالی‌ترین سطح عضویت در این نهاد می‌رسید. نظر به پیشینه بالای زبان فرانسه در ایران، حتی شانس موفقیت و حضور پررنگ ایران بسیار هم بیشتر بود.

***

شکست زبان فرانسه از انگلیسی یکی داستان است پر آب و چشم. زبان فرانسه بعد از یونانی و لاتین، سومین زبان اروپائی است که گسترش آن در سراسر اروپا، لزوماً ارتباطی به قدرت اقتصادی و نظامی فرانسه نداشت. قرن نوزده را شاید بتوان اوج نفوذ زبان فرانسه در اروپا و جهان دانست. اما در همین قرن هم فرانسه هرگز قدرت بلامنازع اقتصادی و نظامی جهان نبود. مجموعه‌ای از عوامل، از جمله فرهنگ بسیار بالا و تولید اندیشه و نویسندگان بزرگ موفقیت این زبان را به بالاترین سطح در جهان رسانده بود.

در ابتدای قرن بیستم زبان فرانسه موقعیت جهانی خود را به انگلیس‌ها نباخت، به زبان انگلیسی‌ها باخت. عظمت بریتانیای قبل از شروع قرن بیستم، به راحتی قابل توصیف نیست. بریتانیا زادگاه انقلاب صنعتی است، دانشگاهها و دانشمندان و نویسندگان بزرگی داشت و دارد، خورشید در امپراتوری بریتانیا غروب نمی‌کرد، لندن مرکز ثروت جهان بود، واحد پول بریتانیا نقشی نظیر دلار در جهان امروز داشت، اما در همین بریتانیا و در همین لندن قرون گذشته هم زبان فرانسه جایگاه بالائی داشت. اگر خاطرات دیپلماتهای عثمانی و انگلیسی و آلمانی و مصری را در قرن نوزدهم  بخوانیم، متوجه خواهیم شد که زبان رابط اصلی، زبان فرانسه است. در روابط بین الملل آن دوران، در همه جهان از جمله بریتانیا، زبان‌دان کسی بود که فرانسه می‌دانست.

زبان فرانسه موقعیت خود را با سرعت بی‌پایان به زبان امریکائیها باخت که انگلیسی بود. اگر امریکائی‌ها به آلمانی هم صحبت می‌کردند، امروز زبان اول جهان آلمانی بود.

امریکا قدرت عظیمی بود که اوایل قرن بیستم فعالانه وارد عرصه بین‌المللی شد. امریکا نه تنها یک قاره، بلکه یک جهان بود. امریکا متشکل از دهها کشور متحد و ثروتمند بود که هر کدام توانائی‌های خاص خود را هم داشتند. ایالات متحده امریکا ثروت و صنعت و دانشگاه و کشاورزی و همه چیز داشت. هیچ دشمن بزرگی هم نداشت. درگیر جنگ‌های کمرشکن اروپائی‌ها هم نبود. همه امریکائی‌ها هم به یک زبان واحد آموزش می‌دیدند و حرف می‌زدند.

اما همین امریکا دو ویژگی اساسی دیگر هم داشت. امریکا در عرصه بین‌المللی و با معیارهای آن روز کشوری زبان‌نفهم بود. در عین حال و در آن تاریخ، بیش از آنکه امریکا به جهان و اروپا نیاز داشته باشد، این اروپا و سایر کشورهای زبان‌دان جهان بودند که به این کشور زبان‌نفهم سخت محتاج شده بودند.

گفته می‌شود آغاز افول زبان فرانسه مربوط به کنفرانس 1919 پاریس است که به معاهده ورسای منتهی شد. شگفت اینکه در قرن نوزدهم و در کنگره معروف شهر آلمانی‌زبان وین، آن هم بعد از شکست فرانسه و ناپلئون، همه مذاکرات و اسناد تاریخی به زبان فرانسه بود. اما در  پاریس 1919 و بعد از جنگ جهانی اول و پیروزی فرانسه و شکست آلمان، یک دیپلمات امریکائی حاضر در مذاکرات گفت از زبان فرانسه چیزی نمی‌داند و باید مذاکرات به انگلیسی هم برگزار شود.

داستان تحولات بعدی را هم که خوب می‌دانیم. اما به نظر می‌رسد بعد از صد سال هنوز قبول این شکست برق‌آسا برای فرانسوی‌ها کار دشواری است. فرانسه فعلی از منظر زبانی، حال و روزی شبیه به کشورهای اسلامی و باستان‌گرایان ایرانی دارد. کشورهای اسلامی همچنان در حسرت شکوه و عظمت از دست رفته خود طی قرون گذشته هستند. باستان‌گرایان ایرانی چنان از عظمت هخامنشیان و کشورگشائی آنان می‌گویند که گوئی فتح یونان همین دیروز و قبل از سر کار آمدن قاجارها اتفاق افتاده است.

فرانسه فعلی کمابیش در حال و هوای قرون گذشته و دوران شکوه و فراگیر بودن زبان خود جا مانده است. به همین خاطر هر کشوری و هر شخصیتی که اندکی زبان فرانسه بداند، حتی اگر بریتانیائی هم باشد، می‌تواند روی لابی فرانسوی‌ها در سطح جهان و اروپا حساب کند. چند سال پیش قرار بود اتحادیه اروپا مقامی نظیر وزیر خارجه داشته باشد که البته این اتفاق نیفتاد. یکی از نامزدها تونی بلر نخست‌وزیر سابق بریتانیا بود. رویکرد نسبتاً خوش و نامتعارف فرانسوی‌ها به اولین وزیر خارجه انگلیسی اروپائی‌ها، بی‌ارتباط به فرانسه‌دانی خوب تونی بلر نبود.

در سطح بین‌المللی شاید بتوان فرانسه را زورگوترین کشور در عرصه زبانی دانست. به طور معمول سیاستمداری در اتحادیه اروپا به مقام مهمی نمی‌رسد، مگر اینکه زبان فرانسه را به خوبی بداند. فدریکا موگرینی مسئول فعلی سیاست خارجی اروپا فرانسه را هم مثل انگلیسی روان حرف می‌زند. اگر نامزد دبیرکلی سازمان ملل زبان فرانسه نداند، بالاخره فرانسوی‌ها موشی در کار او می‌دوانند و از انتخابش جلوگیری می‌کنند. بانکی مون دبیر کل قبلی سازمان ملل هم با هزار بدبختی فرانسه حرف می‌زد. آنتونیو گوترش دبیر کل فعلی سازمان ملل وقتی انتخاب شد، اولین خبری که تلویزیونهای فرانسوی پخش کردند این بود که مثل بلبل فرانسه حرف می‌زند.

داخل پرانتز بگویم که خیلی کنجکاوم بدانم دونالد توسک رئیس لهستانی شورای اروپا چطور به این مقام رسیده است بی‌آنکه زبان فرانسه بداند. شگفت اینکه سال 2017 بار دیگر در مقام خود ابقاء شد. بار اول که برای این مقام انتخاب می‌شد، یکی از مشکلاتی که برای توسک ذکر می‌کردند انگلیسی ضعیف او بود. البته می‌گفتند آلمانی را بسیار خوب حرف می‌زند. شاید هم آلمان که عملاً بزرگ اتحادیه اروپاست از فرانسه خواسته است زیاد سخت نگیرد.

با چنین پیشینه‌ای، و با چنین روحیه‌ای که فرانسوی‌ها دارند، کاملاً مشخص است که هر کشوری و هر گروهی و هر جماعتی در هر گوشه از جهان که تمایل داشته باشد به جهان فرانکوفونی بپیوندد، فرانسوی‌ها بلافاصله فرش قرمز زیر پای آنها پهن خواهند کرد.

***

اما ارمنستان از این همه تلاش چه هدفی دارد؟ در جهان امروز و در روابط بین‌الملل انگلیسی حرف اول و آخر را می‌زند، زبان فرانسه در آینده جهان بعید است دیگر نقشی داشته باشد. آینده حتی ممکن است متعلق به زبانهای اروپائی و امریکائی هم نباشد، و زبان ماندارین جای انگلیسی را بگیرد. پس چرا ارمنستان تاریخ را از دوباره می‌نویسد؟ چرا ارمنستان نخود آشی شده است که بزرگترهایش هم می‌دانند صد سال پیش دوران آن به سر آمده است؟ زبان فرانسه قرار است چه گرهی از مشکلات ارمنستان را باز کند؟

ارمنستان کمتر از سه میلیون جمعیت دارد، اما بیش از هشت میلیون ارمنی در کشورهای دیگر زندگی می‌کنند. همین موضوع در دعوای میان ارمنی‌ها و تُرک‌ها از طرف تُرک‌ها مطرح می‌شود که حوادث 24 آوریل 1915 در درجه اول به خاطر تهجیر اجباری ارامنه بود. در چنین شرایطی، بزرگترین خروجی دانشگاه فرانسه‌زبانی هم که تاسیس کرده‌اند، به مهاجرت بیشتر دامن خواهد زد. انبوه جوانان فرانسه‌دان ارمنی شرایط لازم برای مهاجرت آسان به کبک کانادا را خواهند داشت. از این تلاش و سرمایه‌گذاری هم چیزی نصیب کشور ارمنستان نخواهد شد.

در نشست کشورهای فرانسه‌زبان معمولاً رهبر کشور میزبان به فرانسه صحبت می‌کند. صحبت عادی به زبان به فرانسه از نیکول پاشینیان نخست‌وزیر ارمنستان در اینترنت یافت نمی‌شود. در ویدیوئی هم که از دیدار او با امانوئل مکرون منتشر شده است، به نظر می‌رسد در حد "بون‌ژوغ، کومان، سوه" هم قادر به مکالمه فرانسه نیست. تناقض عجیبی است، مکرون که برای نشست فرانکوفونی به ایروان رفته است، با میزبان این نشست به انگلیسی حرف می‌زند. پاشینیان برای مراسم یادبود شارل آزناور هم که به فرانسه رفته بود، به زبان ارمنی سخنرانی کرد. طبیعی هم هست، اغلب مقامات رسمی ارمنستان زبان فرانسه نمی‌دانند. در مقام مقایسه، در کشوری مثل لبنان، حتی آدمهائی در سطح حسن نصرالله هم اندکی زبان فرانسه می‌دانند.

اما در این مراسم نخست‌وزیر ارمنستان متن تمرین شده‌ای را قرائت کرد. سالهاست مقامات ارمنستان و جمهوری آذربایجان در هر نشست بین‌المللی به مسئله قره‌باغ اشغالی هم اشاره می‌کنند. در این سخنرانی هم نیکول پاشینیان آذربایجان را متهم کرد که حاضر نیست بر سر قره‌باغ اشغالی مذاکره کند. معلوم نیست جمهوری آذربایجان بر سر یک چهارم خاک اشغالی خود باید چه نوع مذاکره‌ای با ارمنستان داشته باشد، اما پاشینیان در این سخنرانی نام اصلی  بخشی از مناطق اشغالی یعنی "قره‌باغ"را به کار برد و از نامهای ساختگی پرهیر کرد.

همین اشاره به رابطه با آذربایجان و روابط بسیار دشوار ارمنستان با همه همسایه‌ها، حاکی از آن است که ارمنستان اهداف سیاسی مشخصی را از این برنامه و چنین برنامه‌هائی دنبال می‌کند. ارمنستان در منطقه و میان همسایگان عملاً تنها مانده است، و تشنه‌لبان دور جهان برای یافتن متحدانی در شأن تمدن و علائق ملت باستانی خود می‌گردد، تا شاید گره‌ای از انبوه مسائل مبتلابه را باز کند.

اندکی بررسی شواهد عینی و بسیار واضح نشان می‌دهد در وضعیت فعلی اتحاد ارمنستان با غرب، نه محقق خواهد شد، و نه اساساً در آینده دور هم محقق شدنی است. ارمنستان آب در هاون می‌کوبد، از اروپا و از فرانسه جز سر و صدا و تعریف و تمجیدهای فراوان و لابی‌گری برای تائید نسل‌کشی، چیزی نصیب ارمنستان نخواهد شد، نمی‌تواند هم بشود.

فرض کنیم ارمنستان در نزدیکی به غرب موفقیت‌های عملی و درخور توجهی هم کسب کند. اصلاً لازم نیست کسی در حد مسئول سیاست خارجی اتحادیه اروپا از روابط بین الملل سر در بیاورد تا بداند چنین دستاوردی هرگز دوام نخواهد آورد. مگر روسیه دست روی دست می‌گذارد تا از وسط کوهستانهای قفقاز کشوری خود را بغل اروپا بیندازد؟ روسها این اجازه را به اوکراین هم‌مرز اروپا نداده‌اند، آنوقت به ارمنستانی بدهند که تا خرخره وابسته به آنهاست؟

ارمنستان از چندین سو با تُرک‌ها همسایه است، به جز اندکی مرز مشترک با گرجستان، بیش از نود درصد همسایگان ارمنستان مناطق تُرک‌نشین است. ارمنستان قریب به یک چهارم خاک جمهوری آذربایجان را اشغال کرده است و عملاً در وضعیت نه جنگ و نه صلح با آذربایجان به سر می‌برد. با ترکیه مسئله دیرین 24 آوریل را دارد. با حکومت ایران رابطه بسیار خوبی دارد، اما این رابطه در بستر جوامع دو طرف کاملاً تصنعی است و مطلقاً قابل دوام نیست. در طرف ایران و به عمق صدها کیلومتر از مرز ارمنستان، تُرکان آذربایجانی زندگی می‌کنند که هیچ فرقی با آذربایجانی‌های آن سوی ارس ندارند. در یک ایران آزاد و دمکراتیک، چنین اجازه‌ای به دولت مرکزی داده نخواهد شد که با کشور اشغالگر پالوده بخورد.

در روابط بین‌الملل وقتی مستقیماً پای منافع روسیه در میان باشد، ارمنستان دقیقاً مثل مستعمره روسیه رفتار می‌کند. وقتی روسیه به طور یک جانبه و با قلدری کریمه را به خاک خود الحاق کرد، در مجمع عمومی سازمان ملل این الحاق به رای گذاشته شد. ایران و اسرائیل که روابط بسیار نزدیکی با روسیه دارند، در این رای‌گیری شرکت نکردند. چون حاضر نبودند روسیه را ناراحت کنند و در عین حال به چنین قلدری آشکاری مهر تائید بزنند. ارمنستان در این حد هم قدرت مانور نداشت و به نفع روسیه و الحاق کریمه رای داد.

یورش روسها به اوستیای جنوبی و آبخازیا هم بقدری شرم‌آور بود که حتی متحدان اصلی روسیه مثل بلاروس هم در این خصوص ساکت ماندند. هیچ کشور مستقلی تا کنون این دو جمهوری خودخوانده را به رسمیت نشناخته است. به گزارش آرمن پرس فعلاً رژیم اشغالگر بشار اسد این دو جمهوری را به رسمیت شناخته است، دشوار بتوان این رژیم را حکومت یک کشور فرض کرد.

گرچه ارمنستان هنوز این دو جمهوری خودخوانده را به رسمیت نشناخته است و از تمامیت ارضی گرجستان حمایت می‌کند، اما در عمل مواضعی اتخاذ می‌کند که با ابتدائی‌ترین اصول انسانی و حق همسایگی منافات دارد.

در آبخاریا منطقه‌ای به نام جاواختیا وجود دارد که جمعیت قابل توجهی از ساکنان این منطقه  ارمنی است. این ارامنه در زمان استالین به این منطقه کوچ داده شده‌اند. ارامنه جاواختیا در پارلمان و نهادهای حکومتی آبخازیا حضور فعالی دارند. در عین حال این بخش از جمعیت ارمنی، با ارامنه قره‌باغ اشغالی هم رابطه بسیار نزدیکی دارند. شایان ذکر است که از قبل از روی کار آمدن پاشینیان و دولت جدید ارمنستان، حکومت ارمنستان عملاً تحت نفوذ افراطی‌های قره‌باغ بود.

در جریان جنگ روسیه با گرجستان، بسیاری از شهروندان گرجی آبخازیا از خانه و کاشانه خود آواره شدند. گرجستان چندین بار این موضوع را در سازمان ملل مطرح کرده است و خواهان بازگشت آوارگان شده است. از جمله کشورهای معدودی که با این خواست ابتدائی و انسانی، همواره مخالفت می‌کند، ارمنستان است. دشوار بتوان نظیری برای این رفتار یافت که کشوری در حق شهروندان همسایه خود مرتکب شود. مجموعه این سیاست‌ها تاثیر بسیاری مخربی بر روابط گرجستان و ارمنستان گذاشته است.

با این حساب ارمنستان در مخمصه‌ای گیر افتاده است که از همه طرف خود را در محاصره می‌بیند. با روسیه مرز مشترک ندارد. تنها روزنه ممکن گرجستان بود که ارتباط ارمنستان با این کشور خیلی بهتر از ترکیه نیست. میان همسایگان تنهای کشوری که با ارمنستان رابطه خوب دارد جمهوری اسلامی ایران است که داستان آن هم چیز دیگری است.

اگر نیک بنگریم، ارتباط ارمنستان با روسیه هم داستان دیگری دارد، این اتحاد هم از سر ناچاری است. ارمنی‌ها هم مثل ایرانی‌ها و مثل گرجی‌ها و مثل اوکراینی‌ها هیچ دل خوشی از روسها ندارند و آرزوی آنها روابط عمیق‌تر و مستحکم‌تر با غرب است. اگر کسی اندکی با جامعه ارمنی آشنا باشد، به راحتی این نکته را درخواهد یافت.

چرا ارمنستان در چنین وضع آشفته‌ای است؟ متحد روسیه است، اما دل در گرو اروپا و فرانسه دارد. علیه خواست مشروع و انسانی گرجستان یعنی تنها همسایه مسیحی خود در نهادهای بین‌المللی طوری رای می‌دهد که گوئی دشمن خونی مردم گرجستان است. رابطه با ایران هیج عمق استراتژیکی برای این کشور ندارد. با آذربایجان و ترکیه هم ناگفته پیداست چه رابطه‌ای دارد. به آبهای آزاد هم راه ندارد. ارمنستان سرگردان است.

این سرگردانی و آشفتگی، بی‌ارتباط به تاریخ سیاسی ارمنستان نیست. اگر کسی یکی دو کتاب در خصوص تاریخ ارمنستان و ملت ارمنی بخواند، به راستی تحت تاثیر تمدن ارمنی قرار می‌گیرد. اما وقتی پای سیاست به میان می‌آید، همین خواننده شگفت‌زده می‌شود که چرا ارمنی‌ها در طول تاریخ غمبار خود این اندازه به بیراهه رفته‌اند؟ چرا هیچ وقت هیچ تصمیم سرنوشت‌ساز و درست و منطقی و مفید و در عین حال عملی نگرفته‌اند؟ چرا هیچ وقت قادر نبوده‌اند دوست و دشمن و شریک واقعی خود را درست تشخیص بدهند؟

فرانکوفونی‌بازی هم از جمله همین بیراهه‌هاست، به فرنگستان هم منتهی نخواهد شد، فقط به توهم امروزی‌بودن دامن خواهد زد. به وضوح مشخص است که آب در کوزه و ارمنستان بی‌جهت گرد جهان می‌گردد، کلید جادوئی حل مشکلات این کشور و مردم بسیار مستعد آن، فقط در یک نقطه از جهان واقع در وسط خاک تُرکستان است : قره‌باغ

***

محمد قائد در کتاب "ظلم جهل و برزخیان زمین" و در فصل "سه روزی که ایران را همچنان تکان می‌دهد" و در وصف رفتار خُرده‌فرهنگ‌های ایرانی می‌نویسد : «خرده‌فرهنگ‌های ایران به طور سنتی شکست از قدرت خارجی را به سازش در میان خود، که معمولاً حمل بر شکست و تسلیم در برابر خرده‌فرهنگ‌های رقیب می‌شود، ترجیح می‌دهند : شکست از دشمن عظیم، افتخارآمیزتر از سازش با رقیب حقیر است»

گوئی این مسئله فرمولی است که در سطح کلان و حتی در سطح کشورهای منطقه و حتی برای برای دوستی و دلبری هم صادق است.  صدها سال است ملل منطقه عملاً هیچ دستاورد درخور توجهی برای تمدن فعلی بشر نداشته‌اند. از طرف دیگر غرب نقطه پرگار همه تحولات و دستاوردها و مناسبات فعلی جهان است. به نظر می‌رسد بسیاری از ملت‌های این منطقه هم هر کاری از دستشان بیاید، برای دلبری از غرب و کشورهائی مثل فرانسه می‌کنند، اما قادر نیستند کوچکترین گامی برای حل مشکل خود با همسایه‌ای بردارند که صدها سال با آن تاریخ مشترک دارند.

رهبران ارمنی قرنی است برای حل بحرانهای ملت خود سُرنا را از سر گشاد آن می‌زنند. الان هم با همسایه دیوار به دیوار به کینه و نفرتی دامن می‌زنند که هیچ عمق تاریخی ندارد، اما در هزاران کیلومتر دورتر و از میان از ما بهتران دنبال متحدانی می‌گردند که نه شباهتی به آنها دارند، و نه تاریخ مشترکی با آنها دارند. ارمنستان یک کشور کاملاً شرقی است. گرچه ارمنستان مسیحی است، اما کلیسای ارمنی هم شرقی و کاملاً مستقل از کلیساهای غربی و حتی کلیسای روسیه است.

نظرم را به تفصیل در خصوص 24 آوریل در این مطلب نوشتم، در اینجا به طور مشخص می‌خواهم از رابطه دیرین اهالی آذربایجان با ارمنی‌ها بنویسم. دشوار بتوان جائی در این منطقه یافت که ارمنی‌ها در طول تاریخ پر فراز و نشیب خود به اندازه آذربایجان در آنجا راحت و آسوده بوده باشند. با اینکه آذربایجان فاجعه جیلولوق را هم پشت سر گذاشته است، اما در هیچ شهر آذربایجان از اورمیه تا تبریز تا باکو مطلقاً مقوله‌ای به نام ارمنی‌ستیزی محلی از اعراب نداشته است.

نه تنها در تاریخ آذربایجان، ارمنی‌ستیزی کُلّهم بی‌معنی است، بلکه و بعضاً با ارمنی‌دوستی غیرمتعارف هم مواجه هستیم. با کمال تاسف هرگز شاهد چنین علاقه‌ای به یهودیان آذربایجان نبوده‌ایم. تُرک‌های آذربایجان در هر فرصتی ارمنی‌ها را با خود همراه کرده‌اند. وقتی اصفهان پایتخت صفویه شد، شاهان صفوی جمعیت بزرگی از ارمنی‌ها را با احترام به اصفهان بردند تا از صنعت و هنر آنها استفاده شود. منطقه جلفا در اصفهان و کلیسای وانک یادگار آن دوران است.

واقعاً عجیب است، ارمنستان هیچ تلاشی برای پایان دادن به اشغالگری و ترمیم رابطه با چنین همسایه‌ای و چنین مردمی که در طول تاریخ بهترین رابطه را با آنها داشته‌اند، نمی‌کند، اما در آن سوی آبها و در قاره دیگر دنبال متحدانی می‌گردد که هیج کار اساسی هم از آنها بر نمی‌آید.

اگر مسئله قره باغ حل شود، ارمنستان عملاً از سلطه روسیه رها خواهد شد. دوستان و متحدان خود را بر اساس منافع خود در منطقه انتخاب خواهد کرد. با آذربایجان و ترکیه هم به تدریج روابط بهتری برقرار خواهد کرد. اما شگفت اینکه منافع و آرزوهای میلیونها ارمنی در ارمنستان و جهان، به سرنوشت چند هزار ارمنی ساکن در قره‌باغ وسط خاک آذربایجان گره خورده است.

مگر همه ملت‌های جهان همه مشکلات هم‌تباران خود را در هر نقطه از جهان توانسته‌اند کامل حل کنند که ارمنستان از این قافله عقب مانده باشد؟ این همه کشور تُرک و مسلمان، چه کاری توانسته‌اند برای ایغورهای مسلمان در چین بکنند؟ این در حالی است که رفتار آذربایجان با ارمنی‌ها با رفتار چین با ایغورها، مطلقاً قابل مقایسه نیست و توهین به آذربایجان است. حتی اگر با یک دید بسیار بدبینانه و آذربایجان‌ستیزانه هم به مسئله بنگریم، سؤال اینجاست که در دنیای امروز و با انبوهی از روابط بسیار گسترده جمهوری آذربایجان با همه جهان، آذربایجان چه کار خطرناک و غیرانسانی می‌تواند با ساکنان ارمنی قره‌باغ بکند؟ چرا ارمنستان سرنوشت و آرزوی میلیونها ارمنی را برای داشتن کشوری آباد و مرفه، در گرو عصبیت قبیله‌ای چند هزار ارمنی داشناکی قرار داده است که ملتی متمدن و مستعد را گروگان کینه‌های قومی خود قرار داده‌اند؟

ارمنی‌های قره‌باغ در زمان اتحاد شوروی جمهوری خودمختار خود را در داخل خاک جمهوری آذربایجان داشتند. اکنون هم چنین مدلی قابل پیاده شدن است. جمهوری آذربایجان هم با حق خودگرانی ارمنی‌های کشور خود مشکلی ندارد. استقلال منطقه ارمنی‌نشین قره‌باغ از آذربایجان، تقریباً امری نشدنی است و در روابط بین‌الملل هم سابقه ندارد. چون این منطقه در وسط خاک آذربایجان است و این استقلال چیزی نظیر استقلال استان سمنان از ایران خواهد بود. تجربه واتیکان هم تجربه یک ملت نیست.

بهترین مثال برای نشان دادن عمق رابطه تاریخی و مسالمت آمیز دو ملت، همین جنگی است که منجر به اشغال خاک آذربایجان شده است. علیرغم اشغالگری وسیع ارمنستان، در بستر هر دو جامعه اساساً میل به جنگ وجود ندارد. فی‌الواقع به جز چند هزار خروس جنگی داشناکی در قره‌باغ اشغالی، هر دو ملت می‌دانند که اهل جنگ ویرانگر با هم نیستند. از این منظر شاید دو جمهوری آذربایجان و ارمنستان را بتوان استثنائی در جهان دانست، وقتی سرمایه‌گذاری وارد باکو یا ایروان می‌شود، تنها نگرانی که ندارد جنگ است.

طی سالهای گذشته میلیاردها دلار سرمایه از سراسر جهان جذب جمهوری آذربایجان شده است، اغلب شرکتهای بزرگ جهان در باکو دفتر دارند، حتی در تصور سرمایه‌گذاران و مردم این شهر هم چیزی به عنوان آزار و اذیت یک گروه مخفی و مسلح مورد حمایت ارمنستان وجود ندارد، که مرتکب خرابکاری بشوند و امنیت شهر را به هم بزنند و سرمایه‌گذاران را فراری دهند.

برای همین نشست فرانکوفونی که در ایروان برگزار شد، لابد تدابیر امنیتی بالائی در نظر گرفته شده است. رهبران زیادی از جمله رئیس‌جمهور فرانسه و نخست‌وزیر کانادا در ایروان بودند. تأمین‌کنندگان امنیت به تنها چیزی که فکر نمی‌کرده‌اند، اخلال یک گروه خرابکار مورد حمایت ضمنی آذربایجان  بوده است.

تا کنون شنیده نشده است دولتهای دو کشور آذربایجان و ارمنستان، مخالفان داخلی خود را متهم بکنند که از کشور متخاصم رهنمود می‌گیرند. در اعتراضات اخیر ارمنستان حتی یک خبر هم منتشر نشد که آذربایحان بخشی از معترضان را تحریک می‌کند. باید در نظر داشت که دولت قبلی ارمنستان کاملاً تحت نفوذ اشغالگران قره‌باغ بود که نفرت عمیقی از آذربایجان دارند.

فقط کافی است این وضعیت استثنائی آذربایجان و ارمنستان، که یکی خاک دیگری را اشغال کرده و بعضاً درگیرهای نظامی هم در خط مقدم جبهه با هم دارند، با روابط پرتنش ایران و عربستان سعودی، هند و پاکستان، فلسطینی‌ها و اسرائیلی‌ها و ایران و عراق زمان صدام مقایسه شود. در ایران، و در پی حوادث بعد از انتخابات 88، احمد جنتی دبیر شورای نگهبان گفته بود سندی را به دست آورده که نشان میدهد دولت امریکا از طریق سعودی یک میلیارد دلار به میرحسین موسوی و مهدی کروبی پول داده است.

***

همانقدر که سیاست‌های رهبران ارمنی روز به روز مسائل این کشور با همسایگان خود را پیچیده‌تر می‌کند، جمهوری آذربایجان رویکردی بسیار جهانی و حساب شده دارد. جمهوری آذربایجان جنگ را باخته است و بیش از بیست درصد خاک این کشور در اشغال ارمنستان است، اما عملاً همین اشغال را به فرصتی تبدیل کرده است تا ارمنستان را از همه معادلات ممکن منطقه کنار بگذارد.

جمهوری آذربایجان با تمام کشورهای جهان و منطقه بهترین رابطه را دارد. با حامی اصلی ارمنستان یعنی روسیه هم روابط بسیار خوبی دارد. حکومت ایران گرچه دل خوشی از جمهوری آذربایجان ندارد و بیشتر طرف ارمنستان است، اما با همه اینها، هیچ تنشی میان جمهوری آذربایجان و ایران وجود ندارد.

جمهوری آذربایجان در پی فرانکوفونی و این تاریخ‌سازی‌ها نیست، اما بهترین رابطه را با اروپا و امریکا دارد. جمهوری آذربایجان با اسرائیل هم رابطه بسیار خوبی دارد، در عین حال با همه کشورهای عربی رابطه برادرانه دارد.

جمهوری آذربایجان بزرگترین و استراتژیک‌ترین ابرپروژه‌ها منطقه را پیش می‌برد. یوروویژن و اولین المپیک اروپائی را برگزار کرد. باکو به مهمترین کلان‌شهر قفقاز تبدیل شده است. خطوط انتقال نفت و گاز به اروپا با محوریت جمهوری آزدبایجان، حریف اصلی صادرات روسیه به اروپاست. روز به روز بر نقش و اهمیت حیاتی این کشور افزوده می‌شود، آذربایجان در ازمیر ترکیه پالایشگاه بسیار بزرگی می‌سازد. اما هیچ قدرت دیگری از جمله روسیه، نگران توسعه آذربایجان نیست. سیاست خارجی این کشور بسیار بی‌حاشیه است.

آذربایجان خط آهن مهمی از باکو تا شرق ترکیه کشید، گرجستان را در مسیر این پروژه قرار داد و ارمنستان را کاملاً حذف کرد. گرجستان که خود با روسیه مسئله دارد، منافع زیادی از این طرح خواهد برد و عملاً همیشه متحد آذربایجان باقی خواهد ماند.

بزرگترین برنده معاهده اخیر خزر هم جمهوری آذربایجان است. هر چه از بستر دریا از شرق به غرب منتقل شود، از مسیری عبور خواهد کرد که سرمایه‌گذار اصلی آن جمهوری آذربایجان است. به زودی بخش مهمی از صادرات چین به اروپا از این مسیر عبور خواهد کرد.

آذربایجان توانسته مسائل متناقض و بعضاً کمرشکن را به خوبی مدیریت کند و با همسایه‌های ذاتاً مسئله‌دار خود کمترین مسئله را داشته باشد. در عین حال کشور بسیار بی سر و صدائی هم هست، در صفحه اول روزنامه‌های جهان چندان نامی و سر و صدائی از آذربایجان نیست. گرچه خاک اشغال شده این کشور از منظر حیثیتی برای آذربایجانی‌ها بسیار دردناک است، اما رهبران آذربایجان از منظر اخلاقی و سیاسی و اقتصادی و چشم‌انداز استراتژیک آینده، همه چیز را به نفع کشور خود پیش می‌برند.

حیدر علی‌اف سیاستمداری بسیار زیرک و باهوش و کهنه‌کار بود. خوب فهمیده بود که این ارمنستان را باید را به حال گذاشت تا یکی دو نسل بگذرد و کم کم به خود آیند و متوجه بشوند جغرافیا را نمی‌توان تغییر داد و ارمنستان را به مرز فرانسه منتقل کرد.

ارمنستان با ظاهری مدرن و اروپائی در آرزوی فرانسه است، اما با انبوهی از گرفتاری‌های خودساخته و قرن نوزدهمی، حالا حالاها گرفتار روسیه باقی خواهد ماند. مگر اینکه با مهمترین همسایه خود مهمترین مسئله‌اش را عادلانه حل و فصل کند و رو به آینده داشته باشد.