۱۳۹۱ آبان ۱۰, چهارشنبه

واگنهائی که خالی می رفت



سال 1368 برای اولین بار در ایران سیستم فروش بلیط قطارها مکانیزه شد. مدیر و طراح و مجری این طرح مهندس همایون حریری یکی از بهترین و باسوادترین مهندسان کشور بود. در عرصه نرم افزار و سیستمهای کاربردی ایشان فردی شناخته شده و از سهامداران و بنیانگذاران اصلی شرکت همکاران سیستم هستند. با امکانات آن زمان و سیستم عامل داس و فایل سرور ناول نت ویر و بدون بانکهای اطلاعاتی امروزی، اجرای کاری با ماهیت آنلاین و مبتنی بر شبکه، واقعا کارستان بود.
این سیستم اواخر پائیز 68 افتتاح شد. سعی شده بود مشکلات اجرائی در ایام کم سفر برطرف شود. راه آهن چند نفر دستیار برای پروژه استخدام کرد که کارهای پشتیبانی سیستم و آموزش به بلیط فروشها و اپراتورها را انجام دهند، یکی از این دستیاران من بودم. من و دوستی دیگر خیلی خوب در این کار پیشرفت کردیم و عملا به دستیاران اصلی مهندس حریری تبدیل شدیم. همکاری ما گسترده تر شد و بعداً در شرکت همکاران سیستم ادامه یافت.
اشکالات اولیه سیستم به مرور بر طرف می شد. ما هم با جزئیات بیشتر آشنا می شدیم. آقای حریری از پیشرفت من و دوستم خوشحال بود. بعد از چند ماه به ندرت به ایشان مراجعه می کردیم و عموماً از عهده راهبری و رفع اشکالات بر می آمدیم. چند ماه بعد و در اوج شلوغی، متوجه اشکالی در سیستم شدم. توان من و دوستم مشکل گشا نبود. مهندس حریری را در جریان گذاشتم و ایشان در سالن فروش بلیط و پای فایل سرور و میان صدها مسافر، ناچار از تریس برنامه شد. اشکال در تشکیل قطار بود.
قطار در مسیر بین ایستگاههای تشکیلاتی مثل تهران و تبریز تشکیل می شود. ایستگاههای بین راهی  فقط توقف دارند و مبداء و مقصد محسوب نمی شوند. این میان دو استثناء وجود داشت : مراغه و اندیمشک. در آن تاریخ این دو ایستگاه هم تشکیلاتی بودند و هم ایستگاه بین راهی برای قطارهای تهران تبریر و تهران اهواز محسوب می شدند. ضمن ردیابی اشکال، متوجه اشکال مهمتر دیگری شدیم. واگن قطار درجه یک، برای ایستگاههای تشکیلاتی بین راه، در مسیر دو ایستگاه تشکیلاتی دیگر، اساساً تشکیل نمی شد. یعنی در دو مسیر تبریز و اهواز، برای واگنهای مراغه و اندیمشک سیستم بلیتی نمی فروخت. اما در عمل و عالم واقع، چنین واگنهائی وجود داشت و به قطار متصل بود. بلافاصله این سوال پیش آمد، چرا در چند ماه گذشته کسی چیزی نگفته؟ یعنی در تمام این مدت با این همه مسافر آواره، این دو واگن خالی می رفته؟ مگر چنین چیزی امکان دارد؟
اشکال را برطرف کردیم. جالب اینجاست بعد از آن نیز کسی چیزی نگفت. یعنی فروختن و یا نفروختن یک سالن درجه یک با هشت کوپه چهار نفری و 32 مسافر، هیچ انعکاسی در این سازمان عریض و طویل نداشت؟ اگر ما به طور تصادفی و در حال بررسی مشکلی دیگر، متوجه اشکال کارمان نمی شدیم، این دو واگن همچنان خالی می رفت؟ کسانی که با قطار مسافرت کرده اند، می دانند که قطار  ماموران رستوران و پلیس و کلی خدمه دارد. از همه مهمتر، رئیس قطاری دارد که اختیارات اصلی در دست اوست. باور کردنی نیست که آنها یک سالن خالی را طی چند ماه ندیده باشند. اطلاع دقیقی ندارم که این دو واگن در عالم واقع چه سرنوشتی پیدا می کردند. اما به راحتی می توان حدس زد که فقط در نرم افزار ما خالی می رفتند.

۱۳۹۱ آبان ۵, جمعه

کشاورزی حرفه ای، قربانی خاموش اقتصاد نفتی


در حال حاضر یک هکتار شالیزار در تالش گیلان که از جمله کیفی ترین زمینهای تولید برنج ایران است، از شصت تا صد میلیون تومان معامله می شود. بسته به موقعیت زمین و دسترسی به آب سطحی و میزان شبنم و راه مناسب، قیمت متغیر است. بدیهی است، زمینهای نزدیک محلات و یا جاده های بین شهری که استعداد تجاری دارند، با مکانیزم کاملا متفاوتی قیمت گذاری می شود.
در بهترین حالت از یک هکتار زمین سه و نیم تن برنج مرغوب هاشمی قابل استحصال است. اگر به قمیت مناسب فروخته شود، حداکثر ده میلیون تومان ارزش خواهد داشت. و اگر هزینه های مشهود را از آن کم کنیم، پنج میلیون تومان سودی خواهد بود که کشاورز می تواند روی آن حساب کند. آن سرمایه و این درآمد، هیچ تناسبی با هم ندارد.
در گیلان به ندرت خانواده ای را میتوان یافت که یک هکتار زمین داشته باشد. زمینها مدام در حال تقسیم بین وراث و کوچک شدن هستند. با این اوصاف، ارقام مذکور بیانگر بهترین شرایط است. در این مناطق درآمد سالانه خانوارهای گیلانی از شالیزار، به طور متوسط از دو میلیون تومان و تامین برنج مصرفی سالیانه خانواده بالاتر نمی رود.
شهرنشینان از قیمت بالای برنج شکوه دارند، الویت دولتها  نیز همواره ساکت ماندن شهرهای بزرگ بوده است. واردات بی رویه از محل ثروت نفتی، شهری را ساکت می کند اما غم انگیزترین فاجعه را برای کشاورزی در یکی از حاصل خیزترین مناطق ایران به بار آورده است : «در گیلان به ندرت می توان حتی یک کشاورز حرفه ای پیدا کرد!.» اگر هم کسی یافت شود که انحصارا درآمد او از کاشت و برداشت برنج باشد، بدون تردید زندگی بسیار فقیرانه ای دارد. نهادهای ناظر برای حفظ چنین زمینهای مرغوبی، قانون "تسطیح اراضی" را اجرا کرده اند که تبدیل کاربری را بسیار دشوار می کند. ممکن است برای ما که عاشق برنج مرغوب شمال و شالیزارهای زیبای آن هستیم، طرح خوبی باشد ولی زمینداران عملا هزینه ای را پرداخت می کنند که در نهایت هیچ منفعتی برای آنها ندارد. گرچه اهل فن راه دور زدن آن را بخوبی می دانند.
 آب و هوای غرب گیلان، مثل مازندران برای مرکبات مناسب نیست. تنها گزینه ممکن که زیاد هم متداول شده، کیوی است. در آمد کیوی پس از به بار نشستن، حدوداً ده برابر شالیزار است. کدام کشاورز عاقلی که توان سه سال سرمایه گذاری را داشته باشد از آن صرفنظر خواهد کرد؟ نمی دانم کیوی غرب گیلان در مقایسه با سایر نقاط جهان، دارای چه کیفیتی است، اما همه می دانند که برنج این مناطق کم نظیر و شهرت جهانی دارد.
شهر ارومیه معروف به شهر انگور بود. همین پروسه در قبل از انقلاب شروع  و بعد از انقلاب قریب به اتفاق باغات انگور را نابود و با باغ سیب جایگزین کرد. کیفیت انگور ارومیه زبانزد خاص و عام است. اما به جزء مناطق خاص و کوهستانی آن، سیب ارومیه در نهایت درجه دو محسوب می شود. انگور محصولی است که بیشترین کاربری آن در ساخت مشروبات الکلی است. قبل از انقلاب کشاورزانی که محصول خود را به چنین کارخانجاتی می فروختند، درآمد نسبتاً مناسبی کسب می کردند، ولی حال و روز خوشی در انظار روستائیان نداشتند. وضعیت بعد از انقلاب، همان قدرت مانور مختصر اما غیر شرعی را هم از کشاورزان گرفت و نتیجه نابودی باغات انگور شد. تصور کنید روزی در رودبار و منجیل کشت مثلا انار، مقرون به صرفه تر از زیتون باشد. در کجای ایران زیتون رودبار به بار خواهد نشست؟
کشاورزی و کشاورز در ایران قربانی خاموش اقتصاد نفتی است که ساکت نگه داشتن مصرف کننده شهری، بالاترین اولویت آن است. کشاورزان هیچ نهاد صنفی، حتی در سطح حداقل های کارگران را هم ندارند. از حقوق خود کاملا بی اطلاعند. من سالهاست در مناطقی به آنها رفت و آمد دارم شاهد این معضل بزرگ هستم که کشاور قیمت تمام شده و سود و زیان خود را با چیزی شبیه به این فرمول، ساده سازی کرده است : «ده هزار تومان دادم بذر، صد هزار تومان فروختم، پس نود هزار تومان سود کردم!!» بیمه، استهلاک، بازنشستگی، حوادث غیر مترقبه، بیکاری، از کارافتادگی، هیچکدام در محاسبات کشاورز راه ندارد و کاملا نامشهود است. سود حاصل از این ندانستنهای وحشتناک، تماما نصیب مصرف کننده شهری است که کاملا بی خبر از این معضلات است. ثروت ایران فقط از نفت نیست، از مفت و مجانی کار کردن خصوصی ترین بخش اقتصاد ایران، یعنی کشاورزی هم هست.
در دومین اقتصاد بزرگ اروپا که هم میراژ و ایرباس تولید و هم بیشترین و بهترین شراب دنیا را صادر می کند، کشاورزان همچنان از مالیات دهندگان شهری سوبسید دریافت می کنند. در اینجا نه تنها کسی از افزایش قیمت محصولات کشاورزی خوشحال نمی شود، بلکه دولت را به واردات بیشتر هم تشویق می کنند تا بلکه سریعتر زمینهای مرغوب کشور نابود شود.

۱۳۹۱ آبان ۴, پنجشنبه

دموکراسی، عارضه عوام فریبی هم دارد

انتخابات سال 2000 امريكا میان ال گور دموكرات و جرج دبلیو بوش جمهوری‌خواه بود. ال گور نماينده بخش باسواد و لیبرال جامعه امریکا بود. در زمان معاون اولی بيل كلينتون بيشترين تمركز خود را روی تكنولو‌ژی پيشرفته و اينترنت گذاشته بود. بعدها فيلم موفقی در خصوص گرمايش زمين ساخت و بطور مشترک با موسسه IPCC جایزه صلح نوبل را برد. اما جرج بوش احتمالا از فلسفه مک دونالد هم چیزی نمی‌دانست، ولی در عوض ختم روزگار بود. در انتخابات مقدماتی جمهوری‌خواهان، وقتی از او پرسیدند از میان فلاسفه سیاسی و سایر گرایشهای فلسفی به کدام دسته تعلق خاطر بیشتری دارد، با اعتماد به نفس بسیار بالائی جواب داد : عیسی مسیح!
هشت سال رياست جمهوری جرج بوش نشان داد كه او حتی از فلسفه مسيحيت هم چندان سر در نمی آود. اما آن جواب عوام فريبانه به مراتب از جوابهای درست و حسابی و متمدنانه ال گور تاثير گذارتر بود. جرج بوش چشمداشتی به آراء باسوادان جامعه نداشت. او قشری را هدف قرار داده بود كه همين جواب بیراه را طلب می كرد. موفق شد علاوه بر آراء سنتی جمهوری خواهان، بخش قابل توجهی از مسيحيان بنياد گرای امريكا را به خود جذب كند. به صورت ناپلئونی و با اتکاء بر آرای الکترال بیشتر، رئیس جمهور شد و تمام اندوخته های دوران موفق بیل کلینتون را بر باد داد.
سال 1384 كه پديده محمود احمدی نژاد به ايران و جهان معرفی شد، براي بخش باسواد و شهرنشين و مدرن جامعه ايران، او در محترمانه ترين حالت فقط يك جوك بود كه حرفهای بامزه ای می زد. سال 88 نيز تقریباً وضع به همين منوال بود. گذشته او  برای عموم جامعه ناشناخته بود. با تکیه بر همین ناشناختگی چنان به شكاف فقير و غنی دامن زد كه انگار مسئولیت اصلی تمام اين بدبختیها متوجه رقیب اوست. رقیبی که بیست سالی دور از قدرت بود. جوانان او را نمی شناختند و باید منتقدین خود را قانع می کرد ارتباطی با اصحاب کهف ندارد، گرچه به نقاشی و معماری مشغول بوده ولی فضای سیاسی کشور را رصد می کرده است. در کنار این معضل، حاميان احمدی نژاد كه اكنون به زبان بازبانی ابراز ندامت می كنند و مثل كفتر از کرده خود پشيمان هستند، دست او را باز گذاشتند كه سهام عدالت هشتاد هزارتومنی هم پرداخت كند. نتيجه دقيق انتخابات را نمی دانيم ولی شكی نيست كه آراء او بسی فراتر از ناطق نوری در دوم خرداد هفتاد و شش بود. ناطقی كه نه تنها نظام تمام قد پشت او ايستاد، بلكه علمای قم اصلح اصلح گویان به نوبت در تلويزيون ظاهر می شدند و تكليف شرعی مردم را يادآوری می كردند.
به هر حال دموكراسی همين است. هم عوام دارد و هم خواص. طی دويست سال گذشته متفكرين بزرگ تمام تلاش خود را كرده اند كه عوام فريبی را در اين روش به حداقل برسانند، ولی به نظر می رسد هرگز از بين نخواهد رفت. امریکائیها درسهای فراوانی از جرج بوش گرفتند. ميت رامنی تقریبا نسخه مورمون جرج بوش است. باراك اوباما رئیس جمهور كاردان و باسوادی است که موفق شده طی چهار سال جهانی را با سیاستهای خود هماهنگ کند. اما سیاستهای ویرانگر جرج بوش را به همین راحتی نمی توان جبران کرد، دولت او و عملکرد او و معضل بی کاری همچنان استعداد عوام فریبی دارد. طوری که میت رامنی در جلسه خودی ها از فقرای جامعه رسماً فاصله می گیرد، ولی در علن قول ایجاد میلیونها شغل به آنها می دهد.

مناظره آخر اين دو را بی بی سی فارسی به تفصیل پخش کرد. این مناظره نشان داد كه حزب دموكرات چه درسهائی از انتخابات گذشته گرفته است. باراك اوباما در كمال خونسردی، فرصت كوچكترین عوام فريبی را به ميت رامنی نداد. او را كاملا جدی گرفت و با تفرعن به بی سوادی و بی اطلاعیش تلخند نزد. تناقضهای سخنانش را بگونه ای يادآوری كرد که همه قادر به درک آن باشند. اجازه نداد دولت او را غیرمسئولانه مورد حمله قرار دهد. او را مجبور كرد از گفته هایش دفاع كند. ميت رامنی گرچه کاملا ملاحظه می کرد و بی گدار به آب نمی زد تا چپ و راست دچار اشتباه شود و مانند گذشته به پريشان گوئی بیفتد، ولی باز اشتباه فاحشی کرد. چالش اصلی امریکا در خاورمیانه، ایران و سوریه و قضیه فلسطین است. اما میت رامنی تصور می کرد تنها راه دسترسی ایران به آبهای آزاد، سوریه است! ایران و تنگه هرمز سالهاست که در صدر اخبار جهان است. جناب رئیس جمهور آینده، نقشه خاورمیانه را هم ندیده بود.
اما در ایران از هشت سال گذشته چه تجربه هائی اندوخته شده است؟ به نظر من در همچنان بر همان پاشنه می چرخد. لازم نیست خیلی دنبال دلیل بگردیم، صحبت از عنصر فرصت سوزی مثل محمد خاتمی، گواه همه چیز است. ديروز متوجه شكاف فقير و غنی نشدیم كه با استادی تمام شکاف  سازان و فقیر پروران به آن دامن مي زدند، امروز هم متوجه شکافهای دیگر نخواهیم شد. ایران شكافهای عميق و بزرگ ديگری دارد که شكاف فقير و غنی در مقابل آن به مراتب كوچكتر است.

۱۳۹۱ مهر ۱۹, چهارشنبه

پاکستان چگونه کشوری است؟


ما در کشور خودمان هزاران درد بی درمان داریم. در روز روشن و با لباس فرم، مرتکب فعلی می شوند و می گویند شایعه و حتی کار بی بی سی بود. با صدا و تصویر در حضور یک روحانی بلند پایه، منبر هاله نور می روند و بعد ادعا می کنند دشمنان مونتاژ کرده اند. حاکمان، خود هفتاد و دو فرقه اند و همه همدیگر را به دزدی و دیکتاتوری متهم می کنند و به دادگاه سه هزار میلیاردی و زمین خواری می کشانند، اما به ما که می رسند و یا خارج که می روند، می گویند آزادترین و عادلترین کشور جهانیم و و و و.... با همه این معضلات جانکاه سالهاست عجین هستیم. هر کدام از آنها به تنهائی می توانست یک مملکت را بر باد دهد. وقتی هم با یک غیر ایرانی که کشورش اندکی حساب و کتاب دارد، صحبت می کنیم، هاج و واج می ماند که ایران دیگر چگونه کشوری است؟ با این اوصاف و با این اوضاع خودمان که عالم و آدم در آن مانده اند، منِ ایرانی در این پاکستان مانده ام که این دیگر چگونه کشوری است!؟

 تفسیر هر کاریکاتوری که در دانمارک کشیده شد، چندین جسد و چند ده دمپایی پلاستیک رها شده در کف خیابانهای کراچی و اسلام آباد بود. فیلمی مضحک و توهین آمیز و مشکوک در امریکا ساخته می شود، پاکستانی ها مسابقه مرگ راه می اندازند، چرا؟ مگر پاکستان وکالت انحصاری دنیای اسلام را دارد؟ شبه جزیره عربستان این همه غیرت دینی ندارد که این هندی های تازه مسلمان دارند. عربها، ایرانی ها را مسلمان کردند و بعد ترکها مسلمان شدند و چند صد سال بعد سلسله های تُرک اسلام را به شبه جزیره هند بردند. حالا چرا این همه  کاسه داغتر از آش شده اند؟ بدون هیچگونه ملاحظه ای باید گفت :  بئله دیگ بئله چغندر! پاکستان باید هم همینطور باشد.

پاکستان فاقد هویت ملی است. تمام هویت آن در ضدیت با هند تعریف شده است. بنیانگذار این کشور، محمدعلی جناح، از مشکوک ترین سیاستمداران جهان است. حتی نام این کشور نیز به معنای کشور پاکان، در تقابل با هند، و بدون هیچ ابهامی حاوی نفرت از همسایه ناپاک! است. این کشور از چند ایالت که نه زبان و نه فرهنگ مشترکی دارند، تشکیل شده است. به سند و پنجاب و بلوچستان و وزیرستان، می توانست مثلا تاجیکستان هم اضافه شود، این اندازه به همدیگر بی ربطند. اگر بنا بر جدائی از هند بود، هر کدام از آنها باید یک کشور مستقل می شدند.
پاکستان فاقد زبان ملی است. اردو زبانی به غایت ساختگی است که از ریشه هندو، اما در ضدیت با آن جعل شده است. فرض کنید ایران باستان از هم نمی پاشید و مردم آن زرتشتی و همه فارسی زبان باقی می ماندند. بیست درصدی هم مسلمان می شدند و بعداً آن بیست درصد آهنگ جدائی می کردند و همان فارسی را با نود پنج درصد لغات عربی به کار می گرفتند و اسمش را می گذاشتند موردو!!. اردو از این مثال هم عجیب تر است. اردو همان هندوست و همان ساختار را دارد، اما با انبوه لغات عربی و فارسی و ترکی، شکل هندی خود را از دست داده است. خود اردو نیز کلمه ای ترکی است. زبان اردو، در اردوگاه لشگریان ترک حاکم در هند شکل گرفت.
اردو تنها زبان دنیاست که برای اصیل و غلیظ صحبت کردن با آن، باید خارجی حرف زد. من ابتدا فکر می کردم سرود ملی خود را به زبان فارسی نوشته اند. بعداً در کمال تعجب متوجه شدم در واقع خواسته اند متن سرود، اردوی اصیل!! باشد و هیچ کلمه هندی در آن بکار نرود. همه زبانها در دنیای امروز نهضت احیای کلمات فراموش شده خود را دارند، اگر پاکستان بخواهد چنین کاری بکند، زبانش از بین خواهد رفت!! از این بدتر حتی قابل تصور هم نیست. جالب اینجاست که تقریبا زبان مادری کسی در پاکستان اردو نیست. تمام ایالات زبان خاص خود را دارند. در اسلام آباد که آن هم شهری ساختگی است، به زبان رسمی اردو حرف می زنند، اما امورات اصلی شان به انگلیسی است.
پاکستان تنها کشور جهان است که در آن ملی گرائی معنا ندارد. هرگونه ملی گرائی احتمالی با مبانی این کشور در تضاد است. این کشور اگر پانصد سال دیگر هم باقی بماند، ذاتاً نمی تواند سکولار شود، چون در آنصورت دیگر پاکستان نخواهد بود. شبه جزیره عربستان زادگاه اسلام و پیرو شاخه محافظه کار و افراطی وهابی است. آئین وهابی چنان افراطی است که با کلی تخفیف و اغماض و مصلحت سنجی، سنی های حنفی و شافعی را به مسلمانی قبول دارد. اما همین کشور، هویت اصیل عربی برای خود قائل است. استعداد کاملی برای ناسیونالیسم عربی هم دارد. اما پاکستان هر چه دارد از اسلامی است که آن از هند جدا ساخته است. از این نظر شاید اسرائیل رقیب اصلی پاکستان باشد که تمام هویت و شخصیت آن بر مبنای یهودیت است. ولی قوم آواره یهود، همواره وارث سنتهای عبری باستانی خود هم بوده اند. اما پاکستان چی؟ فقط و فقط اسلام!. ظاهرا در پاکستان از هر مذهبی هم فقط ورژن اولترا افراطی آن وجود دارد و این افراط گرائی انحصارا شامل اکثریت سنی نیست. مدیر مالی یکی از شرکتهای نوشابه در مشهد، پاکستانی شیعه بود. دوست بسیار متشرع و هفته ای یک بار زیارت بُرو من در آنجا با او همکاری می کرد. از دست این پاکستانی ذله شده بود، چون او را خیلی به شیعه بودن قبول نداشت.
به جزء پاکستان، کشور دیگری با چنین ویژگیهای شگفت آور در جهان وجود دارد؟ پاکستان جمع اضداد است. این کشور به لحاظ نظامی کمکهایش را از امریکا می گیرد اما ژنرالهای آن با چین سَر و سِرّ اتمی دارند. ادعای مبارزه با تروریسم و طالبانیسم می کند اما بن لادن در امن ترین منطقه نظامی آن مشغول هدایت القاعده بود. این سرزمین تروریست پرور، وصله ناجوری در جهان و حتی دردسری برای دنیای متلاطم اسلام است. پاکستان و کشوری دیگر(!)، دخالت و تاثیرگذاری ویرانگری در افغانستان دارند. دومی به هر حال تغییر خواهد کرد. ولی پاکستان هرگز روی آرامش نخواهد دید و افغانستان خسته از جنگ را هم با خود در کینه های طایفه ای نگاه خواهد داشت. تنها راه باقی مانده، فروپاشی این کشور بی آینده است تا شاید به منطقه ای رام و سر به راه تبدیل شده و افغانستان رنج کشیده هم نفس راحتی بکشد. ممکن است گفته شود افغانستان هم همین وضع بلبشو را دارد. از همه افغانستان خبر ندارم، ولی دست کم خراسان بزرگ که بخش عمده آن در افغانستان فعلی است، زادگاه اصلی زبان و ادبیات فارسی است. آثار درخشان این زبان میراث بشری است. اگر رجّاله های پاکستانی و پاکستانی صفت  بگذارند، احتمالا از پس بدبختیهای خود بر خواهد آمد.
می گویند هر کشوری در جهان یک ارتش دارد، ارتش پاکستان تنها ارتشی است که یک کشور دارد. ایران هم در جهان بی نظیر است، تنها کشوری است که دو تا ارتش دارد. دو تا دو تا نیروی هوائی، دریائی و زمینی، کم شگفتی نیست. احتمالا در آینده این ضرب المثل به شکل زیر بروزآوری خواهد شد : «هر کشوری در جهان یک ارتش دارد، به جزء ایران و پاکستان! اولی دو ارتش، و ارتش دومی یک کشور دارد» ما که خود سرآمد جهانیان در آفرینش بهت و حیرت و هاله نوریم، در این جمهوری اسلامی پاکستان مانده ایم که این دیگر چه کشوری است؟

۱۳۹۱ مهر ۱۵, شنبه

لوگوی زمزم، طراحی باسوادان و نگاه کم سوادان


پس از پایان جنگ ایران و عراق، صنعت نوشابه به سرعت رونق گرفت. در زمان جنگ، سهمیه بندی شکر و سایر کالاهای اساسی، نوشابه را به محصولی کمیاب تبدیل کرده بود. "نوشابه بدون ساندویچ فروخته نمی شود" یادگار این دوران است. بلافاصله بعد از شروع رونق مجدد این صنعت، شرکتهای تولید کننده دست به تبلیغ و ابتکارات گسترده زدند. پیشرو این تحولات گروه شرکتهای زمزم و ساسان تهران بود. بعداً تولید نوشابه خارجی در مشهد، عرصه را رقابتی تر کرد. گروه کوکا کولا و پپسی، بیشتر درگیر حواشی امریکائی بودن محصولات خود بودند، آرم و طرح شیشه مناسب با استاندارد جهانی، پیشاپیش برای آنها مهیا بود. اما شرکتهای ایرانی باید دست به ابتکار می زدند.
شرکت ساسان نام محصول اصلی خود را پارسی کولا گذاشت و بلافاصله آگهی تلویزیونی نیز تهیه و با ترجیع بند "پارسی کولا، دلچسب و گوارا" به طور گسترده ای از تلویزیون پخش کرد. اما گروه زمزم دست به ابتکارات و تبلیغات و طراحی های درخور توجهی زد. در اولین سری آگهی های تلویزیونی، از مدرسه موشها، برنامه محبوب بچه ها در آن تاریخ استفاده کردند. شعار آن ذائقه ایرانی، نوشابه ایرانی بود. هم استفاده از مدرسه موشها مورد انتقاد قرار گرفت و هم شعار آن با ادعای نوشابه ای برای صادرات، در تعارض بود. بعداً به نوشابه ایرانی ذائقه جهانی تغییر یافت. اما قشنگ ترین و زیباترین طرح آنها که به بزرگترین اشتباهشان نیز تبدیل شد، لوگوی تجاری زمزم بود. لوگوی زمزم یکی از زیباترین اقتباسهای طراحان ایرانی از یک نشان مشابه خارجی است. به سبک عبارت لاتین کوکا کولا، زمزم را با حروف جدا که در فارسی متداول نیست، نوشتند.
در آن تاریخ محصول عمده بازار مصرف، شیشه در گردش بود. گروه زمزم، میلیونها بطر شیشه و صدها هزار جعبه پلاستیکی با هزینه های هنگفت برای بیش از ده کارخانه خود در سراسر کشور تولید کرد. از سربرگ یادداشتهای شرکت، تا تبلیغات روی ماشیها و جعبه و شیشه، مزین به لوگوی جدید زمزم شد.  با تبلیغات وسیع، بیش از چهل درصد بازار نوشابه را در اختیار گرفت. زمزم پیشگام صادرات نوشابه بعد از فروپاشی شوروی و صدور آن به بازارهای جدید آسیای میانه بود. بعد از اولین محموله های صادراتی، مردمان آسیای میانه که فقط با الفبای سیریلیک و اندکی لاتین آشنائی داشتند، مواجه با نوشابه ای از همسایه ایرانی خود شدند، که قادر بودند از روی لوگو نام لاتین آن را بخوانند : پی پی!!

پی پی نه تنها در فارسی، بلکه در بسیاری از زبانهای آن منطقه و حتی جهان، معنی جالبی ندارد. برای نام یک محصول آشامیدنی، فاجعه نیز محسوب می شود. مدیران زمزم متوجه اشتباه کلان خود در این طرح زیبای فارسی شدند. بسیاری از مدیران آن دوره زمزم را می شناسم، از بهترین های بنیاد مستضعفان بودند. معاونت تولید زمزم، شاگرد اول رشته الکترونیک دانشگاه پلی تکنیک و همینطور سایر حوزه های مدیریتی از دانش کیفی بالائی برخوردار بود. من شخصا در صنایع دولتی و شبهه دولتی نوشابه، دیگر شاهد چنین دوران مدیریتی یک دست و باسواد نبودم. شایان ذکر است که زمزم پیشینه سازمانی و مدیریتی کم نظیری در قبل از انقلاب داشت، که جداگانه برداشتم از آن دوره باشکوه و استثنائی را خواهم نوشت. همین مدیران، طراحی آرم زمزم را به گرافیست ها و طراحان حرفه ای سپرده بودند، اما نتیجه فاجعه از آب درآمد. دلیل آن خوانش طبیعی فارسی و از راست به چپ لوگوی طرح شده بود. اگر در کنار این همه مدیر و طراح باسواد و انگلیسی دان، یک نفر هم از روستاهای صربستان با شش کلاس سواد، قرار می گرفت، یقیناً با اولین نگاه متوجه خوانش لاتین آن می شد و امروز شاهد چنین خبطی نبودیم. 
 زمزم لوگو را تغییر داد. با چسباندن میم و ز وسطی، خوانش لاتین آن، از پی پی به پی پی آی تغییر کرد. 

می گویند «آن چه در آینه جوان بیند، پیر در خشت خام آن بیند». لوگوی زمزم به وضوح نشان داد که اگر پدیده ها فقط و فقط از یک زاویه انحصاری دیده شوند، پیران باسواد عیب آن را حتی در آینه هم نخواهند دید.