ه‍.ش. ۱۳۹۱ آبان ۱۹, جمعه

زبان فارسی و نقش روحانیت

حجت الاسلام غضنفرآبادی عضو فراکسیون روحانیون مجلس گفته است : «زبان فارسی حیات خود را مدیون روحانیت است». البته در اصل مطلب منظور مقابله با پهلوی هاست و حتی به نظر می رسد حجت الاسلام چندان متوجه کارکرد متفاوت خط و زبان نیست. ولی همین جمله در شبکه های اجتماعی برجسته و اسباب تعجب شد. در نگاه اول و از منظر یک دوستدار زبان و ادبیات درخشان فارسی، این سخن بیشتر به طنز می ماند تا یک سخن جدی. سوژه ای برای انبساط خاطر است تا نقد و توجه علمی. روحانیت چه ارتباطی می تواند به حیات زبان فارسی داشته باشد؟ آنها دروس اصلی خود را به عربی می خوانند، عموم آثارشان را هم به عربی می نویسند. وقتی هم به فارسی سخن می گویند و یا چیزی می نویسند، اصرار دارند تمام دانش عربی خود را به کار ببرند، آنوقت زبان فارسی چگونه می تواند حیات خود را مدیون روحانیت باشد؟ از آقای غضنفرآبادی هیچ شناختی ندارم و حتی نمی دانم نماینده کدام آبادی است. ضرورتی هم نمی بینم که وقتم را صرف این موضوع کنم که ایشان از چه منظری چنین سخنی گفته است، چون به نظر من اصل سخن تمام و کمال درست است و نه تنها ربطی به نظام جمهوری اسلامی ندارد، بلکه نظام این نقش را تضعیف هم کرده است.

تقریبا بیشتر محقیقین صاحب نظر زادگاه زبان فارسی را خراسان بزرگ می دانند. خراسان بزرگی که بخش وسیع آن هم اکنون بیرون از حوزه جغرافیائی ایران و عمدتاً در افغانستان است. خراسانی که فارسی در آنجا رشد کرد، عموماً سنی مذهب بود. بزرگان ادب فارسی هم تقریبا به جزء چند استثناء همگی سنی مذهب و یا به تعبیر امروزی ها، سنی شناسنامه ای بوده اند. حتی در خصوص فردوسی هم که اشعار نامهربانانه او با اعراب و ترکان و خلفا، گزکی به دست حضرات داده تا هفت پشت او را شیعه ثبت کنند، موضوع چندان بدیهی نیست و مناقشه برانگیز است. البته علاوه بر روحانیان، طیفی از مذهبی های ملی گرای ایرانی هم علاقه مند هستند فردوسی را شیعه بدانند، ولی در دنیای فارسی زبان غیر شیعه، این موضوع طرفدار چندانی ندارد و مورد قبول نیست. اصولا نگرشی موفق شده بزرگانی از ادب فارسی مانند حافظ را که در آثارشان و نامشان مثل سعدی و مولانا و عمر خیام مذهب ثبت نیست، شیعه معرفی کند و دست کم بین مردم عادی موفق هم باشد. گو اینکه بعضی نحله هائی ملی گرا و افراطی، تشیع را هم مذهبی ایرانی می دانستند که در مقابل اعراب سنی علم شده است. طرفه آنکه این مذهب یکی از عربی ترین مذاهب اسلامی است. علمای بزرگ شیعه هم بر عکس دنیای سنی مذهب که مدیون خراسان بزرگ است، عموماً عرب بوده اند. با چنین پیشینه ای، میراث کهن فارسی همان ارتباطی را با روحانیت مورد نظر جناب غضنفرآبادی دارد، که با راهبان بودائی در تبت ممکن است داشته باشد. البته در قرون اخیر ابیاتی غالبا تکراری و به تقلید از سعدی و حافظ سروده اند و می سرایند. ولی اگر از موارد بسیار نادر و استثنائی بگذریم، کاربرد آن نوعی فضل فروشی ادبی برای معاصران بوده است. هم اکنون نبیره هایی آن حضرات نیز منابع اصلی را ترجیح می دهند.
میراث درخشان یک زبان، لزوماً  عامل اصلی دوام و حیات گسترده آن نیست. سه کشور در حال حاضر و به طور رسمی، فارسی زبان محسوب می شوند. افعانستان و تاجیکستان و ایران. وضع زبان فارسی در افغانستان به گونه ای است که شکافهای قومی و فشار حریف پشتون، آن را چنان زمین گیر و درگیر مسائل بدیهی کرده که اگر بعد از چندین سال بحث و جدل، بالاخره به توافق برسند که نام زبانشان دری یا فارسی است، توفیق بزرگی نصیبشان شده است. پشتونها نه خود موفق شده اند میراث نوشتاری و آموزشی هم عرض فارسی به وجود بیاورند و نه به  فارسی مجال مناسب می دهند. فارسی زبانها هم شرایط پشتونها را درک نمی کنند، طوری که کلمه پوهنتون را هم برای دانشگاه بر نمی تابند. انگار همه چیز در افغانستان فعلی بر اساس تعصب و لجاجت قومی شکل گرفته است. از چنین وضع آشفته ای چیزی که نمی توان انتظار داشت، تولید فرهنگی است.
تاجیکستان کشور فراموش شده تاریخ و جغرافیاست. شاید عقب مانده ترین جمهوری سابق اتحاد شوروی، همین تاجیکستان باشد. منبع اصلی درآمد آن کارگرانی است که در روسیه کار می کنند. خط سیریلیک هم شکاف بزرگی میان تاجیکستان و دو کشور دیگر ایجاد کرده است. اگر آن را کنار بگذارند، و برای هماهنگی با دو کشور دیگر خط عربی را انتخاب کنند، با دردسر دیرینه زبان فارسی و الفبای عربی درگیر خواهند شد. ایران هم با شرایط فعلی قادر نیست نقش کشور پیشرو را در رفع این نقیصه بزرگ ایفا کند. با این حساب، تاجیکستان علاوه بر دهها گرفتاری دیگر، حالا حالاها در برزخ خط نوشتاری هم گرفتار خواهد ماند.
ایران مهمترین و موثرین کشور فارسی زبان است. در واقع هر اهمیتی که در سطح جهانی نصیب فارسی شده، عموماً به خاطر ایران و از طریق ایران بوده است. اما ایران چگونه کشوری است؟ شرط عقل نیست که متکثر بودن کامل فرهنگی و اجتماعی ایران انکار شود. اما اینکه این تکثر با جزئیات دقیقتر چگونه باید نامگذاری و تبیین شود، محل مناقشه است. میراث مشترک فارسی کار را دشوارتر نیز می کند و شاید هرگز توافقی در این خصوص صورت نگیرد. از همه دشوارتر نامگذاری قومی به نام فارس در ایران است. با علم به تمام این دشواریها و مسامحه فراوان در نامگذاری، و همینطور احترام عمیق به سایر اقوام، ایران فعلی میراث صفویه و برآیند توافق چند صد ساله دو قوم بزرگ ترک و فارس است. نگرشهای تمامیت خواه، کُرد و لُر و گیلک و مازندرانی و بلوچ را به علت اشتراکات ساختاری زبانی، سالهاست لهجه ای معرفی کرده اند که ریشه در فارسی دارد. امروزه مشخص شده این زبانها فرزند فارسی و در طول این زبان نیستند، بلکه در عرض فارسی و بعبارتی برادر فارسی محسوب می شوند. آمار دقیق و مستندی از جمعیت تُرکهای ایران نداریم، اما اگر از تعاریف و تمایلات تمامیت خواهانه و دیگرستیزانه صرفنظر کنیم، به ظن قوی تُرکها بزرگترین گروه قومی در سراسر ایران خواهند بود.
در صد سال گذشته که ایران امروزی شکل گرفت و آموزش عمومی گسترش یافت، تمام پتانسیل کشور و ثروت قابل توجه نفتی حول محور زبان فارسی بوده است. امروز ایرانی داریم با میلیونها شهروند باسواد و تحصیل کرده که به طور انحصاری به فارسی می نویسند و می خوانند. سطح فرهنگ و آموزش مردم سوئد از آلمانیها بالاتر نباشد، پائینتر نیست. کشورهای اسکاندیناوی، آموزش دیده ترین مناطق جهان هستند، تا کنون جوایز فراوان و بزرگ ادبی را برده اند، اما زبان آنها هرگز اهمیت آلمانی و ایتالیائی و اسپانیولی را ندارد. اهمیت یک زبان فقط در تولیدات کیفی آن نیست. به میراث باشکوه آن هم ارتباط قطعی ندارد که در اینصورت یونانی و عبری باید وضع بهتری از آلمانی می داشتند. جمعیت دهها میلیونی و باسواد، بزرگترین سرمایه یک زبان در جهان معاصر است. ثروت و اهمیت فارسی معاصر هم فقط به آثار شاملو و ساعدی و نیما نیست، به چند ده میلیون آدم کاملا معمولی است که انحصاراً به این زبان می نویسند و می خوانند.
ایران کشوری چند زبانی است، این میان ترکی به کلی زبانی دیگر و متفاوت از فارسی است. این دو زبان نه پدر مشترک دارند و نه مادر مشترک. پس چطور است که در صد سال گذشته این جمعیت میلیونی اینگونه دچار خودزنی زبانی شده است؟ چند صد کیلومتر دورتر ترکی نوبل ادبیات گرفته، یک زبان بسیار پر اهمیت در شرق اروپاست، ترکان ایران با هر متر و معیاری ترک تر از ترکیه هستند، اما زبان و لهجه آنها دستمایه طنز و خودشیرینی دیگران است. یعنی تُرکان ایران به اندازه پشتونها به زبانشان اهمیت نداده اند؟ چطور ممکن است ملتی با آن سوابق تاریخی، اینگونه دچار خمودگی زبانی بشود؟
اگر به شهر رشت بروید و از چند نفر گیلک باسواد و درس خوانده و حتی غیر مذهبی در خصوص زبانشان بپرسید، به احتمال قریب به یقین همه آنها گیلکی را لهجه ای از فارسی معرفی خواهند کرد. اگر به سنندج بروید و با همان شرایط در خصوص ارتباط کردی و فارسی سوال کنید، عموماً با جوابی مواجه خواهید شد که کردی را زبان می داند و مصرانه بر اهمیت آن پافشاری می کند. اگر به مازندران بروید اصلا از سوال کردن پشیمان خواهید شد. اگر در کرمانشاه چنین تحقیق میدانی بکنید حتی در کُرد بودن آنها هم ممکن است تردید کنید. لازم نیست دکترای زبان شناسی داشته باشیم تا تفاوتها را درست درک کنیم. با همان گوش دادن معمولی متوجه خواهیم شد، فهم گیلکی درست و حسابی حتی از کردی سورانی هم برای یک فارسی زبان دشوارتر است. چطور است اولی تقریبا هیچ اهمیتی به زبانش نمی دهد، ولی دومی اصرار دارد که از حقوق زبانی برابر برخوردار باشد؟ حتی با نظر داشت اشتراکات فرهنگی و دینی مردم این منطقه، دو فرهنگ گیلان و کرمان فرسنگها از هم فاصله دارند.
جامعه شناسی بسیار خاص مذهب شیعه، ترک و عرب و عجم نمی شناسد. استعداد ویژه ای دارد که سایر مولفه های فرهنگی را از دور خارج کند. شیعیان تقریباً در تمام جهان ابتدا خود را شیعه می دانند. حتی اگر در اکثریت مطلق هم باشند، باز فرهنگ اقلیت دارند. این موضوع هیچ ارتباطی به سطح توسعه یافتگی جوامع ندارد. برای مثال کردهای سنی عراق و ترکیه، با عربها و ترکهای سنی، مناقشه پایان ناپذیری دارند و حتی در عراق به عربهای شیعه بیشتر نزدیک شده اند. اما در ایران منطور از کُرد، کُرد سنی است. می دانیم که قریب به نصف کردهای ایران مذهبی غیر از مذاهب اهل سنت دارند. شرایط مشابه منطقه ای نشان می دهد که با همین شرایط فعلی، اگر تهران و رشت هر دو مسلمان، اما مثلا حنفی مذهب بودند، امروز گیلان از کردستان ترکیه هم هویت طلب تر بود. متاسفانه جامعه روشنفکری عرفی و غیر مذهبی کشور نه در گذشته و نه در حال، به این پتانسیل توجه کافی نمی کند. اما سیاستمداران حاکم فارغ از گرایش شخصی، همواره متوجه اهمیت این مسئله بوده اند. امیر اسدالله علم نه تنها مذهبی نبود، بلکه میانه ای هم با روحانیان نداشت. در خاطراتش از روز پانزده خرداد چهل و دو که نخست وزیر بود و عکس العمل سریع و خشن علیه آخوندها نشان داد، با افتخار یاد می کند. اما وقتی صحبت از آموزش ولیعهد آینده کشور است، به شاه یادآور می شود که ولیعهد باید در دو زمینه آگاهی درخور توجهی داشته باشد : زبان فارسی و مذهب شیعه. این قدرت استثنائی و بی نطیر در دنیای اسلام چگونه نصیب مذهب شیعه شده است؟ جواب اصلی در کیفیت سازمان روحانیت این مذهب است که در دنیای اسلام بی نظیر، و در ادیان ابراهیمی فقط یک نظیر دارد.
شیعه تنها مذهب اسلامی است که مَمَرّ درآمد سازمان روحانیت آن نه از دولت و نه حتی مستقیماً از پیروان این مذهب است. درآمد و پشتوانه این سازمان دینی از محل ایمان مومنانی است که به این مذهب باور دارند. سهم امام نشانه سخاوت شیعیان نیست، بخشی از ایمان آنهاست که با پرداخت خمس درآمدشان، کل اموال خود را پاک می کنند. مومن شیعه حتی اجازه ندارد بدون اذن مرجع تقلید، با خمس و یا سهم امامش مسجد بسازد و یا به فقرا کمک کند. خمس حتماً و قطعاً باید به مرجع تقلید و یا نماینده او پرداخت شود. اگر خمس دهنده پول نقد هم نداشته باشد، روش دست گردان برای او ابداع شده که از مال خود او مدام به او قرض می دهند تا خمس مستهلک شده و مال مومن پاک شود و فقط بدهکار باقی بماند. در هیچ مذهب اسلامی چنین پیوند مستحکم و مستقل مالی میان سازمان روحانیت و مردم وجود ندارد. باید توجه داشت که در راس سازمان روحانیت شیعه مانند دستگاه روحانی کاتولیک یک رهبر مادام العمر قرار ندارد. این سازمان در درون خود متکثر است و مراجع بزرگ طبق پروتکل مشخصی با همدیگر ارتباط دارند ولی هیچکدام در راس دیگری نیست. طرفدارن پروپاقرص این شیوه سنتی حتی منتقد آن نوع سازو کاری هستند که با تزریق کمکهای خود، آینده این ارتباط تاریخی را با خطر مواجه می کند. وقتی ایمان فقط برای آخرت مومنان نیست، سیستم نیازی به دخالت همه فن حریفان خارجی ندارد. 
قبل از تشکیل دولت ملتهای مدرن در منطقه، میراث مشترک فارسی نویسی وجود داشت. نقش سنتی و ایمانی روحانیت در وحدت قومی بی نظیر ترک و فارس کاملا موثر افتاد. نتیجه این شد که میلیونها تُرک ایرانی در دنیای جدید به گسترش زبان فارسی یاری رساندند، اما جمعیت به مراتب کمتر کُرد عراقی، با زبان باسابقه تر و دینی تر عربی هرگز کنار نیامدند. در میان غیر فارسی زبانهای ایران تُرکان ناخواسته بزرگترین بازنده کارکرد زبانی نهادی هستند که خود در سراسر ایران آن را گسترش دادند. تاریخ خوش شانسی ها و بدشانسی های زیادی برای ملتها ثبت کرده است.
نسل جدید آذربایجان به ارزشهای جهان معاصر گرایش دارد و برای تفاوت های فردی و گروهی و انتخاب های شخصی افراد اهمیت قائل است. ضد مذهب نیست و حتی نویسندگان و شاعران و فعالانی دارد که در حوزه های علمیه دروس مذهبی خوانده اند. این نوع شکل یابی های مدرن در زندگی روزمره مردم، مقدمه پایان  این اتحاد یک طرفه زبانی خواهد بود. 

۲ نظر:

  1. باید توجه کرد که فارسی حدود 40 یا 50 سال است که گسترشی در حد مردم عادی داشته و شاید حدود 20 سال باشد که برخی زبانها را با بحران موجودیت روبرو کرده.تا پیش از اینکه فارسی هرگز زبانی در سطح عوام نبوده و بیشتر نخبگانی خاص و مخصوصا آن دسته که با شعر و ادبیات سروکار دشاتند از آن بهره من بودند.نخبگان اولیه آذربایجانی که به گسترش فارسی یاری رساندند یا یاری نرساندند ولی خاموش بودند چه بسا هرگز فکر نمیکردند این کارشان این چنین باعث تهدید زبان خودشان شود.هیچ کس در چند دهه گذشته فکر نکیرد مردمی که خودشان یک کلمه فارسی نمیدانستند تا یکی دو نسل اینچنین تغییر کنند.البته واقعا این شیعه بودن تاثیر شگرفی داشته.در کناره اینها نباید به اشتراکات زبانی ، بی اطلاعی مردم و کم کاربرد بودن برخی زبانها هم بی توجه بود.مثلا گیلکی زبانی است که در هیچ کجا جز گیلان کاربرد ندارد و لاجرم زبان کم کاربرد جایش با زبان پرکاربردتر عوض میکند.چه بسا همین بلا روزگاری سر فارسی بیاید و جای خود را با زبانی بین المللی مثل انگلیسی عوض کند که نظیر این اتفاق را در افغانستان کم و بیش شاهدیم.

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. ناشناس عزیز، ممنونم از نظر شما. کاملا درست می فرمائید. فارسی با زبانی مثل گیلکی از منظر میراث کسترده در پهنه خاورمیانه فرق دارد. اما تصور می کنم در همان زبان موقعیت ترکی از هر نظر بهتر از هر زبان دیگر بود. یعنی اگر آذربایجان در آن تاریخ به زبان ترکی به اندازه مذهب اهمیت می داد، من تردید ندارم که اکنون ترکی حرف اول را می زد. ترکی تنها زبانی در ایران است که در یک گستره بسیار بزرگ سخنوران آن زبان همدیگر را متوجه می شوند. ترکی بدون هیچ حمایتی در مقاطعی حتی زبان رابط بین اقوام نیز بوده است.

      حذف